فضیلت و اعمال روز مباهله

به گزارش هدایت پرس ؛ روز بیست وچهارم ذیحجه بنابر اشهر روزى است كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله با نصاراى نجران مباهله كرد، و پيش از مباهله عبا بر دوش مبارك گرفت، و حضرت امير المؤمنين و فاطمه و حسن و حسين عليهم السّلام را زير عبا جا داد و گفت: پروردگارا هر پيامبرى را اهل بيتی بوده، كه مخصوص ترين خلق نسبت به او بودند، خدايا اينان اهل بيت منند، از ايشان شك و گناه را برطرف ساز، و پاك كن ايشان را پاك كردنى كامل، پس جبرائيل نازل شد، و آيه تطهير را در شأن ايشان فرود آورد، آنگاه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله آن چهار بزرگوار را براى مباهله به بيرون برد، چون نگاه نصارى بر ايشان افتاد، و حقيقت آن حضرت و آثار نزول عذاب را مشاهده كردند، جرأت بر مباهله را از دست داده، و استدعاى مصالحه و قبول جزيه كردند.
در اين روز حضرت امير المؤمنين عليه السّلام در حال ركوع انگشتر خود را به سائل داد، و آيه «انّما وليكم اللّه» در شأن آن حضرت نازل گشت.
                                          آیه تطهیر
                                                     آیه ولایت
در هر صورت اين روز داراى شرافت بسياری است، و در آن چند عمل وارد است:
اوّل: غسل.
دوّم: روزه گرفتن.
سوّم: خواندن دو ركعت نماز، كه در وقت و كيفيت و ثواب مانند نماز روز عيد غدير است، و اينكه «آية الكرسى» در نماز مباهله بايد تا«هم فيها خالدون»
خوانده شود.
چهارم: خواندن دعاى مباهله مى باشد، كه شبيه به دعاى سحر ماه رمضان است، و شيخ طوسى و سيّد ابن طاووس نقل كرده اند، ولى بين روايات آن دو بزرگوار اختلاف زيادى است، و من روايت شيخ طوسى را در كتاب «مصباح» برگزيده ام كه فرموده است: دعاى روز مباهله همراه با فضيلت آن، از حضرت صادق عليه السّلام روايت شده، و آن دعا اين است:

اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ مِنْ بَهَائِكَ بِأَبْهَاهُ وَ كُلُّ بَهَائِكَ بَهِيٌّ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِبَهَائِكَ كُلِّهِ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ مِنْ جَلالِكَ بِأَجَلِّهِ وَ كُلُّ جَلالِكَ جَلِيلٌ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِجَلالِكَ كُلِّهِ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ مِنْ جَمَالِكَ بِأَجْمَلِهِ وَ كُلُّ جَمَالِكَ جَمِيلٌ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِجَمَالِكَ كُلِّهِ اللَّهُمَّ إِنِّي أَدْعُوكَ كَمَا أَمَرْتَنِي فَاسْتَجِبْ لِي كَمَا وَعَدْتَنِي اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ مِنْ عَظَمَتِكَ بِأَعْظَمِهَا وَ كُلُّ عَظَمَتِكَ عَظِيمَةٌ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِعَظَمَتِكَ كُلِّهَا اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ مِنْ نُورِكَ بِأَنْوَرِهِ وَ كُلُّ نُورِكَ نَيِّرٌ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِنُورِكَ كُلِّهِ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ مِنْ رَحْمَتِكَ بِأَوْسَعِهَا وَ كُلُّ رَحْمَتِكَ وَاسِعَةٌ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِرَحْمَتِكَ كُلِّهَا.

خدايا از تو درخواست مى كنم از زيبايى ات به حق برترين مرتبه زيبايى ات، و همه مراتب آن زيباست، خدايا از تو درخواست میكنم به همه مراتب زيبايیات.
خدايا از تو درخواست مى كنم از بزرگى ات به حق برترين مرتبه بزرگى ات، و همه مراتب بزرگى ات بزرگ است، خدايا از تو درخواست میكنم به همه مراتب عظمتت.
خدايا از تو درخواست میكنم از جمالت، به حق برترين مرتبه جمالت، و همه مراتب جمال تو جميل است، خدايا از تو درخواست میكنم به همه مراتب جمالت.
خدايا تو را میخوانم چنان كه فرمان دادى، پس اجابتم كن چنان ه وعده فرمودى، خدايا از تو درخواست می كنم از شكوهت، به حق برترين مرتبه شكوهت، و همه مراتب شكوهت شكوه مند است، خدايا از تو درخواست میكنم به همه مراتب شكوهت.
خدايا از تو درخواست میكنم از نورت، به حق برترين مرتبه نورت، و همه نورت نورانى است، خداى از تو درخواست میكنم به همه نورت، خداى از تو درخواست میكنم از رحمتت، به حق وسيع ترين مرتبه رحمتت و همه رحمتت وسيع است، خدايا از تو درخواست میكنم به همه رحمتت.

اللَّهُمَّ إِنِّي أَدْعُوكَ كَمَا أَمَرْتَنِي فَاسْتَجِبْ لِي كَمَا وَعَدْتَنِي اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ مِنْ كَمَالِكَ بِأَكْمَلِهِ وَ كُلُّ كَمَالِكَ كَامِلٌ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِكَمَالِكَ كُلِّهِ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ مِنْ كَلِمَاتِكَ بِأَتَمِّهَا وَ كُلُّ كَلِمَاتِكَ تَامَّةٌ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِكَلِمَاتِكَ كُلِّهَا اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ مِنْ أَسْمَائِكَ بِأَكْبَرِهَا وَ كُلُّ أَسْمَائِكَ كَبِيرَةٌ ،

خدايا تو را می خوانم چنان كه فرمانم دادى، پس اجابتم كن چنان كه وعده فرمودى.
خدايا از تو درخواست میكنم از كمالت به حق برترين مرتبه كمالت، و همه كمالت كامل است، خدايا از تو درخواست مى كنم به همه كمالت، خدايا از تو درخواست می كنم از كلماتت به حق تمام ترين كلماتت، و همه كلماتت تمام است، خدايا از تو درخواست می كنم به همه كلماتت، خدايا از تو درخواست می كنم از نامهايت به حق بزرگترين آنها، و همه نامهايت بزرگ است،

اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِأَسْمَائِكَ كُلِّهَا اللَّهُمَّ إِنِّي أَدْعُوكَ كَمَا أَمَرْتَنِي فَاسْتَجِبْ لِي كَمَا وَعَدْتَنِي اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ مِنْ عِزَّتِكَ بِأَعَزِّهَا وَ كُلُّ عِزَّتِكَ عَزِيزَةٌ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِعِزَّتِكَ كُلِّهَا اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ مِنْ مَشِيَّتِكَ بِأَمْضَاهَا وَ كُلُّ مَشِيَّتِكَ مَاضِيَةٌ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِمَشِيَّتِكَ كُلِّهَا اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِقُدْرَتِكَ الَّتِي اسْتَطَلْتَ بِهَا عَلَى كُلِّ شَيْ ءٍ وَ كُلُّ قُدْرَتِكَ مُسْتَطِيلَةٌ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِقُدْرَتِكَ كُلِّهَا،

خدايا از تو درخواست میكنم به حق همه نامهايت.
خدايا تو را میخوانم، چنان كه فرمانم دادى، پس اجابتم كن، چنان كه وعده فرمودى، خدايا از تو درخواست میكنم از عزّتت، به حق برترين مرتبه عزّتت، و همه عزّتت عزيز است، خدايا از تو درخواست میكنم به همه عزّتت، خدايا از تو درخواست میكنم از مشيّتت به حق گذراترين مشيّتت و همه مشيّتت گذراست، خدايا از تو درخواست مى كنم به همه مشيّتت.
خدايا از تو درخواست میكنم به قدرتت كه با آن بر همه چيز برتری گرفتى، و همه قدرت تو برتریگير است، خدايا از تو درخواست میكنم به همه قدرتت.

اللَّهُمَّ إِنِّي أَدْعُوكَ كَمَا أَمَرْتَنِي فَاسْتَجِبْ لِي كَمَا وَعَدْتَنِي اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ مِنْ عِلْمِكَ بِأَنْفَذِهِ وَ كُلُّ عِلْمِكَ نَافِذٌ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِعِلْمِكَ كُلِّهِ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ مِنْ قَوْلِكَ بِأَرْضَاهُ وَ كُلُّ قَوْلِكَ رَضِيٌّ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِقَوْلِكَ كُلِّهِ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ مِنْ مَسَائِلِكَ بِأَحَبِّهَا وَ كُلُّهَا إِلَيْكَ حَبِيبٌ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِمَسَائِلِكَ كُلِّهَا اللَّهُمَّ إِنِّي أَدْعُوكَ كَمَا أَمَرْتَنِي فَاسْتَجِبْ لِي كَمَا وَعَدْتَنِي اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ مِنْ شَرَفِكَ بِأَشْرَفِهِ وَ كُلُّ شَرَفِكَ شَرِيفٌ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِشَرَفِكَ كُلِّهِ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ مِنْ سُلْطَانِكَ بِأَدْوَمِهِ وَ كُلُّ سُلْطَانِكَ دَائِمٌ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِسُلْطَانِكَ كُلِّهِ .

خدايا تو را می خوانم، چنان كه فرمانم دادى، پس اجابتم كن، چنان كه وعده فرمودى، خدايا از تو درخواست می كنم از علمت به حق نافذترين آن و همه علم تو نافذ است، خدايا از تو درخواست مى كنم به همه علمت.
خدايا از تو درخواست مى كنم از گفتارت به حق پسنديده ترين آن.
و همه گفتارت پسنديده است، خدايا از تو درخواست میكنم به همه گفتارت.
خدايا از تو درخواست میكنم از خواسته هايت به حق محبوب ترين آنها، و همه آنها نزد تو محبوب است، خدايا از تو درخواست میكنم به همه خواسته هايت.
خدايا تو را میخوانم چنان كه فرمانم دادى، پس اجابتم كن چنان كه وعده فرمودى، خدايا از تو درخواست میكنم از شرفت به حق برترين مرتبه شرفت، و همه شرفت شريف است، خدايا از تو درخواست میكنم به همه شرفت.
خدايا از تو درخواست میكنم از سلطنتت، به حق پايدارترين آن.
و همه سلطنتت پايدار است، خدايا از تو درخواست میكنم به همه سلطنتت.

اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ مِنْ مُلْكِكَ بِأَفْخَرِهِ وَ كُلُّ مُلْكِكَ فَاخِرٌ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِمُلْكِكَ كُلِّهِ اللَّهُمَّ إِنِّي أَدْعُوكَ كَمَا أَمَرْتَنِي فَاسْتَجِبْ لِي كَمَا وَعَدْتَنِي اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ مِنْ عَلائِكَ بِأَعْلاهُ وَ كُلُّ عَلائِكَ عَالٍ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِعَلائِكَ كُلِّهِ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ مِنْ آيَاتِكَ بِأَعْجَبِهَا وَ كُلُّ آيَاتِكَ عَجِيبَةٌ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِآيَاتِكَ كُلِّهَا اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ مِنْ مَنِّكَ بِأَقْدَمِهِ وَ كُلُّ مَنِّكَ قَدِيمٌ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِمَنِّكَ كُلِّهِ،

خدايا از تو درخواست میكنم از فرمانروايى ات به حق گرانمايه ترين آن، و همه فرمانروايی ات گرانمايه است، خدايا از تو درخواست می كنم به همه فرمانروايى ات.
خدايا تو را مى خوانم چنان كه فرمانم دادى.
پس اجابتم كن چنان كه وعده فرمودى.
خدايا از تو درخواست می كنم از والايى ات به حق والاترين آن، و همه والايی ات والاست، خدايا از تو درخواست مى كنم به همه والايی ات.
خدايا از تو درخواست می كنم از آياتت به حق شگفت ترين آياتت، و همه آياتت شگفت است، خدايا از تو درخواست مى كنم به همه آياتت.
خدايا از تو درخواست میكنم از نعمتت به حق ديرينه ترين آن و همه نعمتت ديرين است، خدايا از تو درخواست مى كنم به همه نعمتت.

اللَّهُمَّ إِنِّي أَدْعُوكَ كَمَا أَمَرْتَنِي فَاسْتَجِبْ لِي كَمَا وَعَدْتَنِي اللَّهُمَّ وَ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِمَا [مِمَّا] أَنْتَ فِيهِ مِنَ الشَّأْنِ وَ الْجَبَرُوتِ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِكُلِّ شَأْنٍ وَ كُلِّ جَبَرُوتٍ اللَّهُمَّ وَ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِمَا تُجِيبُنِي بِهِ حِينَ أَسْأَلُكَ يَا اللَّهُ يَا لا إِلَهَ إِلا أَنْتَ أَسْأَلُكَ بِبَهَاءِ لا إِلَهَ إِلا أَنْتَ يَا لا إِلَهَ إِلا أَنْتَ أَسْأَلُكَ بِجَلالِ لا إِلَهَ إِلا أَنْتَ يَا لا إِلَهَ إِلا أَنْتَ أَسْأَلُكَ بِلا إِلَهَ إِلا أَنْتَ اللَّهُمَّ إِنِّي أَدْعُوكَ كَمَا أَمَرْتَنِي فَاسْتَجِبْ لِي كَمَا وَعَدْتَنِي اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ مِنْ رِزْقِكَ بِأَعَمِّهِ وَ كُلُّ رِزْقِكَ عَامٌّ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِرِزْقِكَ كُلِّهِ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ مِنْ عَطَائِكَ بِأَهْنَئِهِ وَ كُلُّ عَطَائِكَ هَنِي ءٌ ،

خدايا تو را میخوانم چنان كه فرمانم دادى، پس اجابتم كن، چنان كه وعده فرمودى.
خدايا از تو درخواست میكنم، به حق آنچه كه در آن قرار دادى از مقام و جبروت، خدايا از تو درخواست میكنم به تمام مقام و تمام جبروتت.
خدايا از تو درخواست میكنم به آنچه با آن اجابتم مینمايى، زمانیكه از تو میخواهم، اى خدا، اى كه معبودى جز تو نيست، از تو میخواهم به زيبايى اينكه معبودی جز تو نيست.
اى كه معبودى جز تو نيست، از تو میخواهم به بزرگى اينكه معبودى جز تو نيست.
اى كه معبودى جز تو نيست، از تو میخواهم به حق اينكه معبودى جز تو نيست.
خدايا تو را میخوانم چنان كه فرمانم دادى، پس اجابتم كن چنان كه وعده فرمودى.
خدايا از درخواست میكنم از روزى ات به همه گانه ترين آن، و همه روزى ات همگانى است.
خدايا از تو درخواست می كنم به همه روزى ات، خدايا از تو درخواست میكنم از عطايت، به حق گواراترين آن، و همه عطايت گواراست.

اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِعَطَائِكَ كُلِّهِ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ مِنْ خَيْرِكَ بِأَعْجَلِهِ وَ كُلُّ خَيْرِكَ عَاجِلٌ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِخَيْرِكَ كُلِّهِ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ مِنْ فَضْلِكَ بِأَفْضَلِهِ وَ كُلُّ فَضْلِكَ فَاضِلٌ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِفَضْلِكَ كُلِّهِ اللَّهُمَّ إِنِّي أَدْعُوكَ كَمَا أَمَرْتَنِي فَاسْتَجِبْ لِي كَمَا وَعَدْتَنِي اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ ابْعَثْنِي عَلَى الْإِيمَانِ بِكَ وَ التَّصْدِيقِ بِرَسُولِكَ عَلَيْهِ وَ آلِهِ السَّلامُ وَ الْوِلايَةِ لِعَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ وَ الْبَرَاءَةِ مِنْ عَدُوِّهِ وَ الايتِمَامِ بِالْأَئِمَّةِ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِمُ السَّلامُ فَإِنِّي قَدْ رَضِيتُ بِذَلِكَ يَا رَبِّ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ عَبْدِكَ وَ رَسُولِكَ فِي الْأَوَّلِينَ وَ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ فِي الْآخِرِينَ وَ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ فِي الْمَلَإِ الْأَعْلَى وَ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ فِي الْمُرْسَلِينَ اللَّهُمَّ أَعْطِ مُحَمَّداً الْوَسِيلَةَ وَ الشَّرَفَ وَ الْفَضِيلَةَ وَ الدَّرَجَةَ الْكَبِيرَةَ.

خدايا از تو درخواست میكنم به همه عطايت، خداى از تو درخواست میكنم از خيرت به فوریترين آن، و همه خيرت فورى است.
خدايا از تو درخواست میكنم به همه خيرت.
خدايا از تو درخواست میكنم از فضلت، به حق فزون ترين آن، و همه فضلت فزون است، خدايا از تو درخواست میكنم به همه فضلت.
خدايا تو را میخوانم چنان كه فرمانم دادى، پس اجابتم كن چنان كه وعده فرمودى.
خدايا بر محمّد و خاندان محمّد درود فرست، و مرا برانگيز بر ايمان به خود و تصديق به رسولت (درود خدا بر او و خاندانش باد) ، و ولايت على بن ابيطالب (ع) و بيزاری از دشمنش، و اقتدا به امامان از خاندان محمّد (درود خدا بر آنان باد) ، كه من به اين واقعيت راضی شده ام.
خدايا درود فرست بر محمّد بنده و رسولت در ميان پيشينيان، و درود فرست بر محمّد در ميان آيندگان، و درود فرست بر محمّد، در ميان آسمانيان، و درود فرست بر محمّد در ميان فرستادگان.
خدايا به محمّد عطا كن، وسيله و شرف و فضيلت و درجه بزرگ.

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ قَنِّعْنِي بِمَا رَزَقْتَنِي وَ بَارِكْ لِي فِيمَا آتَيْتَنِي وَ احْفَظْنِي فِي غَيْبَتِي وَ كُلِّ غَائِبٍ هُوَ لِي اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ ابْعَثْنِي عَلَى الْإِيمَانِ بِكَ وَ التَّصْدِيقِ بِرَسُولِكَ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَسْأَلُكَ خَيْرَ الْخَيْرِ رِضْوَانَكَ وَ الْجَنَّةَ وَ أَعُوذُ بِكَ مِنْ شَرِّ الشَّرِّ سَخَطِكَ وَ النَّارِ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ احْفَظْنِي مِنْ كُلِّ مُصِيبَةٍ وَ مِنْ كُلِّ بَلِيَّةٍ وَ مِنْ كُلِّ عُقُوبَةٍ وَ مِنْ كُلِّ فِتْنَةٍ وَ مِنْ كُلِّ بَلاءٍ وَ مِنْ كُلِّ شَرٍّ وَ مِنْ كُلِّ مَكْرُوهٍ وَ مِنْ كُلِّ مُصِيبَةٍ وَ مِنْ كُلِّ آفَةٍ نَزَلَتْ أَوْ تَنْزِلُ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الْأَرْضِ فِي هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِي هَذِهِ اللَّيْلَةِ وَ فِي هَذَا الْيَوْمِ وَ فِي هَذَا الشَّهْرِ وَ فِي هَذِهِ السَّنَةِ.

خدايا درود فرست بر محمّد و خاندان محمّد، و به آنچه روزى ام نمودى خشنود بدار، و در آنچه به من عنايت كردى بركت ده، و در غيبتم و در غياب هر غايبى كه او از من است نگهدارم باش.
خدايا بر محمّد و خاندان محمّد درود فرست، و مرا بر پايه ايمان به خود و باور داشتن به پيامبرت برانگيز، خداى بر محمّد و خاندان محمّد درود فرست، و از تو میخواهم خوب ترين خوبها را كه خشنودی ات و بهشت است، و به تو پناه مى آورم از بدترين بدها كه خشمت و آتش است.
خدايا بر محمّد و خاندان محمّد درود فرست، و مرا محافظت فرما از هر مصيبت و هر بلا، و از هر عقوبت، و هر فتنه، و هر آزمايش، و هر شر، و هر امر ناپسند، و هر پيش آمد، و هر آفت كه از آسمان بر زمين فرود آيد، يا فرود میآيد، در اين ساعت و در اين شب، و در اين روز، و در اين ماه، و در اين سال

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ اقْسِمْ لِي مِنْ كُلِّ سُرُورٍ وَ مِنْ كُلِّ بَهْجَةٍ وَ مِنْ كُلِّ اسْتِقَامَةٍ وَ مِنْ كُلِّ فَرَجٍ وَ مِنْ كُلِّ عَافِيَةٍ وَ مِنْ كُلِّ سَلامَةٍ وَ مِنْ كُلِّ كَرَامَةٍ وَ مِنْ كُلِّ رِزْقٍ وَاسِعٍ حَلالٍ طَيِّبٍ وَ مِنْ كُلِّ نِعْمَةٍ وَ مِنْ كُلِّ سَعَةٍ نَزَلَتْ أَوْ تَنْزِلُ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الْأَرْضِ فِي هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِي هَذِهِ اللَّيْلَةِ وَ فِي هَذَا الْيَوْمِ وَ فِي هَذَا الشَّهْرِ وَ فِي هَذِهِ السَّنَةِ اللَّهُمَّ إِنْ كَانَتْ ذُنُوبِي قَدْ أَخْلَقَتْ وَجْهِي عِنْدَكَ وَ حَالَتْ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ وَ غَيَّرَتْ حَالِي عِنْدَكَ فَإِنِّي أَسْأَلُكَ بِنُورِ وَجْهِكَ الَّذِي لا يُطْفَأُ،

خدايا بر محمّد و خاندان محمّد درود فرست، و روزى من كن از هر شادى، و هر خوشحالى، و هر پايدارى و هر گشايش و هر عافيت و هر سلامت و هر كرامت، و هر روزی وسيع حلال پاك و هر نعمت، و هر وسعتى كه از آسمان بر زمين نازل شد يا میشود.
در اين ساعت، و در اين شب، و در اين روز، و در اين ماه و در اين سال.
خدايا اگر گناهانم مرا در پيشگاهت بی اعتبار ساخته، و ميان من و تو پرده شده، و حالم را نزد تو دگرگون نموده.
من از تو درخواست میكنم، به حق نور جمالت كه هرگز خاموش نشود،

وَ بِوَجْهِ مُحَمَّدٍ حَبِيبِكَ الْمُصْطَفَى وَ بِوَجْهِ وَلِيِّكَ عَلِيٍّ الْمُرْتَضَى وَ بِحَقِّ أَوْلِيَائِكَ الَّذِينَ انْتَجَبْتَهُمْ أَنْ تُصَلِّيَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَغْفِرَ لِي مَا مَضَى مِنْ ذُنُوبِي وَ أَنْ تَعْصِمَنِي فِيمَا بَقِيَ مِنْ عُمُرِي وَ أَعُوذُ بِكَ اللَّهُمَّ أَنْ أَعُودَ فِي شَيْ ءٍ مِنْ مَعَاصِيكَ أَبَداً مَا أَبْقَيْتَنِي حَتَّى تَتَوَفَّانِي وَ أَنَا لَكَ مُطِيعٌ وَ أَنْتَ عَنِّي رَاضٍ وَ أَنْ تَخْتِمَ لِي عَمَلِي بِأَحْسَنِهِ وَ تَجْعَلَ لِي ثَوَابَهُ الْجَنَّةَ وَ أَنْ تَفْعَلَ بِي مَا أَنْتَ أَهْلُهُ يَا أَهْلَ التَّقْوَى وَ يَا أَهْلَ الْمَغْفِرَةِ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ ارْحَمْنِي بِرَحْمَتِكَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ

و به آبروى محمّد محبوب برگزيده ات، و به آبروى وليّت على مرتضى، و به حق اوليايت كه آنان را برگزيدى، اينكه بر محمّد و خاندان محمد درود فرستى، و آنچه از گناهانم گذشته بيامرزى، و در باقیمانده عمر حفظم كنى، و به تو پناه میآورم، خدايا، از اينك هرگز به چيزى از نافرماني هايت بازگردم، تا زنده ام بدارى و تا بميرانى، و من فرمانبردار تو باشم، و تو از من خشنود باشى، و اينكه عملم را ختم كنى به نيكوترينش، و پاداش آن را برايم بهشت قرار دهى، و با من آن كنى كه شايسته آنى، اى هل تقوى و اى اهل مغفرت، بر محمّد و خاندان محمّد درود فرست و به رحمتت به من رحم كن، اى مهربان ترين مهربانان.
پنجم: دعايى كه شيخ طوسى و سيّد ابن طاووس پس از دو ركعت نماز و هفتاد مرتبه استغفار، روايت كرده اند بخواند، اول آن دعا «الحمد للّه ربّ العالمين» است.
در اين روز دادن صدقه به تهيدستان به خاطر پيروى از مولاى همه مردان و زنان با ايمان، و زيارت آن حضرت، شايسته است، و مناسب تر زيارت جامعه است.
روز بيست و پنجم: روز بس شريفى است، و روزى است كه سوره «هل اتى» در حق اهل بيت نازل شد براى اينكه سه روز روزه گرفتند و افطارى خود را به مسكين و يتيم و اسير دادند و خود با آب افطار نمودند! و سزاوار است شيعيان اهل بيت در اين ايام به ويژه در شب بيست و پنجم در دادن صدقه به مساكين و ايتام، و سعى در اطعام ايشان، و روزه داشتن اين روز پيروى از مولايان خود كنند.
از آنجا كه بعضى از علما اين روز را روز مباهله میدانند، مناسب است زيارت جامعه و دعاى مباهله را نيز در اين روز بخوانند.
———————————————————————
مفاتیح الجنان ترجمه استاد حسین انصاریان


منبع : پایگاه عرفان




تبیین علل عدم پذیرش ولایت حضرت علی (ع) توسط بعضی از مردم

هدایت پرس: حجت‌الاسلام محمد ادریسی در یادداشتی به هجده علت عدم پذیرش ولایت حضرت علی (ع) توسط بعضی از مردم پرداخته است.

http://uupload.ir/files/o7ti_photo_2018-08-30_18-37-17.jpg

به گزارش هدایت پرس؛ حجت‌الاسلام والمسلمین محمد ادریسی به مناسبت عید غدیر یادداشتی به شرح زیر نوشته است:

نه علی خداست نه خدا علی ست اما این را محکم باید گفت که غدیر حامل یک پیام ماندگار درباره اوست که وظیفه ما را در پایانه رسالت مشخص می کند و آن همراهی و هم نوایی با کاروان امیر غدیر حضرت علی (ع) است.

 

غدیر شروع درمان تدریجی دردهای اسلام و مسلمانان بوده و هست و مشکلات امروز کیفر تلخ عمل نکردن به نسخه آن روز بود.

 

مُبلّغ و مروّج تفرقه در هر زمان با هر زبان در هر مكان، شيطان يار است و نه اللّه يار، يكي از بهترين صفات انساني در يك كلمه «وحدت» است،گريز از وحدت باعث پراكنده شدن جمع‌ها و به وجود آمدن نابرابری و نابرادری مي‌شود و در حقيقت همان روي آوردن به شيطان خواهد بود و عاقبت تفرقه چيزي جز انقراض انسانيت انسان‌ها نيست.

 

غدیر، کهن ترین مسئله دانسته مهم بین مسلمانان است و کهنه شدنی نیست، اخیراً شاید دیده و شنیده باشید که می گویند غدیر موجب اختلاف بین شیعه و سنی است ! پس آن قدر :«مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِيٌّ مَوْلَاه»را بیان نکنید گویی می خواهند مسلمانان را در اعتقاد هم مانند اقتصاد تحریم کنند و این هم عجیب و هم خنده دار است که در بعضی از شهر ها و کشورهای به ظاهر اسلامی کتاب هایی که درباره غدیر است همچون جنس و مواد قاچاق بسیار نایاب و ممنوعه است و از هرکس بگیرند مجازات سنگینی در انتظار او خواهد بود.

 

اگر از معلمان و دانشمندان و سیاسیون و دیگران تعهد بگیرند که هرچه دلشان خواستند بگویند اما درباره سه موضوع مهم ظهور و عاشورا و غدیر صحبت نکنند این اسلام طاغوت پرور می شود و هیچ حرکت رو به جلویی نخواهد داشت.

 

 اگر به ما  بگویند که انتشار بسیاری از احادیث مستحب است باید این را به آنها گفت که انتشار حدیث غدیر واجب است چون بقا و نشر بسیاری از معارف نیازمند شناخت غدیر است.

 

اول شخص صاحب ولایت بعد از خدا و رسول او کسی نیست جزء شخص حضرت امیرالمؤمنین(ع) که قرار بود سه کار مهم را انجام دهد:

 نخست آنکه :آنچه برای تدبیر امور لازم بود را بیان کند .

 دومین کار اینکه:به امور مردمی که منفعت و مصلحت در آن است و لازم بود انجام شود با ابزار و افرادی که انتخاب می شوند رسیدگی کند.

سوم اینکه:آنچه در لایه های پنهان و باطن اسلام و قرآن هست را  تبیین کند.

 پس بنابراین اگر تصدی این سه کارضرورت داشت لازم بود که مردم از او اطاعت کنند.

 

در عصر شبهات شب را به روز می رسانیم و هرچند نرود اما با چکش و میخ و نوک قلم به سنگ و مغز آهنین می کوبیم و چند سوال و اشکال به نافین غدیر وارد می کنیم و منتظر جواب می مانیم:

اشکال اول :نافیان غدیر چگونه به دیگران این باور را برسانند که پیامبر (ص)با آن هم شفقت نسبت به مسائل کوچک و به تعبیر خودشان حتی غیر ضروری برخورد می کردند اما به مسئله بزرگی چون عدم حضور و نیاز امامت و ولایت هیچ نفرمودند؟!

 اشکال دوم:آیا این قابل قبول است که گفته شود پیامبر (ص) در سیره خود وقتی می خواستند که بجایی سفر کنند جانشین انتخاب می کردند اما برای بعد از ترک همیشگی ظاهری جامعه ی اسلام که خود بنا کرده بودند جانشین انتخاب نکردند و آیا این تناقض نیست؟!

اشکال سوم :آیا انتخاب مردم با وجود سلایق مختلف و اختلاف های فراوانی که به هزار دلیل با هم دارند می تواند بهتر از انتخاب خدا و رسول (ص)باشد ؟!

اشکال چهارم :آیا اگر برتر از امام علی (ع)در مسائل اجتماعی و مدیریتی و سیاسی و دیگر فضلیت ها و برتری هایی که جامعه اسلامی برای اداره خود به آن نیازمند است درکسی بود، خدا و پیامبر (ص) او را انتخاب نمی کردند و اساساً چرا حضرت به عنوان «ولی» انتخاب شد؟!

اشکال پنجم:در این زرنگ بازاری که هیچ مچی تا ابد بسته نمی ماند آنها که بر ولایت حضرت علی(ع)در عمل و در متون خود خدشه وارد کردند آیا فکر نمی کردند که در آینده اهل فن و فرهیختگان و روشنفکران بی غرضی می آیند و تصرفات و ادعای باطلشان را رسوا می کنند؟!

اشکال ششم:اگر رسول خدا(ص)رجعت می کردند چه کسی را برای ولایت و امامت  انتخاب می کردند،آیا سخن و امر و ابلاغ خود را در روز غدیر خم پس می گرفتند یا آنکه شخصی را که  توسط چند نفر در سقیفه انتخاب شد را قبول میکردند؟

 

حال یک سوال در ذهن سبز می شود که چرا بعضی از مردم آن زمان اطاعت نکردند تا برای آنها اثبات شود که خدا و رسول(ص)اشتباه نکرده اند و امامت و ولایت کارآمد است و فقط مربوط به آخرت نیست بلکه در همین دنیا هم برای آنها سود آور است؟

ای کاش می توانستیم خط به خط کتاب های همچون عبقات الانوار و کتاب الغدیر و المراجعات و شبهای شیشاور را حفظ کنیم و بگوییم تا رد پای اراده حق تعالی درباره ولایت را که به وضوح قابل مشاهده است را درک کنیم تا بسیاری از مسائل که شبیه شبهه است برطرف شود ،اما اجمالاً باید گفته شود که عدم بیان و ترک غدیر چند مطلب و معنای مختصر را به نظر می رساند :

مطلب اول :ترک غدیر یعنی متکلم بیان و ابلاغ ولایت برای حضرت علی (ع)صلاحیت نداشت که او را از طرف خدا انتخاب و برای ولایت تعیین کند.

مطلب دوم :ترک غدیر یعنی پیامبر(ص) اجازه نداشت برای آیندگان از طرف خدا تصمیم بگیرد.

مطلب سوم:ترک غدیر یعنی نباید به هیچ یک از کتاب های تاریخ و نویسندگان آن اعتماد و اعتنا کرد چون همه آنها دروغ نویس هستند.

مطلب چهارم:ترک غدیرموجب استخفاف کتاب خداست.

مطلب پنجم:ترک غدیر موجب کتمان تعالیم قرآن است.

مطلب ششم :ترک غدیر یعنی یک غیرمعصوم بهتر از معصوم(ع) است.

مطلب هفتم:ترک غدیر یعنی از هر نظر خلیفه اول و دوم و سوم سقیفه بیشتر حضرت علی (ع) بود.

مطلب هشتم:ترک غدیر یعنی پیشگام تر از حضرت علی (ع) در اسلام آوردن و یاور آن شدن وجود داشت اما انتخاب نشد.

 

عدم پذیرش ولایت بعد از غدیر توسط بعضی از مردم چند احتمال و علت دارد که بعد از تحقیق دقیق خودشان را به ما نشان می دهد که برخی از آنها را در اینجا مطرح می کنیم:

علت اول:علاقه به رسم و رسوم جاهلیت باعث شد که بعضی از مردم ولایت را نپذیرند.

علت دوم:چون حضرت علی (ع)با کفار و منافقان جنگید سبب شد آنها علیه او در جامعه آن زمان جوسازی کنند.

علت سوم:مردم به استعباد و برده گی اعتقادی کورکورانه عادت کرده بودند برای همین تن به ولایت ندادند.

علت چهارم: توسط اشخاص داخل در مسلمان که با نفوذ بودند وحسود اجازه داده نمی شد که غدیر و ولایت علی(ع) توسط مردم دیده شود.

علت پنجم:هنوز برای آنها سلطنت قداست داشت و نگاه به خارج از مرزهای اسلام سبب شد که آماده برای پذیرش ولایت نشوند.

علت ششم:کم کاری یاران و صحنه گردانها در فعالیت های تبلیغاتی باعث عدم ظهور و بروز شایسته ولایت حضرت علی (ع)شد.

علت هفتم: به دوش نگرفتن وجشن فرارگیر نگرفتن بعد اعلام خبر غدیرسبب فراموشی کسانی شد که در آن روز مهم حضور داشتند.

علت هشتم:عدم همراهی و کتمان تدریجی بسیاری البته نه همه زنان بعد از واقعه غدیر.

علت نهم:نه همه اما بسیاری از شعرا و نویسندگان آن زمان در انتصار ولایت کوتاهی کردند.

علت دهم:به نماز و روزه و نذر و اطعام فقرا  برای این عید بزرگ آنگونه که باید باشد اهمیت داده نشد.

علت یازدهم:شایعات سبب شده بود که بعضی از مردم باور کنند که قرار است برخلاف منافع و مصالح آنها کارهایی صورت بگیرد.

علت دوازدهم:مناظرات علمی برای رفع شبهات احتمالی توسط وفاداران عالم حاضر در آن زمان برگزار نشد.

علت سیزدهم: خلف وعده بعضی از مردم به رسول (ص)برای پایبندی به امر ولایت صورت گرفت.

علت چهاردهم:مرجعیت سیاسی اهل بیت (ع)در کنار مرجعیت علمی و تشریعی تبین نشده بود.

علت پانزدهم: ایجاد ترس در دل پیروان احتمالی ولایت حضرت امیر المومنین علی (ع) با انواع ابزارهای ممکن صورت گرفت.

علت شانزدهم:حذف و ترور شخصیتی و فیزیکی شیعیانی که قائل و استوار در ولایت بودند.

علت هفدهم:قومیت گرایی بجایی اسلام گرایی سبب شد هرکس ساز خود را بزند و زیر پرچم واحد ولایت نباشند.

علت هجدهم:ملاقات های مخفیانه بعضی از به اصطلاح بزرگان مدعی ریش سفیدی با هم نتیجه اش این شد که گفتند  بعد از شناخت مقام امامت و جانشینی که قرار است  به چه کسی برسد قبول می کنیم اما بعد انکار می کنیم و زیر بار نمی رویم و خودمان یک نفر را انتخاب می کنیم که حافظ منافع ما باشد و شد آنچه نباید می شد.

 

خلاصه اینکه ،غدیر دعوت مردم به توحید است .صحت نشر غدیر با سبک های ویژه یک ضرورت برای وحدت سازی است و لزوم پیروی از اهل بیت(ع) بر هیچ صاحب خرد مسلمانی پوشیده نیست چون دلایل محکم دارد که هم عقلی و هم نقلی و هم وجدانی است  و سوال ها و اشکال ها به نافیان غدیر بسیار است و با کمی مطالعه و تفکر و تدبر این را درک می کنیم واینکه ولایت  نه فقط در آخرت بلکه در این دنیا هم سود آور است وادب و انصاف و فتوت اقتضا می کند که صاحب ولایت را در جایگاه خودش باشد نه بالاتر و نه پایین تر.




خلاصه ای از زندگانی امام هادی (ع)

شمه ای از زندگانی امام هادی

به گزارش هدایت پرس؛ «امام ابوالحسن على النقى الهادى» – عليه السلام – پيشواى دهم شيعيان، در نيمه ذيحجه سال ۲۱۲ هجرى در اطراف مدينه در محلى به نام «صريا» به دنيا آمد(۱).
پدرش پيشواى نهم، امام جواد – عليه السلام – و مادرش بانوى گرامى «سمانه» است كه كنيزى با فضيلت و تقوا بود (۲).
مشهورترين القاب امام دهم، «نقى» و «هادى» است، و به آن حضرت «ابوالحسن الثالث» نيز مى گويند (۳).
امام هادى – عليه السلام – در سال ۲۲۰ هجرى پس از شهادت پدر گراميش برمسند امامت نشست و در اين هنگام هشت ساله بود. مدت امامت آن بزرگوار ۳۳ سال و عمر شريفش ۴۱ سال و چند ماه بود و در سال ۲۵۴ در شهر سامراء به شهادت رسيد.

 

خلفاى معاصر حضرت

امام هادى در مدت امامت خود با چند تن از خلفاى عباسى معاصر بود كه به ترتيب زمان عبارتند از:
۱ – معتصم، برادر ماءمون (۲۱۷ – ۲۲۷) (۴) .
۲ – واثق، پسر معتصم (۲۲۷ – ۲۳۲).
۳ – متوكل، برادر واثق (۲۳۲ – ۲۴۸).
۴ – منتصر، پسر متوكل (۶ ماه).
۵ – مستعين، پسر عموى منتصر (۲۴۸ – ۲۵۲).
۶ – معتزّ، پسر ديگر متوكل (۲۵۲ – ۲۵۵).
امام هادى در زمان خليفه اخير مسموم گرديد و به شهادت رسيد و در خانه خود به خاك سپرده شد.

 

اوضاع سياسى، اجتماعى عصر امام

اين دوره از خلافت عباسى ويژگي هاى دارد كه آن را از ديگر دوره ها جدا مى سازد ذيلاً به برخى از اين ويژگي ها اشاره مى كنيم:

۱ – زوال هيبت و عظمت خلافت:

خلافت، چه در دوره اموى و چه در دوره عباسى، براى خود هيبت و جلالى داشت، ولى در اين دوره بر اثر تسلط تركان و بردگان بر دستگاه خلافت، عظمت آن از بين رفت و خلافت همچون گويى به دست اين عناصر افتاد كه آن را به هر طرف مى خواستند پرتاب مى كردند، و خليفه عملاً يك مقام تشريفاتى بود، ولى در عين حال هر موقع خطرى از جانب مخالفان احساس مى شد خلفا و اطرافيان و عموم كارمندان دستگاه خلافت، در سركوبى آن خطر نظر واحدى داشتند.

 

۲ – خوش گذرانى و هوسرانى درباريان:

خلفاى عباسى در اين دوره به خاطر خلاءى كه بر دستگاه خلافت حكومت مى كرد، به شب نشينى و خوش گذرانى و ميگسارى مى پرداختند و دربار خلافت غرق در فساد و گناه بود. صفحات تاريخ اخبار شب نشينيهاى افسانه اى آنان را ضبط نموده است.

 

۳ – گسترش ظلم و بيدادگرى و خودكامگى:

ظلم و جور و نيز غارت بيت المال و صرف آن در عياشيها و خوشگذرانيها جان مردم را به لب آورده بود.

 

۴ – گسترش نهضتهاى علوى:

در اين مقطع از تاريخ، كوشش دولت عباسى بر اين بود كه با ايجاد نفرت در جلامعه نسبت به علويان، آنها را تارو مارو سازد. هر موقع كوچكترين شبحى از نهضت علويان مشاهده مى شود، برنامه سركوبى بى رحمانه آنان آغاز مى گشت، و علت شدت عمل نيز اين بود كه دستگاه خلافت با تمام اختناق و كنترلى كه برقرار ساخته بود، خود را متزلزل و ناپايدار مى ديد و از اين نوع نهضتها سخت بيمناك بود.
شيوه علويان در اين مقطع زمانى اين بود كه از كسى نامى نبرند و مردم را به رهبرى «شخص برگزيده اى از آل محمد» دعوت كنند، زيرا سران نهضت مى ديدند كه امامان معصوم آنان، در قلب پادگان نظامى «سامراء» تحت مراقبت و مواظبت مى باشند و دعوت به شخص معين مايه قطع رشته حيات او مى گردد. اين نهضتها و انقلابها بازتاب گسترش ظلم و فشار بر جامعه اسلامى در آن عصر بود و نسبت مستقيمى با ميزان فشار و اختناق داشت، به عنوان نمونه در دوران حكومت «منتصر» كه تا حدى به خاندان نبوت و امامت علاقه مند بود و در زمان او كسى متعرض شيعيان و خاندان علوى نمى شد، قيامى صورت نگرفت.
تواريخ، تنها در فاصله سال ۲۱۹ تا ۲۷۰ قمرى، تعداد ۱۸ قيام ضبط كرده اند. اين قيامها نوعاً با شكست روبرو شده و توسط حكومت عباسى سركوب مى گشتند.

 

علل شكست قيامها

علل شكست اين نهضتها و قيامها را از يك سو بايد در ضعف رهبرى و فرماندهى اين نهضتها جستجو كرد و از طرف ديگر در طرفداران و ياران اين رهبران: رهبران نهضتها نوعاً داراى برنامه صحيح و كاملى نبودند و نابسامانيهايى در كار آنها وجود داشت و از طرف ديگر قيام آنها صدر در صد رنگ اسلامى نداشت و از اين جهت معمولاً مورد تاءييد امامان زمان خود قرار نمى گرفتند.
البته گروهى از ياران و طرفداران اين قيامها مردمى مخلص و شيعيان واقعى بودند كه تا سر حد مرگ براى اهداف عالى اسلامى مى جنگيدند، ولى تعداد اين دسته كم بود و غالب مبارزين كسانى بودند كه اهداف اسلامى روشنى نداشتند، بلكه در اثر ظلم و ستمى كه بر آنان وارد مى شد، ناراحت شده و در صدد تغيير اوضاع برآمده بودند. اين گروه، در صورت احساس شكست و يا احتمال مرگ، رهبر خود را تنها گذاشته از اطراف او پراكنده مى شدند.
چنانكه اشاره شد، اگر بسيارى از اين انقلابها مورد تاءييد امامان قرار نمى گرفت، يا به اين دليل بود كه صد در صد اسلامى نبودند و در اهداف آنها و رهبران آنها انحرافهايى مشاهده مى شد و يا طراحى و برنامه ريزى آنها طورى بود كه شكست آنها قابل پيش بينى بود، و لذا اگر امام آشكارا آنها را تاءييد مى كرد، در صورت شكست قيام، اساس تشيع و امامت و هسته اصلى نيروهاى شيعه در معرض خطر قرار مى گرفت.

 

فعاليتهاى مخفى امام

آنگونه كه جدول مدت حكومت خلفاى عباسى نشان مى دهد، از ميان آنان متوكل از همه بيشتر با امام هادى معاصر بوده است؛ ازينرو موضعگيرى او را در برابر امام ذيلاً توضيح مى دهيم:
متوكل نسبت به بنى هاشم بد رفتارى و خشونت بسيار روا مى داشت. او به آنان بدگمان بود و همواره آنان را متهم مى نمود. وزير او «عبدالله بن يحيى بن خاقان» نيز پيوسته از بنى هاشم نزد متوكل سعايت مى نمود و او را تشويق به بد رفتارى با آنان مى كرد. متوكل در خشونت واجحاف به خاندان علوى گوى سبقت را از تمامى خلفاى بنى عباس ربوده بود (۵).
متوكل نسبت به على – عليه السلام – و خاندانش كينه و عداوت عجيبى داشت و اگر آگاه مى شد كه كسى به آن حضرت علاقه مند است، مال او را مصادره مى كرد و خود او را به هلاكت مى رساند (۶).
بر اساس همين ملاحظات بود كه حضرت هادى – عليه السلام -، بويژه در زمان متوكل، فعاليتهاى خود را به صورت سرّى انجام مى داد و در مناسبات خويش با شيعيان نهايت درجه پنهانكارى را رعايت مى كرد. مؤيد اين معنا حادثه اى است كه آن را مورخان چنين نقل كرده اند:
«محمد بن شرف» مى گويد: همراه امام هادى – عليه السلام – در مدينه راه مى رفتم. امام فرمود: آيا تو پسر شرف نيستى؟ عرض كردم: آرى. آنگاه خواستم از حضرت پرسشى كنم، امام بر من پيشى گرفت و فرمود: «ما در حال گذر از شاهراهيم و اين محل، براى طرح سؤال مناسب نيست»! (۷).
اين حادثه شدت خفقان حاكم را نشان مى دهد و ميزان پنهانكارى اجبارى امام را بخوبى روشن مى سازد.
امام هادى – عليه السلام – در بر قرارى ارتباط با شيعيان كه در شهرها و مناطق گوناگون و دور و نزديك سكونت داشتند، ناگزير همين روش را رعايت مى كرد و وجوه و هدايا و نذور ارسالى از طرف آنان را با نهايت پنهانكارى دريافت مى كرد. يك نمونه از اين قبيل برخورد، در كتب تاريخ و رجال چنين آمده است:
«محمد بن داود قمى» و «محمد طلحى» نقل مى كنند: اموالى از «قم» و اطراف آن كه شامل «خمس» و نذور و هدايا و جواهرات بود، براى امام ابوالحسن هادى حمل مى كرديم. در راه، پيك اما در رسيد و به ما خبر داد كه باز گرديم، زيرا موقعيت براى تحويل اين اموال مناسب نيست. ما باز گشتيم و آنچه نزدمان بود، همچنان نگه داشتيم تا آنكه پس از مدتى امام دستور داد اموال را بر شترانى كه فرستاده بود بار كنيم و آنها را بدون ساربان به سوى او روانه كنيم. ما اموال را به همين كيفيت حمل كرديم و فرستاديم. بعد از مدتى كه به حضور امام رسيديم، فرمود: به اموالى كه فرستاده ايد، بنگريد! ديديم در خانه امام، اموال به همان حال محفوظ است (۸).
گرچه روشن نيست كه اين جريان در زمان اقامت امام در مدينه اتفاق افتاده يا در سامراء (چون در سامراء كنترل و مراقبت، شديدتر بود)، اما در هر حال نمونه بارزى از ارتباطهاى محرمانه و دور از ديد جاسوسان دربارخلافت به شمار مى رود.

 

شبكه ارتباطى وكالت

شرائط بحرانى اى كه امامان شيعه در زمان عباسيان با آن روبرو بودند، آنان را واداشت تا ابزارى جديد براى برقرارى ارتباط با پيروان خود جستجو كنند. اين ابزار چيزى جر شبكه ارتباطى وكالت و تعيين نمايندگان و كارگزاران در مناطق مختلف توسط امام نبود.
هدف اصلى اين سازمان جمع آورى خمس، زكات، نذور و هدايا از مناطق مختلف توسط وكلا، و تحويل آن به امام، و نيز پاسخگويى امام به سؤالات و مشكلات فقهى و عقيدتى شيعيان و توجيه سياسى آنان توسط وكيل امام بود. اين سازمان كاربرد مؤثرى در پيشبرد مقاصد امامان داشت.
امام هادى – عليه السلام – كه در سامراء تحت نظر و كنترل شديدى قرار گرفته بود، برنامه تعيين كارگزاران و نمايندگان را كه پدرش امام جواد – عليه السلام – اجرا كرده بود، ادامه داد و نمايندگان و وكلائى در مناطق و شهرهاى مختلف منصوب كرد و بدين وسيله يك سازمان ارتباطى هدايت شده و هماهنگ به وجود آورد كه هدفهاى ياد شده را تاءمين مى كرد.
فقدان تماس مستقيم بين امام و پيروانش، نقش مذهبى – سياسى وكلا را افزايش داد، به نحوى كه كارگزاران (وكلاى) امام مسئوليت بيشترى در گردش امور يافتند. وكلاى امام بتدريج تجربيات ارزنده اى را در سازماندهى شيعيان در واحدهاى جداگانه به دست آوردند. گزارشهاى تاريخى متعدد نشان مى دهد كه وكلا، شيعيان را بر مبناى نواحى گوناگون به چهار گروه تقسيم كرده بودند:

 

نخستين ناحيه، بغداد، مدائن و عراق (كوفه) را شامل مى شد. ناحيه دوم، شامل بصره و اهواز بود. ناحيه سوم، قم و همدان، و بالاخره ناحيه چهارم، حجاز، يمن و مصر را در بر مى گرفت. هر ناحيه به يك وكيل مستقل واگذار مى شد كه تحت نظر او كارگزاران محلى، منصوب مى شدند. اقدامات سازمان وكالت را در دستور العملهاى حضرت هادى – عليه السلام – به مديريت اين سازمان، مى توان مشاهده كرد. نقل مى شود كه آن حضرت طى نامه اى در سال ۲۳۲ ه.ق، به «على بن بلال»، وكيل محلى خود (در بغداد) نوشت:
«… من ابو على (بن راشد) را به جاى «على بن حسين بن عبدربه» (۹) منصوب كردم. اين مسئوليت را بدان جهت به او واگذار كردم كه وى از صلاحيت لازم به حد كافى برخوردار است، به نحوى كه هيچ كس بر او تقدم ندارد. مى دانم كه تو بزرگ ناحيه خود هستى، به همين جهت خواستم طى نامه جداگانه اى تو را از اين موضوع آگاه كنم. در عين حال، لازم است از او پيروى كرده و وجوه جمع آورى شده را به وى بسپارى. پيروان ديگر ما را نيز به اين كار سفارش كن و به آنان چنان آگاهى ده كه وى را يارى كنند تا بتواند وظائف خود را انجام بدهد…»(۱۰).

امام هادى – عليه السلام – در نامه اى ديگر به وكلاى خود در بغداد، مدائن، و كوفه نوشت:
«اى ايوب بن نوح! به موجب اين فرمان از برخورد با «ابوعلى» خوددارى كن، هر دو موظفيد در ناحيه خاص خويش به وظائفى كه بر عهده تان واگذار شده عمل كنيد، در اين صورت مى توانيد وظائف خود را بدون نياز به مشاوره با من انجام دهيد.
اى ايوب! بر اساس اين دستور هيچ چيز از مردم بغداد و مدائن نپذير، و به هيچ يك از آنان اجازه تماس با من رانده. اگر كسى وجوهى را از خارج از حوزه مسئوليت تو آورد، به او دستور بده به وكيل ناحيه خود بفرستد.
اى ابو على! به تو نيز سفارش مى كنم كه آنچه را به ابو ايوب دستور دادم عيناً اجرا كنى» (۱۱).
همچنين امام نامه اى توسط «ابو على بن راشد» به پيروان خود در «بغداد»، «مدائن»، «عراق» و اطراف آن فرستاد و طى آن نوشت:
«… من «ابو على بن راشد» را به جاى «حسين بن عبدربه» و وكلاى قبلى خود برگزيدم، و اينك او نزد من به منزله حسين بن عبدربه است. اختيارات وكلاى قبلى را نيز به ابوعلى بن راشد دادم تا وجوه مربوط به من را بگيرد و او را كه فردى شايسته و مناسب است، براى اداره امور شما برگزيدم و بدين منصب گماشتم. شما – كه رحمت خدا بر شما باد – براى پرداخت وجوه نزد او برويد. مبادا رابطه خود را با او تيره سازيد، انديشه مخالفت با او را از اذهان خود خارج سازيد. به اطاعت خدا و پاك كردن اموالتان بشتابيد. از ريختن خون يكديگر خوددارى كنيد. يكديگر را در راه نيكوكارى و تقوا يارى دهيد و پرهيزگار باشيد تا خدا شما را مشمول رحمت خويش قرار دهد. همگى به ريسمان خدا چنگ بزنيد و نميريد مگر آنكه مسلمان باشيد. من فرمانبردارى از او را همچون اطاعت از خودم لازم مى دانم و نافرمانى نسبت به او را نافرمانى در برابر خود مى دانم، پس بر همين شيوه باقى باشيد كه خداوند به شما پاداش مى دهد و از فضل خود وضع شا را بهبود مى بخشد. او از آنچه در خزانه خود دارد، بخشنده و كريم و نسبت به بندگان خود سخاوتمند و رحيم است. ما و شما در پناه او هستيم. اين نامه را به خط خود نوشتم. سپاس و ستايش بسيار تنها شايسته خدا است» (۱۲).

«على بن جعفر»، يكى ديگر از نمايندگان امام هادى – عليه السلام – و اهل «همينيا»، از قراى اطراف «بغداد»، بود. گزارش فعاليتهاى او به متوكل رسيده بود، متوكل او را بازداشت و زندانى كرد. او پس از گذراندن دوران طولانى زندان، آزاد شد و به دستور امام هادى رهسپار مكه شد و در آن شهر اقامت گزيد (۱۳).
در شمار نمايندگان امام هادى همچنين بايد از «ابراهيم بن محمد همدانى» نام برد. حضرت هادى طى نامه اى به او نوشت:
«وجوه ارسالى رسيد، خدا از تو قبول فرمايد و از شيعيان ما راضى باشد و آنان را در دنيا و آخرت همراه ما قرار دهد…» .
اين نامه بروشنى نشان مى دهد كه ابراهيم از طرف امام مسئوليت مالى داشته و احتمالاً غير از وظائف ديگر – موظف بوده وجوه جمع آورى شده از شيعيان را نزد امام بفرستد. امام در ادامه اين نامه، در تقدير از فعاليتها و تاءييد موقعيت وى نوشت:
«نامه اى به «نضر» (۱۴) نوشتم و به او سفارش كردم كه معترض تو نشود و با تو مخالفت نكند و موقعيت تو را نزد خويش به وى اعلام كردم. به «ايوب» (۱۵) نيز عيناً همين را دستور دادم. همچنين به دوستداران خود در همدان نامه اى نوشته و به آنان تاءكيد كردم كه از تو پيروى نمايند و يادآورى نمودم كه: «ماجز تو وكيلى در آن ناحيه نداريم» (۱۶).
در هر حال نقش سازمان وكالت، بويژه در زمان حكومت متوكل عباسى، نمايان بود. متوكل با جذب و استخدام نظامى افرادى كه بينش ضد علوى داشتند، مى كوشيد تا ترتيب كار مخالفان خود را بدهد و فعاليتهاى سازمان يافته زير زمينى علويان بويژه اماميه، را نابود سازد. او دست به يك رشته عمليات نظامى جهت بازداشت و دستگيرى شيعيان زد و اين برنامه را با خشونت و شدت ادامه داد، به طورى كه بعضى از وكلاى امام در بغداد، مدائن، كوفه و ساير نقاط عراق زير شكنجه در گذشتند و عده اى ديگر به زندان افتادند (۱۷). اين اقدامات لطمه هاى جدّى بر پيكر شبكه وكالت وارد كرد، اماحضرت هادى – عليه السلام – با تلاش پخته خويش، اين شبكه را همچنان فعال و پر ثمر نگه داشت.

 

انتقال امام از مدينه به سامراء

متوكل براى زير نظر گرفتن امام هادى – عليه السلام – از روش نياكان پليد خود استفاده مى كرد و در صدد بود به هر وسيله ممكن فكر خود را از طرف حضرت راحت كند. روش ماءمون را در مورد كنترل فعاليتهاى امام پيش از اين ديديم:
او از طريق وصلتى كه با حضرت جواد – عليه السلام – برقرار كرد، توانست كنترل و سانسور را حتى در درون خانه امام بر قرار سازد و تمام حركات و ملاقاتهاى حضرت را زير نظر داشته باشد. پس از شهادت امام جواد – عليه السلام – و جانشينى امام «هادى» به جاى پدر، ضرورت اجراى چنين نقشه اى بر خليفه وقت كاملاً روشن بود، زيرا اگر امام در مدينه اقامت مى كرد و خليفه به او دسترسى نمى داشت، قطعاً براى حكومت جابرانه او خطر جدى دربر مى داشت. اينجابود كه كوچكترين گزارشى درباره خطر احتمالى امام، خليفه را بشدت نگران ساخت و منجر به انتقال امام به سامرا گشت. توضيح اينكه:
«عبدالله بن محمد هاشمى»، فرماندار وقت مدينه، طى نامه اى خليفه را بشدت از فعاليتهاى سياسى امام نگران ساخت و پايگاه اجتماعى آن حضرت را براى متوكل تشريح كرد(۱۸)، ولى حضرت با ارسال نامه اى براى متوكل ادعاهاى «عبدالله» را رد كرد و از او به متوكل شكايت كرد .
متوكل مانند اغلب سياستمداران جهان، با يك حركت مزورانه و دو پهلو، از يك طرف «عبدالله بن محمد» را از كار بركنار كرد و از طرف ديگر به كاتب دربار خويش دستور داد نامه اى به حضرت بنويسد كه بر حسب ظاهر علاقه متوكل را نسبت به امام – عليه السلام – بيان مى كرد، ولى در واقع دستور جلب محترمانه! حضرت بود و بعداً خواهيم ديد كه متوكل چه فشارها و تضييقاتى براى امام – عليه السلام – فراهم ساخت. نامه بدين مضمون بود:
«بنام خدا، پس از حمد و ثناى خداوند، امير المؤمنين شما را خوب مى شناسد، شخصيت، بزرگوارى و نسبت و قرابت شما را با رسول خدا۹ رعايت مى كند، و تنها هدف او جلب رضايت و خشنودى خداوند و شما است. اكنون دستور دادند كه طبق درخواست شما فرمانده جنگ و امام جمعه شهر، «عبدالله بن محمد»، كه مرتكب خلاف اهانت به شما شده است، بركنار و به جاى او «محمد بن فضل» منصوب شود. او دستور دارد در برابر امر شما مطيع بوده در تكريم و تعظيم شما نهايت سعى و كوشش را به عمل آورد تا بدان وسيله به خدا و رسول او و اميرالمؤمنين (متوكل) تقرب جويد.
امير المؤمنين مشتاق ديدار شما است تا تجديد عهدى صورت گيرد، اگر مايل به زيارت خليفه باشيد و به آن علاقه داريد مى توانيد به اتفاق خانواده و دوستان و علاقه مندان حركت كنيد. برنامه سفر به اختيار خودتان است، هرجا خواستيد توقف نماييد. در صورت تمايل، خدمتگزار خليفه، «يحيى بن هرثمه»، ملازم ركاب خواهد بود و به خدمتگزارى شما مفتخر خواهد شد، زيرا شما نزد ما محترميد و ما شديداً به شما علاقه منديم. والسلام عليكم ورحمة الله وبركاته (۱۹).
بدون ترديد امام از سؤ نيت متوكل آگاه بود، ولى چاره اى جز رفتن به سامراء نداشت، زيرا قبول نكردن دعوت متوكل سندى در تاءييد گفتار سعايت كنندگان مى شد و باعث تحريك بيشتر متوكل مى گرديد و بهانه بيشترى به دست او مى داد كه تضييقات و مشكلات فراوانى را براى حضرت فراهم كند. دليل اينكه امام از نيت شوم متوكل آگاه بود و بناچار به اين سفر اقدام نمود، جملاتى است كه امام بعدها در سامرّآ مى فرمود: «مرا از مدينه با اكراه با سامراء آوردند»(۲۰).
در هر حال امام نامه دعوت را دريافت داشت و ناگزير همراه «يحيى بن هرثمه» عازم سامراء گرديد (۲۱).

 

گزارش فرمانده دژخيمان متوكل

«يحيى بن هرثمه»، كه ماءموريت داشت امام هادى – عليه السلام – را از مدينه به سامراء جلب نمايد، ماجراى ماءموريت خود را چنين شرح مى دهد:
وارد مدينه شدم، به سراغ منزل «على» (النقى) رفتم. پس از ورود من به خانه او، و آگاه شدن مردم مدينه از جريان جلب او، اضطراب و ناراحتى عجيبى در شهر به وجود آمد و چنان فرياد و شيون برآوردند كه تا آن روز مانند آن را نديده بودم.
ابتداءا با قسم و سوگند تلاش كردم كه آنان را آرام سازم، گفتم: هيچ قصد سوئى در كار نيست و من ماءمور اذيت و آزار او نيستم. آنگاه مشغول بازديد و جستجوى خانه و اثاثيه آن شدم. در اطاق مخصوص او جز تعدادى قرآن و كتاب دعا چيز ديگرى نيافتم. چند نفر ماءمور، او را از منزل خارج كردند و خود خدمتگزارى او را از منزل تا شهر سامراء عهده دار گشتم.
پس از ورود به «بغداد» ابتداءا با «اسحاق بن ابراهيم طاهرى»، فرماندار بغداد، روبرو شدم. وى به من گفت: يحيى! اين آقا فرزند پيامبر است، اگر متوكل را در كشتن او تحريك و ترغيب نمايى بدان كه خونخواه و دشمن تو، رسول خدا ۹ خواهد بود.
در پاسخ گفتم: به خدا قسم، تا به حال جز نيكى و خوبى چيز ديگرى از او نديده ام كه به چنين كارى دست بزنم.
(آنگاه به سوى سامراء حركت كردم) و پس از ورود به شهر سامراء جريان را براى «وصيف تركى» (۲۲) نقل كردم، او نيز به من گفت: اگر يك مو از سر او كم شود، مسئول آن تو خواهى بود! از سخنان اسحاق بن ابراهيم و وصيف تركى تعجب كردم و پس از ورود به دربار و ديدار با متوكل، گزارش سفر را به اطلاع او رساندم، ديدم متوكل نيز براى او احترام قائل است (۲۳).

 

ورود امام به سامراء

طبق دستور «متوكل» روز ورود به سامراء به بهانه اينكه هنوز محل اقامت امام آمده نيست! حضرت را در محل پستى كه به «خان الصعاليك» (كاروانسراى گدايان و مستمندان) معروف بود، وارد كردند و حضرت آن روز را در آنجا به سر برد. البته هدف از اين كار تحقير موذيانه و ديپلمات مآبانه حضرت بود!(۲۴)
روز بعد، منزلى براى سكونت امام معيّن كردند كه در آنجا استقرار يافت (۲۵).
امام در اين شهر ظاهراً آزاد بود ولى در حقيقت همانند يك زندانى به سر مى برد، زيرا موقعيت محل طورى بود كه امام همواره تحت نظر بود و رفت و آمدها و ملاقاتهاى حضرت توسط ماءموران خليفه كنترل مى گرديد.
«يزداد»، طبيب مسيحى و شاگرد «بختيشوع»، با اشاره به انتقال اجبارى امام به سامراء مى گفت: اگر شخصى علم غيب مى داند، تنها اوست. او را به اينجا آورده اند تا از گرايش مردم به سوى او جلوگيرى كنند، زيرا با وجود وى حكومت خود را در خطر مى بينند(۲۶).
ترس و وحشت متوكل از نفوذ معنوى امام در ميان مردم را مى توان از انتخاب محل سكونت حضرت فهميد.
بارى متوكل با همه اين مراقبتها باز هم وجود حضرت را براى حكومت خود خطرى جدى مى دانست و مى ترسيد ياران و پيروان امام مخفيانه با او تماس گرفته براى قيام و شورش نقشه اى طرح كنند و براى زمينه سازى جهت اين كار، پول و سلاح جمع آورى كرده افرادى را آموزش دهند.
اطرافيان خليفه هم گاهى او را از احتمال شورش امام و يارانش بر حذر مى داشتند. لذا متوكل هر چند وقت يك بار دستور مى داد خانه امام به دقت مورد بازرسى قرار گيرد، و با آنكه ماءموران هر بار با دست خالى بر مى گشتند، اما او باز نگران بود و احساس خطر مى كرد. به يك نمونه از اين موارد اشاره مى كنيم:

 

بزم شراب درهم مى ريزد!

يك بار، باز هم از امام هادى نزد متوكل سعايت كردند كه در منزل او اسلحه و نوشته ها و اشياى ديگرى است كه از شيعيان او در قم به او رسيده و او عزم شورش بر ضدّ دولت را دارد. متوكل گروهى را به منزل آن حضرت فرستاد و آنان شبانه به خانه امام هجوم بردند، ولى چيزى به دست نياوردند، آنگاه امام را در اطاقى تنها ديدند كه در به روى خود بسته و جامه پشمين بر تن دارد و بر زمينى مفروش از شن و ماسه نشسته و به عبادت خدا و تلاوت قرآن مشغول است .
امام را با همان حال نزد متوكل بردند و به او گفتند: در خانه اش چيزى نيافتيم و او را روبه قبله ديديم كه قرآن مى خواند.
متوكل چون امام را ديد، عظمت و هيبت امام او را فرا گرفت و بى اختيار حضرت را احترام كرد و در كنار خود نشاند و جام شرابى را كه در دست داشت به آن حضرت تعارف كرد! امام سوگند ياد كرد و گفت: گوشت و خون من با چنين چيزى آميخته نشده است، مرا معارف دار! او دست برداشت و گفت: شعرى بخوان!
امام فرمود: من شعر كم از بردارم.
گفت: بايد بخوانى؟
امام اشعارى خواند كه ترجمه آن چنين است:
(زمامدارن جهانخوار و مقتدر) بر قله كوهسارها شب را به روز آوردند در حالى كه مردان نيرومند از آنان پاسدارى مى كردند، ولى قله ها نتوانستند آنان را (از خطر مرگ) برهانند.
آنان پس از مدتها عزت از جايگاههاى امن به زير كشيده شدند و در گودالها (گورها) جايشان دادند؛ چه منزل و آرامگاه ناپسندى!
پس از آنكه به خاك سپرده شدند، فرياد گرى فرياد برآورد: كجاست آن دست بندها و تاجها و لباسهاى فاخر؟
كجاست آن چهره هاى در ناز و نعمت پرورش يافته كه به احترامشان پرده ها مى آويختند (بارگاه و پرده و دربان داشتند)؟
گور به جاى آنان پاسخ داد: اكنون كرمها بر سر خوردن آن چهره ها با هم مى ستيزند!
آنان مدت درازى در دنيا خوردند و آشاميدند؛ ولى امروز آنان كه خورنده همه چيز بودند، خود خوراك حشرات و كرمهاى گور شده اند!
چه خانه هايى ساختند تا آنان را از گزند روزگار حفظ كند، ولى سرانجام پس از مدتى، اين خانه ها و خانواده ها را ترك گفته به خانه گور شتافتند!
چه اموال و ذخائرى انبار كردند، ولى همه آنها را ترك گفته رفتند و آنها را براى دشمنان خود واگذاشتند!
خانه ها و كاخهاى آباد آنان به ويرانه ها تبديل شد و ساكنان آنها به سوى گورهاى تاريك شتافتند!(۲۷).
تاءثير كلام امام چندان بود كه متوكل به سختى گريست، چنانكه ريشش تر شد. ديگر مجلسيان نيز گريستند. متوكل دستور داد بساط شراب را جمع كنند و چهار هزار درهم به امام تقديم كرد و آن حضرت را با احترام به منزل بازگرداند!(۲۸)

 

امام در زندان متوكل

متوكل كينه عجيبى از امام در دل داشت و همواره در صدد آزار و اذيب آن حضرت بود و با آنكه امام در سامراء در حقيقت همانند يك زندانى به سر مى برد، با اين حال پس از احضار امام از مدينه به سامراء دستور داد مدتى حضرت را زندانى كنند.
«صقر بن ابى دلف» مى گويد: هنگامى كه امام هادى – عليه السلام – را به سامراء آوردند، رفتم تا از حال او جويا شوم. «زرّافى» دربان متوكل مرا ديد و دستور داد وارد شوم. وارد شدم. پرسيد: براى چه كار آمده اى؟
گفتم: خير است.
گفت: بنشين! نشستم، ولى هراسان شدم و سخت در انديشه فرو رفتم و با خود گفتم: اشتباه كردم (كه به چنين كار خطرناكى اقدام كردم و براى ديدار امام آمدم).
«زرافى» كار مردم را انجام داد و آنها را مرخص كرد و چون خلوت شد، گفت چه كار دارى و براى چه آمده اى؟
گفتم: براى كار خيرى.
گفت: گويا آمده اى حال مولاى خود خبر بگيرى، گفتم: مولاى من كيست؟ مولاى من خليفه است!
گفت: ساكت شو، مولاى تو بر حق است، نترس كه من نيز بر اعتقاد تو هستم و او را امام مى دانم.
من خدا را سپاس گفتم. آنگاه گفت: آيا مى خواهى او را ببينى؟ گفتم: آرى.
گفت: قدرى بنشين تا پستچتى (نامه رسان) بيرون رود. چون وى بيرون رفت، با اشاره به من، به غلامش گفت: اين را به اتاقى كه آن علوى در آن زندانى است، ببر و نزد او واگذار و برگرد.
چون به خدمت امام رسيدم، حضرت را ديدم روى حصيرى نشسته و در برابرش قبر حفر شده اى قرار دارد، سلام كردم. فرمود: بنشين! نشستم! پرسيد: براى چه آمده اى؟
عرض كردم: آمده ام از حال شما خبرى بگيرم. در اين هنگام بر قبر نظر كردم و گريستم. فرمود: گريان مباش كه در اين گرفتارى آسيبى به من نمى رسد.
من خدا را سپاس گفتم. آنگاه از معناى حديثى پرسيدم، امام جواب گفت، و پس از جواب، فرمود: مرا واگذار و بيرون رو كه بر تو ايمن نيستم و بيم آن است كه آزارى به تو برسانند (۲۹).
اين حادثه از يك سو خشونت و شدت عمل متوكل را در مورد امام هادى مى رساند و از سوى ديگر بيانگر ميزان نفوذ امام در ميان درباريان و ماءموران ويژه خليفه است.
متوكل در آخرين روزهاى عمرش به پيشكار خود، «سعيد بن حاجب»، دستور داد امام را به قتل برساند، ولى حضرت فرمود: بيش از دو روز نمى گذرد كه متوكل كشته مى شود، و همين جور هم شد! (۳۰)

 

جنايات و سختگيريهاى متوكل در مورد شيعيان

متوكل يكى از جنايتكارترين خلفاى عباسى بود. او در دشمن با امير مؤمنان – عليه السلام – و خاندان و شيعيان او دلى پر كينه داشت و دوران حكومت او براى شيعيان و علويان يكى از سياهترين دورانهابشمار مى رود. از آنجا كه همه جنايات او را نمى توان در اين بحث فشرده بيان كرد، ناگزير به برخى از جنايات او نمونه وار اشاره مى كنيم:
۱ – در حكومت او گروهى از علويان زندانى يا تحت تعقيب و متوارى شدند كه از آن جمله مى توان از «محمد بن صالح» (از نوادگان امام مجتبى – عليه السلام -) و «محمد بن جعفر» (يكى از مبلغان حسن بن زيد كه در طبرستان قيام كرده بود) نام برد (۳۱).
۲ – او در سال ۲۳۶ قمرى دستور داد آرامگاه سرور شهيدان حضرت ابا عبدالله الحسين – عليه السلام – و بناهاى اطراف آن ويران و زمين پيرامون آن كشت شود و نيز در اطراف آن پاسگاههايى بر قرار ساخت تا زا زيارت آن حضرت جلوگيرى كند. گويا هيچ يك از مسلمانان حاضر به تخريب قبر امام حسين – عليه السلام – نبوده است، زيرا او اين كار را توسط شخصى بنام «ديزج» انجام داد كه يهودى الاءصل بود. متوكل اعلام كرد: رفتن به زيارت حسين بن على ممنوع است و اگر كسى به زيارت او برود، مجازات خواهد شد (۳۲). او مى ترسيد قبر امام حسين – عليه السلام – پايگاهى بر ضد او گردد و مبارزات و شهادت آن شهيد بزرگوار الهام بخش حركت و قيام مردم در برابر ستمهاى دربار خلافت شود. اما شيعيان و دوستداران سرور شهيدان در هيچ شرائطى از زيارت آن تربت پاك باز نايستادند و زائران، انواع صدمه ها و شكنجه ها را تحمل مى كردند و باز به زيارت مى رفتند. پس از قتل متوكل دوباره شيعيان با همكارى علويان قبر آن حضرت را باز سازى كردند (۳۳).

خراب كردن قبر امام حسين – عليه السلام – مسلمانان را بشدت خشمگين ساخت، به طورى كه مردم «بغداد» شعارهايى بر ضد متوكل بر در و ديوارها و مساجد مى نوشتند و شعراى مبارز و متعهد، با سرودن اشعارى، او را «هجو» مى كردند. از جمله آن سروده ها، شعرى است كه ترجمه آن به قرار زير است:
«به خدا قسم اگر بنى اميه، فرزند دختر پيامبرشان را به ستم كشتند، اينك كسانى كه از دودمان پدر او هستند (بنى عباس) جنايتى مانند جنايت بنى اميه مرتكب شده اند. اين قبر حسين است كه به جان خودم سوگند (توسط عباسيان) ويران شده است. بنى عباس متاءسفند كه در قتل حسين – عليه السلام – شركت نداشته اند! و اينك با تجاوز به تربت حسين و ويران كردن قبر او، به جان استخوانهاى او افتاده اند!» (۳۴).
۳ – او در زمان خلافت خود بزرگانى از مردم مسلمان و معتقد به اهل بيت را به شهادت رسانيد كه از جمله آنان «ابن سكّيت»، يار با وفاى امام جواد و امام هادى و شاعر و اديب نام آور شيعى، بود كه متوكل به جرم دوستى على – عليه السلام – او را به قتل رسانيد (۳۵) روزى متوكل با اشاره به دو فرزند خود، از وى پرسيد: اين دو فرزند من نزد تو محبوبترند يا «حسن» و «حسين»؟
ابن سكّيت از اين سخن و مقايسه بى موردسخت برآشفت و خونش به جوش آمد و بى درنگ گفت: «به خدا سوگند «قنبر» غلام على – عليه السلام – در نظر من از تو و دو فرزندت بهتر است!»
متوكل كه مست قدرت و هوا و هوس بود، فرمان داد زبان او را از پشت سر بيرون كشيدند! (۳۶)
۴ – «خطيب بغدادى» درباره شكنجه و آزار طرفداران خاندان رسالت از سوى متوكل مى نويسد: متوكل عباسى «نصر بن على جهضمى» را به علت حديثى كه درباره منقبت و فضيلت على – عليه السلام – و حضرت فاطمه – عليها السلام – و امام حسن و امام حسين – عليهما السلام – نقل كرده بود «هزار» تازيانه زد و دست از او برنداشت تا آنكه شهادت دادند او از اهل سنت است! (۳۷)
۵ – او به شعراى مزدور و خود فروخته اى همچون «مروان بن ابى الجنوب» مبالغ هنگفتى صله مى داد تا درباره مشروعيت حكومت بنى عباس و هجو بنى هاشم شعر بسرايند (۳۸).
۶ – او زمانى كه به ايجاد ارتشى نوين موسوم به «شاكريه» دست زد، افرادى را از مناطقى كه در بينش ضد علوى مشهور بودند، بويژه از سوريه، الجزيره، جبل، حجاز و عنبا استخدام كرد(۳۹) .
۷ – اوبه حاكم مصر دستور داد تا طالبيان را به عراق تبعيد كند، حاكم مصر نيز چنين كرد. آنگاه در سال ۲۳۶ آنان را به مدينه منتقل كرد (۴۰).
۸ – او شيعيان را از دستگاه دولت اخراج مى كرد و موقعيت آنان را در اذهان عمومى خدشه دار مى ساخت. به عنوان نمونه، مى توان از بركنارى «اسحاق بن ابراهيم» ياد كرد كه متوكل او را به جرم شيعه بودن از حكمرانى «سامراء» و «سيروان» در استان «جبل» بركنار كرد. افراد ديگرى نيز به همين علت موقعيتهاى خود را از دست دادند (۴۱).
متوكل با اِعمال اين شيوه ها، از بروز هر گونه حركتى از ناحيه شيعيان بر ضد رژيم خود جلوگيرى كرد، لكن موفق نشد فعاليتهاى پنهانى آنان را خاتمه بخشد و چنانكه قبلاً گفتيم، گزارشهاى تاريخى، حاكى از آن است كه امام هادى – عليه السلام – ارتباطهاى خود را با پيروانش در نهان ادامه مى داد.

 

فشارهاى اقتصادى بر شيعيان

متوكل به منظور تضعيف جبهه تشيع و نابود ساختن نيروهاى مبارز شيعه، آنان را شديداً در فشار اقتصادى قرار داده بود، به طورى كه تا اين حد فشار اقتصادى بر شيعيان تا آن تاريخ بى سابقه بود.
البته مى دانيم كه شيعه پس از رحلت پيامبر، همواره از نظر اقتصادى در فشار و مضيقه قرار داشت. در اين زمينه، علاوه بر گرفتن «فدك» از فاطمه زهرا – سلام الله عليها كه انگيزه سياسى داشت و هدف از آن تضعيف بنيه اقتصادى جناح امير مؤمنان – عليه السلام – و بنى هاشم بود، نمونه هاى فراوانى در تاريخ اسلام به چشم مى خورد كه يكى از آنهاروش معاويه با شيعيان، بويژه بنى هاشم، بود. يكى از تاكتيكهايى كه معاويه به منظور اخذ بيعت از حسين بن على – عليه السلام – براى وليعهدى يزيد به آن متوسل شد، خوددارى وى از پرداخت هرگونه عطيه به بنى هاشم از بيت المال در جريان سفر به مدينه بود تا بدين وسيله امام را زير فشار گذاشته وادار به بيعت كند (۴۲).
نمونه ديگر، فشار اقتصادى «ابو جعفر منصور دوانيقى» (دومين خليفه عباسى) بود. منصور برنامه سياه تحميل گرسنگى و فلج سازى اقتصادى را در سطح وسيع و گسترده اى به اجرا مى گذاشت و هدف او اين بود كه مردم، نيازمند و گرسنه و متكى به او باشند و در نتيجه هميشه در فكر سير كردن شكم خود بوده مجال انديشه در مسائل بزرگ اجتماعى را نداشته باشند. او روزى در حضور جمعى از خواص درباريان خويش با لحن زننده اى انگيزه خود را از گرسنه نگهداشتن مردم چنين بيان كرد: عرب هاى باديه نشين در ضرب المثل خود، خوب گفته اند كه: «سگ خود را گرسنه نگهدار تا به طمع نان دنبال تو بيايد»(۴۳)! اين سخن ضمناً مى رساند كه امت اسلام در چشم بنى عباس، تا چه حد بى ارزش بوده اند؟!
در اين فشار اقتصادى سهم شيعيان و علويان بيش از همه بود زيرا آنان هميشه پيشگام و پيشاهنگ مبارزه با خلفاى ستمگر بودند.
دوران خلافت هارون نيز از اين برنامه كلى مستثنا نبود، زيرا او با قبضه بيت المال مسلمانان و صرف آن در راه هوسرانيها و بوالهوسيها و تجمل پرستيهاى خود و اطرافيانش، شيعيان را از حقوق مشروع خود محروم كرده بود و از اين راه نيروهاى آنان را تضعيف مى كرد. بنابراين شيعيان با اين گونه فشارها آشنا بودند، اما چنانكه اشاره شد فشار اقتصادى زمان متوكل ابعاد گسترده تر و وحشتناكترى داشت كه ذيلاً برخى از آنها را ياد آورى مى كنيم:
۱ – او از نظر اقتصادى به قدرى بر شيعيان سخت گرفت كه مى گويند: در آن زمان گروهى از بانوان علوى در مدينه حتى يك دست لباس درست نداشتند كه در آن نماز بگزارند و فقط يك پيراهن مندرس بر ايشان مانده بود كه به هنگام نماز به نوبت از آن استفاده مى كردند و نيز با چرخ ريسى روزگار مى گذراندند، و پيوسته در چنين سختى و تنگدستى بودند تا متوكل به هلاكت رسيد (۴۴).
۲ – متوكل «عمر بن فرج رُخّجى» را فرمانرواى مكه و مدينه ساخت، و او مردمان را از نيكى و احسان به آل ابى طالب بار مى داشت و سخت دنبال اين كار بود؛ چنانكه مردم از بيم جان، دست از رعايت و حمايت علويان برداشتند و زندگى بر خاندان امير مؤمنان – عليه السلام – سخت شد» (۴۵).
۳ – متوكل دارايى علويان را كه ملك «فدك» بود مصادره كرد (۴۶). نقل شده است كه درآمد فدك در آن زمان بالغ بر ۲۴۰۰۰ دينار بوده است. متوكل فدك را به «عبدالله بن عمر بازيار» كه از هواداران او بود، عطار كرد (۴۷).
۴ – او به حاكم خود در مصر دستور داد با علويان بر اساس قواعد زير برخورد كند:
الف – به هيچ يك از علويان هيچ گونه ملكى داده نشود، نيز اجازه اسب سوارى و حركت از «فسطاط» به شهرهاى ديگر داده نشود.
ب – به هيچ يك از علويان جواز داشتن بيش از يك برده داده نشود.
ج – چنانچه دعوائى مابين يك علوى و غير علوى صورت گرفت، قاضى نخست به سخن غير علوى گوش فرا دهد و پس از آن بدون گفتگو با علوى آن را بپذيرد! (۴۸)

 

كاخها و بزمهاى پر تجمل

در كنار اين فشارها و محدوديتهاى جانكاه نسبت به شيعيان، متوكل در تاراج بيت المال و بناى كاخهاى با شكوه وراه اندازى تشريفات پرخرج بيداد مى كرد .
او كاخهاى متعددى بنا كرد و اموال هنگفتى هزينه آنها نمود. از جمله، كاخهايى بنامهاى: شاه، عروس، شبداز، بديع، غريب و برج بنا كرد و يك ميليون و هفتصد هزار دينار فقط هزينه ساختن كاخ اخير كرد!(۴۹). نيز قصر ديگرى ساخت كه به قصر «بُركُواء» شهرت يافت. ساختمان اين قصر كه از بهترين و بزرگترين قصرهاى وى بود، بيست ميليون درهم هزينه برداشت!(۵۰) قصرهاى ديگرى نيز بنامهاى:جعفرى، مليح، غرو، مختار، حير براى خوشگذرانى بنا كرده بود كه هر كدام هزاران ميليون درهم خرج برداشته و مورخان بتفصيل از آنها ياد كرده اند(۵۱) .
متوكل تصميم گرفت پسرش «عبدالله معتزّ» را ختنه كند و براى اين منظور تشريفات بسيار پرخرج و سرسام آورى به راه انداخت كه مورخان بتفصيل نوشته اند و ما به گوشه هايى از آن اشاره مى كنيم:
(۱)فرشى را كه طول آن يكصد ذراع و عرض آن نيز پنجاه ذراع بود، براى تالار قصر كه داراى همين ابعاد بود، تهيه كردند و براى پذيرايى از مدعوين چهار هزار صندلى از طلا و مرصع به جواهر در تالار قصر چيدند!
(۲)به فرمان متوكل بيست ميليون درهم كه براى نثار آماده شده بود، بر سر زنان و خدام و حاشيه نشينان نثار كردند! و يك ميليون درهم كه روى آنها عنوان جشن و مراسم ختنه كنان حك شده بود، بر سر آرايشگر و ختنه كننده و غلامان و پيشكاران مخصوص نثار گرديد!
آن روز از ختنه كننده معتزّ پرسيدند كه تا موقع صرف غذا، چه مبلغى عائد تو شده؟ گفت: هشتاد و چند هزار دينار غير از اشياى زرين و انگشترى و جواهر! وقتى كه صورت مخارج جشن «ختنه كنان» به متوكل تسليم شد… بالغ بر هشتاد و شش ميليون درهم شده بود!!(۵۲)
اينها گوشه هايى از خوشگذرانيها و ولخرجيهاى متوكل از محل بيت المال بود، و گرنه شرح بزمها و عياشيهاى او در اين بحث فشرده نمى گنجد. تنها اينجا اضافه مى كنيم كه «سيوطى» مى نويسد: او چهار هزار كنيز در كاخ خود داشت كه از همه آنها كام جسته بود!(۵۳) «مسعودى»، مورخ نامدار، مى گويد: در هيچ زمان و هيچ عصرى مانند دوران حكومت متوكل، پول خرج نمى شد!(۵۴)

 

يك سند تاريخى

«ابوبكر خوارزمى»، نويسنده بزرگ عصر آل بويه (متوفى ۳۸۳ يا ۳۹۳)، طى نامه اى كه در آن، سختگيريهاى عباسيان نسبت به شيعيان و مظلوميت سادات و شيعيان را شرح مى دهد، انگشت روى جنايتهاى متوكل مى گذارد و از اين جشن ننگين نيز ياد مى كند .
پيشوايى از پيشوايان هدايت و سيدى از سادات خاندان نبوت از دنيا مى رود، كسى جنازه او را تشييع نمى كند و قبر او گچكارى نمى شود، اما چون دلقك و مسخره اى و بازيگرى از آل عباس بميرد تمام عدول (عدول دار القضاء) و قاضيان در تشييع جنازه او حاضر مى شوند و قائدان و واليان براى او مجلس عزادارى بپا مى دارند! دهريان و سوفسطائيان از شرّ ايشان (آل عباس) در امانند، ليكن آنها هركس را شيعه بدانند به قتل مى رسانند. هر كس نام پسرش را «على» بگذارد، خونش را مى ريزند. شاعر شيعه چون در مناقب وصى و معجزات نبى شعر بگويد، زبانش را مى برند و ديوانش را پاره مى كنند. هارون، پسر خيزران (مقصود واثق خليفه است) و جعفر متوكل در صورتى به كسى عطا مى كردند و بخشش مى نمودند كه به آل ابى طالب دشنام گويد، مانند عبدالله بن مُصعَب زبيرى و وهب بن وهب بُحتُرى و مروان بن ابى حَفصَه اموى و عبد الملك بن قُرَيْب اصمعى و بكّار بن عبدالله زبيرى. مدت هزار ماه در منبرها به اميرالمؤمنين ناسزا گفتند (مقصود مدت حكومت بنى اميه است) اما در وصايت او شك به خود راه نداديم .
علويان را از يك وعده خوراك منع مى كنند، در حالى كه خراج مصر و اهواز و صدقات حرمين شريفين و حجاز به مصرف (خُنياگرانى از قبيل) ابن ابى مريم مدنى و ابراهيم موصلى وابن جامع سهمى و زَلْزَلْ ضارب و بَرْصُوما زامر (سرنا زن، نى زن) مى رسد. متوكل عباسى دوازده هزار كنيز داشت! اما سيدى از سادات اهل بيت، فقط يك كنيز (خدمتكار) زنگى يا سندى دارا بود. اموال خالص و پاكيزه خراج، به دلقكها و مهمانيهاى مربوط به ختنه اطفال، به سگبازان و بوزينه داران، به مخارق و علويه خنياگر و به زرزر و عمرو بن بانه بازيگر، منحصر شده است! يك وعده خوراك و يك جرعه آب را از اولاد فاطمه – عليها السلام – دريغ مى دارند. قومى كه خمس بر آنان حلال و صدقه حرام است و گرامى داشتن و دوستى نسبت به ايشان واجب است، از فقر، مُشرِف به هلاك هستند، يكى شمشير خود را گرو مى گذارد و ديگرى جامه اش را مى فروشد. آنان گناهى ندارند جز اينكه جدشان نبى و پدرشان وصى و مادرشان فاطمه و مادر مادرشان خديجه و مذهبشان ايمان به خدا و راهنمايشان قرآن است. من چه بگويم درباره قومى كه تربت و قبر امام حسين – عليه السلام – را شخم زدند و در محل آن زراعت كردند و زائران قبرش را به شهرها تبعيد نمودند…(۵۵)

 

قتل متوكل و خلافت منتصر

سرانجام متوكل، شبى كه در بزم شراب در كاخ حكومت به مستى فرو رفته بود، با نقشه قبلى فرزندش «منتصر» و با همكارى تركان، همراه وزيرش «فتح بن خاقان» كشته شد (شوال ۲۴۷) و منتصر به خلافت رسيد(۵۶).
ماجراى قتل متوكل بدين ترتيب بود كه وى نديمى داشت بنام «عباده مخنّث». عباده در مجلس متوكل متكّايى روى شكم خود زير لباسش مى بست و سر خود را كه موهايش ريخته بود، برهنه مى كرد و در برابر متوكل به رقص مى پرداخت و آوازه خوانان همصدا چنين مى خواندند: «اين مرد طاسِ شكم گنده آمده تا خليفه مسلمانان شود» و مقصودشان از اين جمله «على» – عليه السلام – بود. متوكل نيز شراب مى خورد و خنده مستانه سر مى داد. در يكى از روزها كه عباده طبق معمول به همين كيفيت مسخرگى مى كرد، منتصر در مجلس حاضر بود. وى از ديدن اين منظره ناراحت شد و با اشاره، عباده را تهديد كرد.
عباده از ترس ساكت شد. متوكل پرسيد: چه شده؟ عباده برخاست و علت را بيان كرد. در اين هنگام منتصر بپا خاست و گفت: اى امير المؤمنين! آن كسى كه اين شخص اداى او را در مى آورد و مردم مى خندند، پسر عموى تو و بزرگ خاندان تو است و مايه افتخار تو محسوب مى شود. اگر خود مى خواهى گوشت او را بخورى بخور، ولى اجازه نده اين سگ و امثال او از آن بخورند. متوكل با تمسخر، به آوازه خوانان دستور داد كه همصدا اين شعر را بخوانند:
غار الفتى لابن عمّه راءس الفتى فى حِرِ امّه !!!
اين جوان به خاطر پسر عمويش به غيرت در آمد.
سر اين جوان در… مادرش باد!(۵۷)
به دنبال اين قضيه بود كه منتصر با نقشه قبلى با همكارى تركان پدر را به قتل رساند.
منتصر برخلاف پدر، دوستى با على و خاندان او را آشكار ساخت و به مردم دستور داد به زيارت حسين بن على – عليه السلام – بروند و به علويان كه در زمان پدرش در بيم و وحشت به سر مى بردند، ايمنى داد(۵۸).
از اين گذشته، سه اقدام بزرگ را به مورد اجرا گذاشت:
۱ – فدك را به علويان پس داد.
۲ – موقوفات علويان را به آنان مسترد كرد.
۳ – والى مدينه بنام «صالح بن على» را كه با بنى هاشم بدرفتارى مى كرد، بر كنار كرد و به جاى او «على بن الحسين» را به اين سمت منصوب كرد و توصيه نمود كه از نيكى و خدمت به بنى هاشم دريغ نورزد(۵۹).
ولى از آنجا كه دوران خلافت منتصر كوتاه بود، پس از وى باز اختناق و فشار از سر گرفته شد.

 

امام هادى، روياروى فقيهان دربارى

با آنكه سياست خلفاى عباسى اين بود كه توجه مردم را به فقهاى دربارى جلب كنند و آراء و فتاواى آنان را به رسميت بشناسند، اما در مدت اقامت امام هادى در سامراء چندين بار در ميان فقهاى وابسته به دربار اختلاف فتوا به وجود آمد و ناگزير براى حل مشكل به امام مراجعه كردند و امام با دانش امامت و استدلال روشن، چنان مسئله را شكافت كه فقها در برابر آن ناگزير به تحسين شدند.
اينك دو نمونه از اين گونه موارد را ذيلاً از نظر مى گذرانيم:

 

۱ – كيفر مسيحى زناكار

روزى يك نفر مسيحى را كه با زن مسلمانى زنا كرده بود، نزد متوكل آوردند. متوكل خواست در مورد او حد شرعى اجرا شود، در اين هنگام مسيحى اسلام آورد. «يحيى بن اكثم» قاضى القضات گفت: اسلام آوردن او، كفر و عملش را از ميان برده و نبايد حدّ در مورد او اجرا شود. برخى ار فقها گفتند بايد سه بار در مورد او حد جارى شود. برخى ديگر به گونه اى ديگر فتوا دادند. وجود اختلاف آراء و فتاوا، متوكل را مجبور ساخت تا از امام هادى – عليه السلام – استفتا كند. مسئله را در محضر امام مطرح كردند. امام پاسخ داد: «آنقدر بايد شلاق بخورد تا بميرد».
فتواى امام با مخالفت شديد «يحيى بن اكثم» و ساير فقها روبرو گرديد و گفتند: اين فتوا در هيچ آيه و روايتى وجود ندارد و از متوكل خواستند كه نامه اى به امام نوشته مدرك اين فتوا را بپرسد. متوكل موضوع را به امام نوشت. امام در پاسخ پس از بسم الله نوشت: «فَلَمّا رَاءوْا بَاءسَنا آمَنّا بِاللهِ وَحْدَهُ وَ كَفَرْنا بِما كُنّا بِهِ مُشْرَكِينَ فَلَمْ يَكُ يَنْفَعُهُمْ ايْمانُهُمْ لَمّا رَاءوا بَاءسَنا سُنّة اللهِ الّتِى قِدْ خَلَتْ فِىْ عِبادِهِ وَ خَسِرَ هُنالِكَ الْمُبطَلُونَ»(۶۰).
«هنگامى كه قهر و قدرت ما را ديدند، گفتند: به خداى يگانه ايمان آورديم و به بتها و عناصرى كه آنها را شريك خدا قرار داده بوديم، كافر شديم، ولى ايمانشان به هنگام ديدن قهر و قدرت ما، سودى ندارد. اين سنت و حكم الهى است كه در ميان بندگان وى جارى است و پيروان باطل در چنين شرائطى زيانكار شدند.»
متوكل، پاسخ مستدل امام را پذيرفت و دستور داد حد زناكار طبق فتواى امام اجرا شود(۶۱).
امام با ذكر اين آيه شريفه، به آنان فهماند: همان طور كه ايمان مشركان، عذاب خدا را از آنها باز نداشت، اسلام آوردن اين مسيحى نيز حد را ساقط نمى كند.

 

۲ – نذر متوكل

روزى متوكل بيمار شد و نذر كرد كه اگر شفا يابد، تعداد «كثيرى» دينار (= سكه زر) در راه خدا صدقه بدهد. هنگامى كه بهبود يافت، فقها را گرد آورد و پرسيد چند دينار بايد صدقه بدهم كه «كثير» محسوب شود؟ فقها در اين باره فتاواى مختلف دادند متوكل ناگزير مسئله را از امام هادى سؤال كرد. امام پاسخ داد كه بايد هشتاد و سه دينار بپردازى. فقها از اين فتوا تعجب كردند و به متوكل گفتند از او بپرسيد اين فتوا را بر اساس چه مدركى داده است؟
متوكل موضوع را با امام مطرح كرد. حضرت فرمود: خداوند در قرآن مى فرمايد: «لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللهُ فِىْ مَواطِنَ كَثِيرَة»(۶۲): «خداوند شما (مسلمانان) را در موارد «كثير» يارى كرده است»، و همه خاندان ما روايت كرده اند كه جنگها و سريّه هاى زمان پيامبر(ص) اسلام هشتاد و سه جنگ است.(۶۳)

 

امام هادى و مكتبهاى كلامى

در عصر امام هادى – عليه السلام – مكاتب عقيدتى متعددى همچون «معتزله» و «اشاعره» رواج يافته و آراء و نظريات كلامى فراوانى در جامعه اسلامى پديد آمده بود و بازار مباحثى همچون جبر، تفويض، امكان يا عدم امكان رؤيت خدا، جسميت خدا، و امثال اينها بسيار داغ بود، از اينرو گاه امام در برابر سؤالهايى قرار مى گرفت كه پيدا بود از اين گونه آراء و نظريات سرچشمه گرفته است. نفوذ آراء و نظريات باطل از اين راه در محافل شيعه، ضرورت هدايت و رهبرى فكرى شيعيان را از سوى امام شدت مى بخشيد، از اينرو پيشواى دهم طى مناظرات و مكاتبات خود، بيپايگى مكاتب و آراء و نظريات باطل همچون جبرگرائى و جسميت خدا و… را با استدلالهاى روشن و قاطع اثبات مى نمود و مكتب اصيل اسلام را پيراسته از هر گونه تحريف و تفكر باطل، به جامعه عرضه مى كرد، و اين يكى از جلوه هاى عظمت علمى آن بزرگوار بود(۶۴)
مطالعه و برسى حيات علمى امام نشان مى دهد كه اكثر مناظرات امام هادى – عليه السلام ‘ پيرامون اين گونه موضوعات كلامى بوده و روايات متعددى از آن حضرت در اين زمينه نقل شده است كه برترى مبانى اعتقادى شيعه را بروشنى ثابت مى كند. به عنوان نمونه مى توان از نامه مفصل امام ياد كرد كه در پاسخ سؤال مردم اهواز درباره موضوع «جبر» و «تفويض» نگاشته و طى آن با بيان روشن و استلال قاطع، نظريه درست را كه نه جبر است و نه تفويض، اثبات كرده است(۶۵).
ولى چون اين بحثها از موضوع اين كتاب كه بيشتر جنبه تاريخى دارد، خارج است، از توضيح و تفصيل آن صرفنظر مى كنيم، و طالبين را به كتاب مربوطه ارجاع مى دهيم.

 

مبارزه با غُلات

از جمله گروههاى باطل و منحرفى كه در دوران امامت امام هادى – عليه السلام – فعال بودند، گروه غلات را بايد نام برد كه افكار و عقايد پوچ و منحط و بى اساسى داشتند و خود را شيعه وانمود مى كردند. آنان درباره امام غُلّو نموده براى او مقام اوهيّت قائل مى شدند و گاهى نيز خود را منصوب از طرف امام قلمداد مى كردند و بدين وسيله موجبات بدنامى شيعيان را در ميان فرقه هاى ديگر فراهم مى كردند. امام هادى از اين گروه اظهار تبرى نموده با آنان مبارزه مى كرد و تلاش مى نمود كه با طرد آنان، اجازه ندهد لكه ننگى بر دامن تشيع بنشيند.
شايد بتوان گفت: علت پيدايش اعتقاد آنان به الوهيت امام، و ساير عقايد پوچ و بى اساس، امور زير بوده است:
الف – كرامتها، آگاهى غيبى و ديگر امور خارق العاده اى كه از امام مشاهده مى شد و اين گروه كه قادر به توجيه و تحليل صحيح و پخته اين گونه مسائل نبودند، آنها را دستاويز خرافات و بدعتها و حركتهاى ضد اسلامى قرار مى دادند.
ب – اين گروه منحرف مى خواسند قيود و حدود و ضوابط اسلامى را زير پا گذاشته طبق ميلها و هوسهاى خود رفتار كنند، از اينرو تمام محرمات اسلامى را حلال مى شمردند.
ج – چشم طمع به اموال مردم دوخته بودند و مى خواستند وجوهى را كه شيعيان به ائمه مى پداختند به چنگ آورند.

در هر حال غلات گروه خطرناك و گمراه كننده اى بودند كه سران آنان افرادى همچون اشخاص زير بودند:
۱ – على بن حَسَكَه قمى.
۲ – قاسم يقطينى.
۳ – حسن بن محمد بن باباى قمى.
۴ – محمد بن نُصير فهرى.
۵- فارس بن حاتم.
به عنوان نمونه، عقيده على بن حسكه بدين قرار بود:
الف – امام هادى – عليه السلام – خدا و خالق و مدبر جهان هستى است!
ب – ابن حسكه نبّى و فرستاده از جانب امام براى هدايت مردم است!
ج – هيچ كدام از فرائض اسلامى از قبيل زكات، حجّ، روزه و… واجب نيست!
محمد بن نصير فهرى نيز مى گفت:
الف – امام هادى – عليه السلام – خالق و پرورگار جهان است!
ب – ازدواج با محارم از قبيل مادر، دختر، وخواهر، جايز است!
ج – لواط جايز، و يكى از راههاى اعمال شهوت است كه خداوند آن را حرام نكرده است!
د – ارواح مردگان در كالبد آيندگان حلول مى كند (تناسخ)!

 

امام دهم طى نامه ها و پاسخهايى كه به سؤالات شيعيان در اين باره مى داد، اين گروه را منحرف و كافر معرفى مى كرد و به شيعيان توصيه مى نمود كه از آنان دورى جويند.
امام در پاسخ يكى از شيعيان درباره «ابن حسكه» و عقايد باطل او، چنين نوشت:
«ابن حسكه – كه لعنت خدا بر او باد ‘ دروغ گفته است، من او را از دوستان و پيروان خود نمى دانم، او را چه شده است؟ خدا لعنتش كند! سوگند به خدا، پروردگار، محمد۹ و پيامبران پيش از او را جز به آيين يكتا پرستى و امر به نماز و زكات و حج و ولايت نفرستاده و محمد۹ جز به سوى خداى يكتاى بى همتا دعوت نكرده است. ما جانشينان او نيز بندگان خداييم و به او شرك نمى ورزيم. اگر او را اطاعت كنيم مشمول رحمت او خواهيم بود و چنانچه از فرمانش سرپيچى نماييم، گرفتار كيفرش خواهيم شد. ما بر خدا حجتى نداريم، بلكه خدا است كه بر ما و بر تمامى آفريده هايش حجت دارد.
من از كسى كه چنين سخنانى مى گويد، بيزارى مى جويم و از چنين گفتارى به خدا پناه مى برم، شما نيز از آنان دورى گزينيد و آنان را در فشار و سختى قرار دهيد و چنانچه به يكى از آنها دسترسى پيدا كرديد، سرش را با سنگ بشكنيد(۶۶).
امام ضمن نامه اى به «عبيدى» از فهرى و ابن باباى قمى نيز بيزارى چسته در باره آن دو چنين نوشت:
من از فهرى (محمد بن نصير) و حسن بن محمد بن باباى قمى بيزارى مى جويم و تو و تمام شيعيان را از فتنه او بر حذر مى دارم و آنان را لعن مى كنم. اين دو تن، مال مردم را بنام ما مى خورند و فتنه انگيز و مزاحم هستند. خداوند آنان را عذاب كند و گرفتار فتنه سازد.
«ابن بابا» گمان برده كه من او را به نبوت برانگيخته ام و او «باب» من است! خداوند او را لعنت كند! شيطان بر او مسلط شده و او را گمراه ساخته است. اگر توانستى سر او را با سنگ بشكن! او مرا آزار داده است، خداوند در دنيا و آخرت او را معذب سازد(۶۷).
«فارس بن حاتم» نيز كه گفتيم يكى از رهبران غُلات بود، از طرف امام مورد لعن و تكذيب قرار گرفت، و در اختلافى كه بين او و «على بن جعفر»(۶۸) پيش آمده بود، على را مورد تاءييد قرار داد. انحرافها و بدعتها و گمارهسازيهاى فارس به قدرى زياد بود كه امام دستور قتل او را صادر نمود و بهشت را براى قاتل او تضمين كرد و نوشت:
«فارس» به اسم من دست به كارهايى مى زند و مردم را فريب مى دهد و آنان را به بدعت در دين فرا مى خواند. خون او براى هر كس كه او را بكشد، هدر است.
كيست كه با كشتن او مرا راحت كند؟ من در مقابل، بهشت را براى او تضمين مى كنم.
يكى از ياران امام بنام «جنيد» فرمان آن حضرت را درباره او اجرا كرد و با قتل او جامعه اسلامى را از شرّ او راحت كرد(۶۹).

 

فتنه خلق قرآن

يكى از مهمترين و داغترين جريانهاى فكرى و عقيدتى در دوران امام هادى – عليه السلام – جنجال و كشمكش شديد بر سر مخلوق بودن يا مخلوق نبودن قرآن بود.
گروه «معتزله» كه عقل گراى افراطى بودند و در مسائل عقيدتى كند و كاو عقلى بيش از حدى مى كردند، مسئله «مخلوق» و «حادث» بودن قرآن را در ارتباط با صفات خدا مطرح كردند و با «قديم» بودن قرآن كه گروه «اشاعره» و اهل حديث از آن جانبدارى مى كردند، به مخالفت برخاستند و درگيرى بين طرفداران اين دو بينش اعتقادى رخ داد.
به گفته اهل تحقيق، بحث پيرامون مخلوق بودن قرآن، از اواخر حكومت بنى اميه آغاز گرديد (اوائل قرن دوم هجرى) و نخستين كسى كه اين بحث را در محافل اسلامى مطرح كرد، «جَعْد بن درهم»، معلم «مروان بن محمد» آخرين خليفه اموى، بود. او اين فكر را از «ابان بن سمعان»، و «ابان» نيز از «طالوت بن اعصم» يهودى فرا گرفته بود.
«جَعْد» پس از طرح اين بحث مورد تعقيب قرار گرفت و به كوفه فرار كرد و در آنجا اين نظريه را به «جَهْم بن صفوان ترمذى» منتقل كرد(۷۰).
برخى بر اين باورند كه اعتقاد به قديم بودن قرآن از مسيحيت به جامعه اسلامى نفوذ كرده بود، زيرا آنان «مسيح» را «كلمة الله» مى دانستند و در نتيجه، كلام خدا – كه از خداست – از نظر آنان «قديم» شناخته مى شد.
مؤيد اين نظريه اين است كه ماءمون در بخشنامه اى كه در اين مورد به «اسحاق بن ابراهيم» حاكم بغداد نوشت، «اشاعره» را متهم كرد كه در مورد قرآن، همچون سخنان مسيحيان در مورد حضرت عيسى، سخن مى گويند.

در هر حال در زمان خلافت «هارون»، «بِشْر مَريسى»، كه گفته مى شود يهودى تبار بوده، اين بحث را دنبال كرد و مدت چهل سال به ترويج فكر مخلوق بودن قرآن پرداخت و چون روزى شنيد كه هارون سخنان او را شنيده و وى را غياباً به مرگ تهديد كرده است، متوارى شد.
اين بحث همچنان بين دو گروه مطرح بود تا آنكه «ماءمون» به آن دامن زد و آتش اختلاف را شعله ورتر كرد. او كه فردى دانشمند و مطلع، آشنا به فلسفه و فقه و ادبيات عرب، و اهل بحث و مناظره و دقت علمى بود، از همان زمان جوانى به اعتزال گرايش داشت و از «مخلوق» بودن قرآن جانبدارى مى كرد. فقها و اهل حديث مى ترسيدند مبادا وى خليفه شود و اين عقيده را ترويج كند، به حدى كه «فُضيل بن عياض» علناً مى گفت: «من از خدا براى هارون طول عمر مى خواهم تا از شر خلافت ماءمون راحت باشم»! (۷۱)
حدس آنان درست بود. ماءمون پس از رسيدن به قدرت، رسماً از «معتزله» و در نتيجه از نظريه مخلوق بودن قرآن طرفدارى كرد و آن را عقيده رسمى دولت اعلام نمود و قدرت دولت را جهت سركوبى مخالفان اين نظريه به كار گرفت. و چون مخالفان كه در آن زمان اهل سنت ناميده مى شدند، مقاومت نشان دادند، بحران به اوج خود رسيد و جريان از حد بحث علمى و مذهبى خارج شد و به يك بحث جنجالى و حادّ عقيدتى – سياسى تبديل گرديد و صحبت روز شد و همه جا حتى در ميان عوام با حرارت مطرح گشت.
ماءمون در سال ۲۱۸ قمرى فرمانى خطاب به «اسحاق بن ابراهيم»، حاكم بغداد، صادر كرد كه بايد تمام قضات و شهود و محدثان و مقامات دولتى مورد آزمايش قرار گيرند، هر كس معتقد به خلق قرآن باشد، در كار خود ابقا شود و گرنه از كار بر كنار گردد (۷۲). اين كار كه در واقع نوعى تفتيش عقايد بود، در تاريخ، به عنوان «مِحنَةالْقُرْآن» (۷۳) مشهور شده است.
كسى كه ماءمون – و پس از او معتصم و واثق عباسى – را به اين كار تشويق مى كرد، «ابن ابى دُؤاد»، قاضى مشهور دربار عباسى بود كه پس از بركنارى «يحيى بن اكثم» قاضى القضات شده بود. او كه از شهرت و آوازه بلند علمى برخوردار بود و در بذل و بخشش و ميزان نفوذ و قدرت در دربار عباسى با برامكه مقايسه مى شد، در «مِحنَةُ القُرْآن» نقش مهمى داشت و از اين رو برخى تصور كرده اند كه بنيانگذار اين نظريه او بوده است (كه ديديم چنين نيست).
در هر حال سختگيرى دولت عباسى به جايى رسيد كه مخالفان مورد شكنجه و آزار قرار گرفتند و زندانهاپر از آنان گرديد. «احمد بن حنبل» كه در دفاع از عقيده خويش پافشارى مى كرد، تازيانه خورد!(۷۴) و در زمان حكومت «واثق»، «احمد بن نصر خزاعى» به قتل رسيد و «يوسف بن يحيى بُرَيطى»، شاگرد شافعى، مورد شكنجه قرار گرفت و در زندان مصر در گذشت. «يعقوبى» در اين باره داستان عجيبى نقل مى كند. وى مى نويسد:
«امپراتور روم به واثق خليفه عباسى نامه نوشت و به او خبر داد كه اسيران بسيارى از مسلمانان در اختيار دارد، اگر خليفه در مقابل آنها فديه (سربها) دهد، او حاضر است اسيران مسلمان را آزاد كند. واثق اين پيشنهاد را پذيرفت و نمايندگانى به مرز فرستاد. نمايندگان خليفه اسيران را كه تحويل مى گرفتند و عقيده آنان را در باره مخلوق بودن قرآن مى پرسيدند، و تنها كسانى را كه به اين سؤال جواب مثبت مى دادند، مى پذيرفتند و لباس و پول در اختيارشان قرار مى دادند!»(۷۵).
اين سختگيريها سبب نفرت مردم از معتزله گرديد، لذا وقتى كه «متوكل عباسى» به خلافت رسيد، جانب اهل حديث را گرفت و به «محنة القرآن» خاتمه داد. ولى اين بحث فوراً از رونق نيفتاد و تا مدتها در جامعه اسلامى مطرح بود (۷۶).

 

موضع امام هادى (ع)

امامان معصوم كه رهبرى انديشه اصيل اسلامى را به عهده داشتند، سكوت در برابر چنين بحث و جدال فكرى را ناروا شمرده، خطّ بطلان بر فكر انحرافى كشيده، انديشه درست را مشخص مى كردند و با تبيين موضع اصولى و هدايتگرانه خود، مسلمانان را از وارد شدن در چنين بحث و جدال بيهوده اى بر حذر مى داشتند.
«ريّان بن صلت» به محضر امام رضا – عليه السلام – عرض كرد: نظر شما درباره قرآن چيست؟ فرمود: قرآن كلام خداست، همين! در اين باره بيش از اين بحث نكنيد كه گمراه مى شويد.
سخنى كه در اين زمينه از امام هادى – عليه السلام – نقل شده نسبتاً گسترده و روشن است، امام در پاسخ يكى از شيعيان «بغداد» چنين نوشت (۷۷):
بسم الله الرحمن الرحيم. خداوند ما و تو را از دچار شدن به اين فتنه حفظ كند كه در اين صورت بزرگترين نعمت را بر ما ارزانى داشته است، وگرنه هلاكت و گمراهى است. به نظر ما بحث و جدال درباره قرآن (كه مخلوق است يا قديم؟) بدعتى است كه سؤال كننده و جواب دهنده در آن شريكند، زيرا پرسش كننده دنبال چيزى است كه سزاوار او نيست وپاسخ دهنده نيز براى موضعى بى جهت خود را به زحمت و مشقت مى افكند كه در توان او نمى باشد.
خالق، جز خدا نيست و بجز او همه مخلوقند، قرآن نيز كلام خداست، از پيش خود اسمى براى آن قرار مده كه از گمراهان خواهى گشت. خداوند ما و تو را از مصاديق سخن خود قرار دهد كه مى فرمايد: (متقيان) كسانى هستند كه در نهان از خداى خويش مى ترسند و از روز جزا بيمناكند(۷۸).
اين موضعگيرى امامان باعث شد كه شيعيان از اين درگيريها بدور باشند و گرفتار بدعت و گمراهى نشوند.

 

شاگردان مكتب امام هادى (ع)

گرچه – به تفصيلى كه گفتيم – عصر زندگى امام هادى عصر اختناق و استبداد بود امام، براى فعاليت فرهنگى در سطح گسترده آزادى عمل نداشت و از اين نظر فضاى جامعه با عصر امام باقر – عليه السلام – بويژه عصر امام صادق – عليه السلام – تفاوت فراوان داشت ؛ اما آن حضرت در همان شرائط نامساعد، علاوه بر فعاليتهاى فرهنگى از طريق مناظرات، مكاتبات، پاسخگويى به سؤالها و شبهات، و تبيين بينش درست در برابر مكاتب كلامى منحرف، راويان و محدثان و بزرگانى از شيعه را تربيت كرد و علوم و معارف اسلامى را به آنان آموزش داد و آنان اين ميراث بزرگ فرهنگى را به نسلهاى بعدى منتقل كردند.
شيخ طوسى، دانشمند نامدار اسلام، تعداد شاگردان آن حضرت در زمينه هاى مختلف علوم اسلامى را ۱۸۵ نفر مى داند (۷۹).
در ميان اين گروه، چهره هاى درخشان علمى و معنوى و شخصيتهاى برجسته اى مانند: فضل بن شاذان، حسين بن سعيد اهوازى، ايوب بن نوح، ابوعلى (حسن بن راشد) حسن بن على ناصر كبير، عبدالعظيم حسنى (مدفون در شهر رى) و عثمان بن سعيد اهوازى به چشم مى خورند كه برخى از آنان داراى آثار و تاءليفات ارزشمند در زمينه هاى مختلف علوم اسلامى هستند و آثار و خدمات علمى و فرهنگى آنان در كتابهاى رجال بيان شده است.

 

شهادت امام

امام هادى – عليه السلام – با آنكه در سامراء تحت كنترل و مراقبت قرار داشت، اما با وجود همه رنجها و محدوديتها هرگز به كمترين سازشى با ستمگران تن نداد. بديهى است كه شخصيت الهى و موقعيت اجتماعى امام و نيز مبارزه منفى و عدم همكارى او با خلفا، براى طاغوتهاى زمان هراس آور و غير قابل تحمل بود، و پيوسته از اين موضوع رنج مى بردند. سرانجام تنها راه را خاموش كردن نور خدا پنداشتند و در صدد قتل امام برآمدند و بدين ترتيب امام هادى نيز مانند امامان پيشين با مرگ طبيعى از دنيا نرفت، بلكه در زمان «معتزّ»، مسموم گرديد (۸۰) و در رجب سال ۲۵۴ هجرى به شهادت رسيد و در سامراء، در خانه خويش به خاك سپرده شد (۸۱).

———————————————–

۱- طبرسى، اعلام الورى، الطبعة الثالثة، دارالكتب الاسلامية، ص ۳۵۵ – شيخ مفيد، الارشاد، قم، مكتبة بصيرتى، ص .۳۲۷
۲- طبرسى، اعلام الورى، الطبعة الثالثة، دارالكتب الاسلامية، ص ۳۵۵ – شيخ مفيد، الاشاد، قم، مكتبة بصيرتى، ص .۳۲۷
۳- طبرسى، اعلام الورى، ص .۳۵۵ در اصطلاح راويان شيعه مقصود از ابوالحسن اول، امام موسى بن جعفر – عليه السلام – و مقصود از ابوالحسن ثانى امام هشتم مى باشد.
۴- اعداد داخل پرانتز، دوران حكومت خلفاى معاصر امام را نشان مى دهد.
۵ ابوالفرج الاصفهانى، مقاتل الطالبيين، نجف، منشورات المكتبة الحيدرية، ۱۳۸۵ ه.ق، ص ۳۹۵ – امام هادى – عليه السلام – ، سازمان تبليغات اسلامى، واحد ترجمه و تدوين، ۱۳۶۸ ه’. ش، ص .۶۷
۶- ابن اثير، الكامل فى التاريخ، بيروت، دارصادر، ج ۷، ص .۵۵
۷- مجلسى، بحارالاءنوار، الطبعة الثانية، تهران، المكتبة الاسلامية، ۱۳۹۵ ه.ق، ج ۵۰، ص ۱۷۶ – اربلى، على بن عيسى، كشف الغمّة، تبريز، مكتبة بنى هاشمى ۱۳۸۱ ۷ ه.ق، ج ۳، ص .۱۷۵
۸- مجلسى، بحار الاءنوار، ج ۵۰، ص .۱۸۵
۹- على بن حسين بن عبدربه در سال دويست و بيست و نه در مكه درگذشت و امام هادى، ابوعلى را به جاى وى گماشت (طوسى، اختيار معرفة الرجال، مشهد، دانشگاه مشهد، ۱۳۴۸ ه’. ش، ص ۵۱۰، حديث ۹۸۴). در بعضى از روايات از اين شخص بنام حسين بن عبدربه (يعنى پدر على) ياد شده است، ولى علامه محمد تقى شوشترى شواهدى ارائه كرده كه نشان مى دهد كسى كه نماينده امام هادى بوده، على بن حسين بن عبدربه بوده، نه پدرش (قاموس الرجال، ط ۲، مؤسسة النشر الاسلامى التابعة لجماعة المدرسين بقم المشرفة، ۱۴۱۰ ه.ق، ج ۳، ص ۴۶۸).
۱۰- طوسى، همان كتاب، ص ۵۱۳، حديث ۹۹۱ – دكتر حسين، جاسم، تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم، ترجمه دكتر سيد محمد تقى آيت اللهى، تهران، امير كبير، ۱۳۶۷ ه’. ش، ص .۱۳۷
۱۱- طوسى، همان كتاب، ص ۵۱۴، حديث ۹۹۲ – دكتر حسين، جاسم، همان كتاب ص ۱۳۸ – .۱۳۷
۱۲- طوسى همان كتاب، ص ۵۱۳ – ۵۱۴، همان حديث – مدرسى، محمد تقى، امامان شيعه و جنبشهاى مكتبى، ترجمه حميد رضا آژير، مشهد، بنياد پژوهشهاى اسلامى، ص .۳۲۳
۱۳- طوسى، همان كتاب، ص ۶۰۷، حديث ۱۱۲۹ – مسعودى، اثبات الوصية، الطبعة الرابعة، نجف، المطبعة الحيدرية، ۱۳۷۴ ه.ق، ص .۲۳۳ به خواست خدا در بخش سيره امام عسكرى – عليه السلام – از فعاليت على بن جعفر در مكه سخن خواهيم گفت.
۱۴- نضر بن محمد همدانى (تنقيح المقال، ج ۳، ص ۲۷۱).
۱۵- ايوب بن نوح بن دراج (قاموس الرجال، مؤسسة النشر الاسلامى، التابعة لجماعة المدرسين بقم المشرفة، الطبعة الثانية، ۱۴۱۰ ه.ق، ج ۲، ص ۲۴۲).
۱۶- طوسى، اختيار معرفة الرجال، مشهد، دانشگاه مشهد، ۱۳۴۸ ه’. ش، ص ۶۱۱ – ۶۱۲، حديث .۱۱۳۶
۱۷- طوسى همان كتاب، ص ۶۰۳ و ۶۰۷ (حديث ۱۱۲۲ و ۱۱۲۹ و ۱۱۳۰) – دكتر حسين، جاسم، تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم، ترجمه دكتر سيد محمد تقى آيت اللهى، تهران، امير كبير، ۱۳۶۷ ه’. ش، ص ۸۳ – طوسى، كتاب الغيبة، تهران، مكتبة نينوى الحديثة، ص .۲۱۲
۱۸- مجلسى، بحار الاءنوار، الطبعة الثانية، تهران، المكتبة الاسلامية، ۱۳۹۵ ه’.ق، ج ۵۰، ص ۲۰۰، شيخ مفيد، الارشاد، قم، مكتبة بصيرتى، ص .۳۳۳ علاوه بر عبدالله بن محمد، طبق نقل مسعودى، «بريحه عباسى» نيز، كه مسئول نظارت بر اقامه نماز در حرمين (مكه و مدينه) بود، بارها به متوكل نوشت:
اگر احتياجى به حرمين دارى، على بن محمد را از آنجا اخراج كن، زيرا او مردم را به سوى خود دعوت مى كند و گروه انبوهى به او گرويده اند (اثبات الوصية، الطبعة الرابعة، نجف، المطبعة الحيدرية، ۱۳۷۴ ه’.ق، ص ۲۲۵).
۱۹- مجلسى، همان كتاب، ج ۵۰، ص ۲۰۰ – كلينى، اصول كافى، تهران، مكتبة الصدوق، ۱۳۸۱ ه.ق، ج ۱، ص ۵۰۱ – شيخ مفيد، الارشاد، قم، مكتبة بصيرتى، ص ۳۳۳ – اربلى، على بن عيسى، كشف الغمّة، تبريز، مكتبة بنى هاشمى، ۱۳۸۱ ه.ق، ج ۳، ص .۱۷۲
۲۰- مجلسى، همان كتاب، ص .۱۲۹
۲۱- ابن شهر اشوب در كتاب مناقب آل ابى طالب احضار امام به سامراء را در سال ۲۳۴ مى داند (چون اقامت امام در سامراء را، بيست سال، و وفات آن حضرت را در سال ۲۵۴ مى داند كه طبعاً انتقال امام به سامراء، مصادف با سال ۲۳۴ مى شود) و مرحوم شيخ مفيد در ارشاد (ص ۳۳۳) مى نويسد: متوكل نامه را در سال ۲۴۳ به امام نوشت، ولى روايت كلينى در اين زمينه نشان مى دهد كه در سال ۲۴۳ نسخه اى از نامه متوكل، توسط يكى از شيعيان از «يحيى بن هرثمة» اخذ شده است (كافى، ج ۱، ص ۵۰۱) بنابر اين سال ياد شده، تاريخ اخذ آن نسخه بوده است نه تاريخ احضار امام به پايتخ
از جهت سياسى نيز نظر ابن شهر اشوب استوارتر به نظر مى رسد، زيرا با توجه به اين كه آغاز خلافت متوكل در سال ۲۳۲ بوده، بعيد به نظر مى رسد كه او مدت يازده سال، از فعاليتهاى امام غافل بماند، يا آن را ناديده بگيرد.
۲۲- وصيف از درباريان با نفوذ زمان متوكل بود.
۲۳- سبط ابن الجوزى، تذكرة الخواص، نجف، المطبعة الحيدرية، ۱۳۸۳ ه.ق ۳۵۹ – .۳۶۰ از سخنان «يحيى بن هرثمه» در مورد ورود او به مدينه، پايگاه مردمى امام بخوبى روشن مى گردد از اظهارات اسحاق بن ابراهيم و وصيف نيز استفاده مى شود كه امام تا چه اندازه در ميان مردم و حتى درباريان محبوبيت داشته است.
۲۴- چنانكه اين معنا از چشم افراد آگاهى مانند «صالح بن سعيد» پوشيده نبود. وى مى گويد: روز ورود امام به سامراء، به حضرت عرض كردم: اينها پيوسته براى خاموش ساختن نور شما تلاش مى كنند، و براى همين شما را در اين كاروانسراى پست و محقر فرود آورده اند!… (شيخ مفيد، الارشاد، ص ۳۳۴ – على بن عيسى الاربلى، كشف الغمّة، ج ۳، ص ۱۷۳)
۲۵- شيخ مفيد، الارشاد، قم، مكتبة بصيرتى، ص .۳۳۴
۲۶- مجلسى، همان كتاب، ج ۵۰، ص .۱۶۱
۲۷- با توا على قُلل الجبال تحر سهم غلب الرجال فما اغتنهم القلل
واستنزلوا بعد عزّ عن معاقلهم فاودعوا حفراً يابئس ما نزلوا
ناداهم صارخ من بعدما قبروا اين الاءساور والتيجان والحلل؟
اين الوجوه التى كانت منعمة من دونها تضرب الاءستار والكلل؟
فافصح القبر عنهم حين ساء لهم تلك الوجوه عليها الدود يقتتل
قد طالما اكلوا دهراً و ما شربوا فاصبحوا بعد طول الاءكل قد اءكلوا
وطالما عمّروا دوراً لتحصنهم فخلفوها على الاءعداد وارتحلوا
اضحت منازلهم قفراً معطّلة وساكنوها الى الاجداث قد رحلوا
۲۸- مسعودى، مروج الذهب، بيروت، دارلاءندلس، ج ۴، ص ۱۱ – شبلنجى، نورالاءبصار، قاهره، مكتبة المشهد الحسينى، ص ۱۶۶ سبط ابن الجوزى، تذكرة الخواص، نجف، المطبعة الحيدرية، ۱۳۸۳ ه.ق، ص ۳۶۱ – ابن خلكان، وفيات الاءعيان، تحقيق، دكتر احسان عباس، قم منشورات شريف رضى، ۱۳۶۴ ه’. ش، ج ۳، ص ۲۷۲ – قلقشندى، مآثر الاءنافة فى معالم الخلافة، الطبعة الثانية مطبعة حكومة الكويت ۱ج، ص .۲۳۲ در منابع تاريخى در تعداد ادبيات و جملات آن اندكى تفاوت وجود دارند.
۲۹- مجلسى، بحارالاءنوار، تهران، المكتبة الاسلامية، ۱۳۹۵ ه.ق، ج ۵۰، ص ۱۹۴ – امام على بن محمد الهادى، مؤسسه در راه حق، ص .۱۶
۳۰- على بن عيسى الاربلى، كشف الغمّة، تبريز، مكتبة بنى هاشمى، ۱۳۸۱ ه.ق ج ۳، ص .۱۸۴
۳۱- ابوالفرج الاصفهانى، مقاتل الطالبيين، نجف، منشورات المكتبة الحيدرية، ۱۳۸۵ ه.ق، ص ۳۹۷ – .۲۱۸
۳۲- ابوالفرج الاصفهانى، همان كتاب، ص ۳۹۵ – مسعودى، مروج الذهب، بيروت، دارالاءندلس، ج ۴، ص ۵۱ – سيوطى، تاريخ الخلفاء، الطبعة الثالثة، بغداد، مكتبة المثنى، ص .۳۴۷
۳۳- ابوالفرج الاصفهانى، همان كتاب، ص ۳۹۶ – ور.ك به: ابن اثير، الكامل فى التاريخ، بيروت، دار صادر، ج ۷، ص .۵۵
۳۴- بالله ان كانت امية قد اءتت قتل ابن بنت نبيها مظلوماً
فلقد اتاه بنو ابيه بمثله هذا لعمرى قبره مهدوماً
اءسفوا على ان لايكونوا شاركوا فى قتله فَتَتَبّعوه رميماً
(سيوطى، تاريخ الخلفاء، الطبعة الثالثة، بغداد، مكتبة المثنى، ص ۳۴۷).
۳۵- نام ابن سكيت، يعقوب و نام پدرش اسحاق است. او از علما و دانشمندان و اديبان نامدار شيعه بوده و در اكثر علوم عصر خود مانند: علوم قرآن، شعر، لغت و ادب، تبحّر داشت و درباره اين علوم كتابهايى به رشته تحرير در آورده بود كه به گفته بعضى از صاحب نظران بعضى از آنها رد نوع خود بى نظير بوده است (مدرس تبريزى، محمد على، ريحانة الاءدب، چاپ سوم، تهران، كتابفروشى خيام، ۱۳۴۷ ه’. ش، ج ۷، ص ۵۷۰)
۳۶- سيوطى، همان كتاب، ص ۳۴۸ – مامقانى، تنقيح المقال، تهران، انتشارات جهان، ج ۳، ص .۵۷۰
۳۷- تاريخ بغداد، بيروت، دارالكتاب العربى، ج ۱۳، ص .۲۸۹
۳۸- شريف القرشى، باقر، حياة الامام الهادى، الطبعة الاُولى ، بيروت، دارالاءضوا، ۱۴۰۸ ه.ق، ص .۲۹۲
۳۹- دكتر حسين، جاسم، تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم، ترجمه دكتر سيد محمد تقى آيت اللهى، چاپ اول، تهران، مؤسسه امير كبير، ۱۳۶۷ ه’.ش، ص ۸۲٫
۴۰- دكتر حسين، همان كتاب، ص .۸۴
۴۱- دكتر حسين، همان كتاب، ص .۸۴
۴۲- ابن اثير، الكامل فى التاريخ، بيروت، دار صادر، ج ۳، ص ۵۱۱ – ابن قُتيبه، الامامة و السياسة، الطبعة الثالثة، قاهره، مكتبة مصطفى البابى الحلبى، ۱۳۸۲ ه.ق، ج ۱، ص .۱۹۱
۴۳- شريف القرشى، باقر، حياة الامام موسى بن جعفر – عليه السلام – نجف، مطبعة الاءداب، الطبعة الثانية، ۱۳۸۹ ه.ق، ج ۱، ص ۳۶۹ (به نقل از كتاب: عصر الماءمون)
۴۴- حاج شيخ عباس قمى، تتمة المنتهى، تهران، كتابفروشى مركزى، ۱۳۳۳ ه’. ش، ۲۳۸ و ۲۳۹ – ابوالفرج الاصفهانى، مقاتل الطالبين، الطبعة الثانية، نجف، منشورات المكتبة الحيدرية، ۱۳۸۵ ه.ق، ص .۳۹۶
۴۵- حاج شيخ عباس قمى، تتمة المنتهى، تهران، كتابفروشى مركزى، ۱۳۳۳ ه’. ش، ۲۳۸ و ۲۳۹ – ابوالفرج الاصفهانى، مقاتل الطالبين، الطبعة الثانية، نجف، منشورات المكتبة الحيدرية، ۱۳۸۵ ه.ق، ص .۳۹۶
۴۶- در فدك يازده درخت خرما وجود داشته پيامبر اسلام ۹ آنها را به دست خود كاشته بود. فرزندان حضرت فاطمه – سلام الله عليها – ميوه آنها را به حجاج اهداء مى كردند، و از بركت آنها ثروت سرشارى عايد آنها مى شد. «عبدالله بن عمر بازيار» شخصى بنام «بشران بن ابى اميّة ثقفى» را به مدينه فرستاد و او اين درختها را قطع كرد و چون به بصره برگشت، فلج شد! (موسوى قزوينى حائرى، سيد محمد حسن، فدك، الطبعة الثانية، قاهره، مطبوعات النجاح، ۱۳۹۷ ه.ق ص ۱۹۵).
۴۷- دكتر حسين، جاسم، تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم، ترجمعه دكتر سيد محمد تقى آيت اللهى، چاپ اول تهران، مؤسسه امير كبير ۱۳۶۷ ه’. ش، ص .۸۴
۴۸-دكتر حسين، همان كتاب، ص ۸۴ (به نقل از كتاب ولاة مصر، تاءليف كندى).
۴۹-ابن واضح، تاريخ يعقوبى، نجف، المكتبة الحيدرية، ۱۳۸۴ ه’.ق، ج ۳، ص ۲۲۳٫
۵۰-فقيهى، على اصغر، آل بويه، انتشارات صبا، ۱۳۶۵ ه’.ش، ص ۴۱۵٫
۵۱-القرشى، باقر حياة الامام الهادى، الطبعة الاءولى، بيروت، دارالاءضوا، ص ۳۰۹ – ۳۱۵٫
۵۲-همان كتاب، ص ۴۱۷ – دكتر منجد، صلاح الدين، بين الخلفاء و الخلعاء، الطبعة الثالثة، بيروت، دارالكتاب الحديث، ۱۹۸۰ م، ص ۳۳ – .۳۵ مراسم پرتجمل ختنه كنان معتزّ را «قلقشندى» نيز با اندكى تفاوت در كتاب «مآثر الاءنافة فى معالم الخلافة»، (مطبعة حكومة الكويت، چاپ دوم) ج ۳، ص ۳۶۷ آورده است.
۵۳-سيوطى، تاريخ الخلفاء، الطبعة الثالثة، بغداد، مكبتة المثنى، ۱۳۸۳ ه’.ق، ص ۳۵۰٫
۵۴-مروج الذهب، بيروت، دارالاءندلس، ج ۴، ص ۴۰٫
۵۵- خوارزمى، رسائل، مصر، المطبعة العثمانى، ۱۳۱۲ ه’.ق، ص ۷۶ – .۸۳ فقيهى، همان كتاب، ص ۴۵۳٫
۵۶- مسعودى، همان كتاب، ج ۴، ص ۳۸ – حاج شيخ عباس قمى، تتمة المنتهى، تهران، كتابفروشى مركزى، ۱۳۳۳ ه’.ش، ص ۲۳۸٫
۵۷- ابن اثير، الكامل فى التاريخ، بيروت، دارصادر، ج ۷، ص ۵ – ۶ – امام هادى – عليه السلام – سازمان تبليغات اسلامى، واحد ترجمه و تدوين، ۱۳۶۸ ه’.ش، ص ۶۳٫
۵۸- قلقشندى، همان كتاب، ج ۳، ص ۲۳۸٫
۵۹- ابن اثير، همان كتاب، ج ۷، ص ۱۱۶ – مسعودى، همان كتاب، ج ۴، ص ۵۱، – شريف القرشى، همان كتاب، ص ۲۷۵٫
۶۰- سوره غافر: ۸۴ – ۸۵٫
۶۱- شيخ حرّ عاملى، وسائل الشيعة، بيروت، داراحياء التراث العربى، ج ۱۸، ص ۴۰۸ (باب ۳۶ من ابواب حد الزنا) – شريف القرشى، باقر، حياة الامام الهادى، الطبعة الاولى، بيروت، دار الاءضوا، ۱۴۰۸ ه’.ق، ص ۲۴۰٫
۶۲- سوره توبه: ۲۵٫
۶۳- سبط ابن الجوزى، تذكرة الخواص، نجف، المكتبة الحيدرية، ۱۳۸۳ه’.ق، ص ۳۶۰ – شريف القرشى، همان كتاب، ص ۲۴۰٫
۶۴- شريف القرشى، همان كتاب، ص ۱۳۰ – طبرسى، احتجاج، نجف المطبعة المرتضوية، ۱۳۵۰ ه’.ق، ص ۲۴۹٫
۶۵- حسن بن على بن شعبه، تحف العقول، ط۲، قم، مؤسسة النشر الاسلامى (التابعة) لجماعة المدرسين، ۱۴۰۴ ه’.ق، ص ۴۵۸ – ۴۷۵٫
۶۶- طوسى، اختيار معرفة الرجال، مشهد، دانشگاه مشهد ۱۳۴۸ ه’.ش، ص ۵۱۹، حديث ۹۹۷ – شيخ حر عاملى، وسائل الشيعة، ج ۱۸، كتاب الحدود، ابواب حد المحارب، باب ۷، ص ۵۵۴٫
۶۷- طوسى، همان كتاب، ص ۵۲۰، حديث ۹۹۹٫
۶۸- على بن جعفر يكى از مهمترين و كوشاترين نمايندگان امام هادى بوده است. پيش از اين درباره او در بخش سازمان وكالت بحث كرديم.
۶۹- طوسى، همان كتاب، ص ۵۲۴، حديث ۱۰۰۶ – تحليلى از تاريخ دوران دهمين خورشيد امامت، امام هادى – عليه السلام -، مركز تحقيقات اسلامى سپاه، قم، ۱۳۷۰ ه’.ش، ص ۱۳۲ – ۱۳۴٫
۷۰- جَعد را خالد بن عبدالله قسرى در روز عيد قربان در كوفه به جرم اين سخنان به عنوان قربانى كشت! جَهم را نيز در سال ۱۲۸ سالم بن احوز در مرو كشت (احمد امين، ضحى الاسلام، ج ۳، ص ۱۶۲). گويا به همين مناسبت بوده كه بعدها احمد بن حنبل، پرچمدار اهل حديث، طرفداران مخلوق بودن قرآن را كافر و جهمى مى خوانده است!
۷۱- جرجى زيدان، تاريخ تمدن اسلام، ترجمه على جواهر كلام، تهران، مؤسسه امير كبير، ۱۳۳۶ ه’. ش، ج ۳، ص .۲۱۴
۷۲- ابن اثير، الكامل فى التاريخ، بيروت، دارصادر، ج ۶ ص ۴۲۳ – سيوطى، تاريخ الخلفاء، بغداد، مكتبة المثنّى، ص ۳۰۸
۷۳- محنة به معناى آزمايش.
۷۴- مسعودى، مروج الذهب، بيروت، دارالاءندلس، ج ۳، ص .۴۶۴
۷۵- تاريخ يعقوبى، نجف، المكتبة الحيدرية، ۱۳۸۴ ه.ق، ج ۳، ص .۲۱۵
۷۶- براى آگاهى بيشتر درباره بحث خلق قرآن، علاوه بر مآخذ گذشته، به منابع ياد شده در زيرا مراجعه شود:
تاريخ الخلفاء، سيوطى، ص ۳۰۶ – ۳۱۲ – ضحى الاسلام، احمد امين، ط ۷، قاهره، المكتبة المصرية، ج ۳، ص ۱۵۵ – ۲۰۷ – بحوث فى لا الملل و النحل، جعفر السبحانى، ط ۲، قم، لجنة ادارة الحوزة العلمية، ۱۴۱۱ ه’.ق، ج ۲، ص ۲۵۲ – .۲۶۹
۷۷- صدوق، التوحيد، تهران، مكتبة الصدوق، ۱۳۸۷ ه.ق، ص .۲۲۴
۷۸- الّذِينَ يَخشَونَ رَبّهُمْ بِالغَيْبِ وَ هُمْ مِنَ السّاعَةِ مُشْفِقُون (سوره انبياء: ۴۹).
۷۹- رجال طوسى، الطبعة الاءولى، نجف، المطبعة الحيدرية، ۱۳۸۱ ه.ق، ص ۴۰۹ – .۴۲۹ البته چند تن مانند فارس بن حاتم و على بن حسكه را كه دچار لغزش و انحراف شدند و حضرت آنان را طرد كرد، بايد از اين تعداد استثنا كرد. براى آگاهى بيشتر پيرامون شاگردان امام هادى – عليه السلام – رجوع شود به:
حياة الامام الهادى، شريف القرشى، باقر، الطبعة الاءولى، بيروت، دارالاءضوا، ۱۴۰۸ ه.ق، ص ۱۷۰ – .۲۳۰
۸۰- شبلنجى، نوالاءبصار، قاهره، مكتبة المشهد الحسينى، ص .۱۶۶
۸۱- شيخ مفيد، الارشاد، قم، مكتبة بصيرتى، ص .۳۳۴


منبع : کتاب سیره پیشوایان




چرا حضرت رضا (ع) را عالم آل محمد می‌نامند؟+پاسخ حجت‌الاسلام علوی تهرانی

هدایت پرس: حجت‌الاسلام والمسلمین علوی تهرانی درکانال رسمی‌شان به این سؤال که چرا حضرت رضا(ع) را عالم آل محمد می‌نامند؟ پاسخ دادند که در ادامه می‌خوانید.

 

http://uupload.ir/files/krte_1719720_705.jpg

به گزارش هدایت پرس، چرا حضرت رضا (ع) را عالم آل محمد می‌نامند؟

پاسخ حجت‌الاسلام والمسلمین سید محمد باقر علوی تهرانی به شرح زیر است:

تعلیم و ترویج علمی تشیع بواسطه امام باقر ع و امام صادق ع بوده، اما لقب “عالم آل محمد” متعلق به امام رضا ع است.

این لقب از جانب امام صادق ع و امام کاظم ع به ایشان اعطاء شده است.

امام کاظم ع فرمودند: از پدرم امام صادق ع شنيدم که به من فرمودند:

“همانا عالم آل محمد در صلب توست، ای‌کاش او را درک می‌کردم، همانا او همنام امیرالمؤمنین حضرت علی ع است”

 

هر يک از انبیاء الهی و اوصیاء آنان، برای تبليغ در سطح جامعه، روشی را بر مبنای شرايط جامعه‌ی خود انتخاب می‌کردند.

در عصر پیامبر خاتم ص، ادبیات به کمال خود رسیده بود. لذا قرآن بعنوان معجزه‌ی جاودان پیامبر عرضه شد که بليغ، فصيح و بی‌همتاست.

 

در زمان حضرت رضا (ع) فرقه‌های مختلف فکری، به تبليغ اعتقاد و سيره خود می‌پرداختند.

مأمون عباسی خليفه وقت، فرهنگ و زبان تمدن دوران خود را آموخته بود و به غیر از زبان عربی، به زبان ايرانی و یونانی (دو کشور صاحب تمدن ) نیز آشنا بود. او به علماء عصر خود دستور داده بود آثار یونانی را به زبان عربی ترجمه کنند.

به همین جهت، دائماً جلسات مناظره و مباحثه‌ی علمی تشکیل می‌داد تا حضرت را در برابر فرقه‌های دیگر تضعیف کند.

اما امام رضا (ع) بعنوان وصی پیامبر ص، در برابر سؤالات مخالفان، پاسخهای مستدل و محکم و منطقی می‌دادند.

حضرت با بهره‌گیری از فرصت این جلسات به تبليغ و تبيين عالمانه اعتقادات تشيع پرداختند و در نهايت پيروز ميدان شدند.

 

مشروح این جلسات متعدد مناظره‌ی امام رضا (ع) با مخالفان، در منابع شیعه ثبت و ضبط شده است.

http://uupload.ir/files/cjvh_d1736774t13159187(web)(b).jpg

*کانال رسمی حجت‌الاسلام والمسلمین علوی تهرانی




راهکار حجت‌الاسلام انصاریان برای خلاصی از شیطان


هدایت پرس: حجت‌الاسلام والمسلمین شیخ حسین انصاریان در کتاب «عرفان اسلامی جلد نهم» برای خلاصی از شیطان، راهکارهایی را بیان کردند.


به گزارش هدایت پرس، حجت‌الاسلام والمسلمین شیخ حسین انصاریان در کتاب «عرفان اسلامی جلد نهم»آورده: بدون شك قدرت خلاصى از فريب او و نجات از راه‏هاى فريب و وسوسه او براى تو نيست مگر به چند چيز:

۱- دوام مراقبت.

۲- استقامت بر عبادت.

۳- هراس از عظمت و قدرت خدايى كه بر درون و برون تو آگاه است.

۴- كثرت ياد حق در همه اوقات.

با توجه به اين چهار واقعيت، انسان در مبارزه با شيطان قطعاً پيروز است، ولى كسى كه در اين امور اهمال كار است و اوقاتش را بيهوده تلف مى‏‌كند به يقين صيد مناسبى براى اين دشمن خطرناك است.

دوام مراقبت‏

خواجه در زمينه مراقبت مى‏‌گويد:

مراقبه دوام ملاحظه مقصود است و به عبارت روشن‏‌تر، دائماً به حق نظر داشتن.

درجات مراقبت‏

سالكى كه در طريق حق است و هميشه به حق نظر دارد اهل مراقبه است، مراقبه سه درجه دارد:

درجه اول: مراقبه‏اى است كه سالك در سير به سوى حق دارد.

درجه دوم: توجه يافتن به مراقبه حق است، سالك متوجه مى‏‌گردد كه حق متعال مراقب اوست.

درجه سوم: مراقبه‏اى است كه سالك نسبت به آثار وجود حضرت حق داراست، كيفيت تجليات حضرت احديت را پيوسته مورد نظر دارد.

قسم اول را مى‌‏توان مراقبه مقدماتى، دوم را متوسط و سوم را عالى نام نهاد.

در مراقبه مقدماتى، مراقبه سالك در اياب و ذهاب، خورد و خواب، گفت و شنود، طاعت و عبادت، رفتار و كردار است.

در اين مراقبه نظر سالك اين است كه از طريق دستورهاى شرع خارج نگردد، آنچه انجام مى‏‌دهد بر وفق دستور باشد و براى اين منظور مراقبه را دارد كه خود را به اطاعت و عبادت زينت دهد. تا مورد توجه و عنايت واقع گردد، خود را مى‏آرايد تا او را بپسندند و محرك او را در اين مراقبه وعده‏‌ها و وعيدها است، از خوف عقاب از بدى‏‌ها كناره‏ گيرى مى‏‌كند، به اميد ثواب به خوبى‏‌ها مى‌گرايد.

مبند اى دل به جز در يار خود دل‏

اميد از هر كه دارى جمله بگسل‏

زمنزلگاه دونان رخت بربند

وراى هر دو عالم جوى منزل‏

برون كن از درون سوداى گيتى‏

از اين سودا به جز سودا چه حاصل‏

منه دل بر چنين محنت سرايى‏

كه هرگز زو نيابى راحت دل‏

قدم بر فرق عالم نه عراقى‏

نمانى تا در اينجا پاى در گل‏ «۱»

در مراقبه متوسط، سالك حق متعال را مراقب خود مى‏‌بيند، به شهود در مى‌‏يابد كه در هر حال خداى متعالى مراقب اوست.

[كانَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ رَقِيباً] «۲».

 

و خدا نگهبان و مراقب همه چيز است.

خداى متعال نسبت به همه چيز رقيب است، اين شهود به سالك نظر ديگرى مى‏دهد، سالك را عوض مى‏‌كند، مسير او را تغيير مى‏‌دهد، در اول سالك براى خود كار مى‏‌كرد، در اين مراقبه، براى خدا كار مى‏كند، در اول، محرك او وعده‏‌هاى حق بود، در اين مراقبه محركش جلب رضايت حق است، آنجا در انجام اعمال نظر تجارت داشت، در اين جا وظيفه او را به عمل وادار مى‏‌كند، در اول بهشت و يا جهنم منتهاى مقصد او بود، در اينجا وصال و لقا نهايت سير اوست به قول خواجه:

ببين تفاوت راه از كجاست تا به كجا.

در اين مراقبه چون سالك باعشق و محبت به وظايف قيام مى‏‌كند و منظور او ترك خودپرستى است، بديهى است در نظر با حق متعال معارضه ندارد و نسبت به احكام او اعتراض نمى‏كند و مراقبه خود او هم، ديگر مورد نظر او نخواهد بود.

در مراقبه عالى، مراقبه سالك روى سبق ذات و ظهور اشارات و افاضات حضرت احديت است در كليه اجزاى زمان ازلًا و ابداً و روى خلاصى از ربطه و قيد مراقبه است كه با فناى نفس و تخليص از رسم حاصل است، در اين مراقبه آيات و افاضات الهى مورد مشاهده سالك است، مى‌‏خواهد بداند به چه كيفيت اين‏ آيات در آفاق و انفس و در عالم انوار بروز و ظهور دارند و چطور الهامات، اشارات و افاضات به خلق مى‌‏رسد و تجليات افعالى و صفاتى و ذاتى چگونه است، به عبارت ساده‏‌تر، مراقبه او روى مشيت و اراده الهى است.

شيطان، دشمن مراقبت‏

از آن وقتى كه سالك به مراقبه برمى‎‏خيزد، رقيب سرسخت او نيز مراقبه را شروع مى‏ كند، مراقبه در حقيقت يك نوع مبارزه است.

مراقب مى‏‌خواهد در تمام حالات حق را منظور بدارد، رقيب اين مراقبه مى‏خواهد حق را از نظر سالك دور سازد.

مراقب در سير به سوى حق است، رقيب در اين خيال است كه سالك را از طريق حق منحرف سازد.

مراقب به طاعات و عبادات روى مى‏آورد، رقيب او را به سوء و فحشا امر مى‏‌كند، او رو به عفاف و كفاف مى‏‌رود، اين به فقر و تنگدستى او را مى ‏ترساند.

سالك مى‏‌خواهد بياد حق متذكر باشد، رقيب او را به فراموشى مى‏‌كشاند، او از وعده غرور و مكر كنار مى‌‏كشد، اين به مكر و وعده و غرور او را مى‏‌فريبد و بالاخره اين جنگ و گريز هست تا يكى از اين دو به ديگرى غالب شود، اگر هوا، نفس و شيطان غالب شود كار سالك زار است.

[فَقَدْ خَسِرَ خُسْراناً مُبِيناً] «۳».

مسلماً به زيان آشكارى دچار شده است.

اگر سالك غالب گردد.

 [فَقَدْ فازَ فَوْزاً عَظِيماً].

بى‏ترديد رستگارى بزرگى يافته است.

نوعاً اشخاصى كه از دست رقيب زبردست خود جان سالم به در نمى‏‌برند، در مراقبه اوّل هستند، علّتش اين است كه در پى مشتهيات نفس بوده و هر چه مى‏‌خواهند براى خود مى‏خواهند و خود را منظور دارند، چون از خودپرستى خلاص نشده و خواسته آن‏ها نفسانى است رقيب بر آن‏ها غالب مى‏‌گردد، آن‏هايى كه از مراقبه اوّل خارج شده در مراقبه دوم واقعند از آن جهت كه از آن‏ها سلب اراده شد و نظر خود را كنار گذارده‏‌اند رقيب نمى‌‏تواند بر آن‏ها غلبه كند، چه اين‏ها جزء احزاب الهى هستند و حزب الهى در همه جا غالب است.

 

احزاب الهى دوستان خدا هستند، كسانى هستند كه عشق و محبت حق ساحت دل آن‏ها را فرا گرفته است، دل آن‏ها در تصرف حق است، دلى كه در تصرف حق باشد رقيب نمى‌‏تواند در دل آن‏ها راه يابد.

عاشقان در كمين معشوقند

ساكنان زمين معشوقند

عاشقان را ز دوست نگريزد

بلبل اندر هواى گل ميرد

اندرين ره اگر مقامى هست‏

هست ماواى عاشقان الست‏

چون كه حسن آمد از عدم به وجود

عشق در نور او ملازم بود

جان چو مأمور شد به امر احد

منتظر يافت عشق بر سر حد

گر تو از عشق فارغى بارى‏

من ندارم به غير از اين كارى‏

هست جانم چنان به عشق غريق‏

كه ندارد گذر به هيچ طريق

اهل محبت و عشق كسانى هستند كه در بحر غرق مى‌‏شوند، اما تر نمى‏‌شوند، با همه نوع افراد در تماس هستند، اما از كسى رنگ نمى‏گيرند، با همه روبرو مى‏‌شوند اما تحت تأثير هواى كسى قرار نمى‏‌گيرند، در دل نورى دارند با آن نور كه به ميدان مى‏‌روند فاتح و غالب برمى‏‌گردند.

گر نور عشق به دل و جانت اوفتد

باللّه كز آفتاب فلك خوب‏تر شوى‏

يك دم غريق بحر خدا شو گمان مبر

كز آب هفت بحر به يك موى تر شوى‏ «۴»

خطرى كه از رقيب مخالف ممكن است متوجه سالك گردد اولًا: در مرحله اوّل از مراقبه است، در ثانى در وقتى است كه هنوز دل به تصرف حق بيرون نيامده و به نيروى عشق مجهّز نيست، دزد به جايى مى‏‌رود كه در آنجا متاعى باشد و سالك عاشق چه متاعى دارد كه دزد بتواند بدان دستبرد زند «۵»؟

استقامت بر عبادت‏

اعتدال لازمه سلوك است، اگر سالك در راه حق از اعتدال خارج گردد، خروج او از اعتدال سبب انحراف و دو رويى او از حق است، آن سالكى كه در امور خود رعايت اعتدال را مى‏‌نمايد او در طريق حق استقامت مى‏‌ورزد و مصداق آيه شريفه‏ [فَاسْتَقِيمُوا إِلَيْهِ‏] «۶» قرار مى‏گيرد.

چنانچه ما بخواهيم پايه و ستونى را در جايى نصب كنيم كه استقامت آن زياد باشد، آن را بايد به طور مستقيم نصب نماييم. در حال استقامت و اعتدال، مقاومت پايه زياد است، هر فشارى را كه بر آن وارد گردد تحمل مى‏‌كند.

در حال استقامت و اعتدال، نيروى مقاومت پايه در يك جهت متمركز است، علّت ايستادگى و مقاومت همين تمركز قوا است. چنانچه مايل شود نيروى آن تجزيه مى‏‌شود و مقاومت اوليه را از دست مى‏‌دهد.

امرى كه در مورد استقامت به ما رسيده به همين منظور است كه از اعتدال منحرف نشويم و نيروى ما تجزيه نشود.

آن كه خلاف راه حق در پيش دارد، از اعتدال خارج شده زير فشار هواهاى نفسانى خوابيده است.

نحوه استقامت در مراحل سلوك مختلف است، در بدايت استقامت متضمّن معنى توجه داشتن به اوامر و احكام است، در نهايت متضمن معنى عدم توجه به غير، در مقام جمع دال است بر معنى تبليغ احكام و اوامر.

خواجه هرات در مبحث استقامت معنى دوم را منظور دارد، مى‏گويد:

جار و مجرور «اليه» در آيه شريفه‏ [فَاسْتَقِيمُوا إِلَيْهِ‏] اشاره است به ذات فرد يگانه احدى، مفهوم آن اين است كه رو به ذات اقدس الهى كنيد، غير او را منظور مداريد حافظ مى‏‌گويد:

گفتى بيار رخت اقامت به كوى ما

من خود به جان تو كه از اين كوى نگذرم‏

خواجه، استقامت را به روح تشبيه كرده مى‏‌گويد: همان طورى كه روح موجب بقاى بدن است، احوال ساكنين نيز با روح استقامت باقى و پايدار است.

استقامت برزخ است بين پرتگاه‏هاى مخوف عالم تفرق و سدرة المنتهاى عالم جمع.

درجات استقامت‏

همان طورى كه استقامت موجب فزونى و زيادتى عمل عامّه است، روحى است كه احوال سالكان بدان زنده و باقى است و بر سه درجه است.

سالك اگر از طريق اعتدال و استقامت خارج گردد، در وادى مخوف مشتهيات نفس واقع شده، گرفتار مشكلات عالم تفرق مى‏‌شود، از مسير اصلى منحرف گشته به مقام جمع راه نخواهد يافت.

استقامت سالك در درجه اول، اجتهاد در اقتصاد است، يعنى سعى در ميانه‏روى و اعتدال دارد، اين كوشش براى اين است كه سالك بر رسم علم تعدى نكند، از حدّ اخلاص تجاوز ننمايد و بر خلاف دستور قدم برندارد.

سالك، اگر تعدى از رسم علم كند، تعدى از رسم استاد كرده، آن كه از دستور استاد سرپيچى كند راه به جايى نمى‏‌برد و در صراط مستقيم قرار نمى‏‌گيرد.

 

دستورهاى شرع مقدس از عالم وحى و الهام است، روى اصل صحيحى است، مبتنى بر سير و دفع موانع از افراد است، دوايى است كه از روى بصيرت و حكمت تركيب يافته جهت رشد و كمال و خلاصى از امراض نفسانى است، سرپيچى از دستورها سبب مى‏‌گردد، شخص در امراض مهلكه خودپرستى باقى بماند، به ستايش حق و حق‏‌پرستى نرسد.

چون سالك از حدّ اخلاص تجاوز نمايد، عملش روى ريا انجام مى‌‏گيرد، عمل در اين صورت يا براى عوض است، يا براى اجرت و يا غرضى از اغراض ديگر، در هر صورت عمل بدين ترتيب ارزشى ندارد، اثرى بر آن مترتّب نيست.

استقامت در درجه دوم، در احوال است، استقامت در اين مقام مشاهده حقيقت است نه به طريق كسب، تركيب ادعاست نه به سبب علم، باقى بودن با نور يقظه است نه به وجه تحفّظ.

شرح اين داستان بدين قرار است: مشاهده حقيقت به طريق كسب مانند ديدن جايى است به وسيله فيلم يا عكس، در مقام مشهود آن كه اظهار حقيقى مى‏كند بايد خود او بدان رسيده باشد، مأخذ گفتارش بيان اين و آن و يا ديدن عكس عالم حقيقت باشد، بيانش مستند به شهود نيست، شخص بايد خود به مقام شهود رسيده باشد و اظهار حقيقت كند حافظ مى‏‌گويد:

 

اى كه از دفتر عقل آيت عشق آموزى‏

ترسم اين نكته به تحقيق ندانى دانست‏

به طريق علم نيز سالك ممكن است ترك ادعا يا رفض دعوا نمايد، ولى اين سلب انانيت علمى است، تا شهود فاصله‌‏اش زياد است وقتى اين پندار تحقق مى‏‌يابد كه حقيقت‏ [لَيْسَ لَكَ مِنَ الْأَمْرِ شَيْ‏ءٌ] «۷» با تجليات ذاتى در باطن سالك به ظهور برسد. سالكى كه واجد حال مراقبه است و از مراقبه به يقظه و تنبيه مى‏رسد، يقظه او در اين حال يا به وجه تحفّظ براى او باقى است، يا به وجه تلطّف، تحفّظ باشد. خود او سعى دارد آن را حفظ كند، تلّطف باشد لطف ازلى موجب بقاى آن است، اولى تحفظّى است، دومى تحقّقى، اولى در عداد استقامت در احوال نيست، دوّمى هست، اولى را خواجه مطرود مى‌‏داند، دومى را مقبول.

در درجه سوم استقامت با ترك رؤيت استقامت و با گذشت از طلب استقامت است، با شهود اقامه استقامت در نفس از طرف حق و بقا به بقاى حق عزّاسمه.

 

كمال استقامت به ترك طلب استقامت و به عدم رؤيت استقامت است، سالك وقتى وجود خود را قائم به حق ديد و دريافت كه حق عزّاسمه در باطن كارفرما و كارگزار است، روح استقامت تخيّلى او، از او سلب مى‏گردد، در اين حال نمى‏‌تواند به استقامت تكيه، يا با استقامت پيشروى نمايد، استقامت بدين معنى اختصاص به زمان تفرقه دارد، در مقام جمع كه سلب انانيت از سالك شده، استقامت بدان معنا كه گذشت مفهومى ندارد، استقامت در اين مقام از آن حق متعال است.

در مقام فنا هنگامى كه از سالك سلب انانيت مى‏‌شود، همه آن امورى كه به او انتساب دارند از او سلب مى‏‌شوند و استقامت نيز از آن امورى است كه از دست سالك بدر مى‏‌رود، حضرت شعيب به قوم خود مى‏‌گفت:

[وَ ما تَوْفِيقِي إِلَّا بِاللَّهِ‏] «۸».

و توفيقم فقط به [يارى‏] خداست.

توفيقى كه نصيب من شده از عنايت حق متعال است، همين جمله را ما هم مى‏‌گوييم، فرقى در عبارت ما و او نيست، فرق در اين است كه او به شهود اين حقيقت را دريافته و آن را اظهار مى‏كند، ما در نيافته بلكه از پس چندين حجاب آن را عنوان مى‏‌كنيم، او به حقيقت مى‏‌گويد ما به مجاز، استقامت نيز همين طور است، حقيقتش از آن كسانى است كه به نعمت وصال نايل آمده‏اند.

سالك در سير به سوى حق با نور توحيد و جذبات ذوقى عوالم شهود، راه سلوك را مى‏‌پيمايد «۹».

 [وَاعْتَبِرْ بِما فَعَلَ بِنَفْسِهِ مِنَ الْاغْواءِ وَالْاسْتِكْبارِ حَيْثُ غَرَّهُ وَأعْجَبَهُ عَمَلُهُ وَعِبادَتُهُ وَبَصيرَتُهُ وَجُرْأتُهُ عَلَيْهِ، قَدْ أوْرَثَهُ عِلْمُهُ وَمَعْرِفَتُهُ وَاسْتِدْلالُهُ بِمَعْقُولِهِ اللَّعْنَةَ عَلَيْهِ إلَى الْأبَدِ فَما ظَنُّكَ بِنَصيحَتِهِ وَدَعْوَتِهِ غَيْرَهُ‏]

عبرت از شيطان‏

از آنچه شيطان درباره خود كرده درس بگير، آن بدبخت ازل و ابد بدون جهت به غرور و كبر آسوده شد. موجودى كه عمل و عبادت و بصيرت و جرأت و جسارتش موجب مغرور شدن و فريفته شدنش گشت و علم و معرفت و استدلال عقلى او باعث معلول شدنش شد، چگونه مى‏توان به او اطمينان پيدا كرد و به نصيحت و صلاح‏ديد او اعتماد نمود؟!

 [فَاعْتَصِمْ بِحَبْلِ اللّهِ الْأوْثَقِ وَهُوَ الْالْتِجاءُ وَالْإضْطِرارُ بِصِحَّةِ الْإفْتِقارِ إلَى اللّهِ فى كُلِّ نَفَسٍ، وَلا يَغُرَّنَّكَ تَزْيينُهُ الطّاعاتِ عَلَيْكَ فَإنَّهُ يَفْتَحُ لَكَ تِسْعَةً وَتِسْعينَ باباً مِنَ الْخَيْرِ لِيَظْفَرَ بِكَ عِنْدَ تَمامِ الْمِائَةِ، فَقابِلْهُ بِالخِلافِ وَالصَّدِّ عَنْ سَبيلِهِ وَالْمُضادَّةِ بِأهْوائِهِ‏]

 

تمسك به ريسمان الهى‏

پس چنگ زن به بند الهى كه محكم‏ترين بندهاست و آن پناه بردن به جناب احديت و اعتراف نمودن به عجز و قصور خود در هر لحظه بلكه در هر نفس است.

چون اين دشمن خطرناك با انواع وسوسه‏‌ها طاعات و اعمالت را براى تو جلوه دهد هرگز مغرور و فريفته مشو؛ زيرا ممكن است نود و نه باب از خير و نيكى به رويت باز كند تا در قدم صدم بر تو غالب گردد، بنابراين در مرحله مخالفت با او تا هستى ثابت قدم باش و راه نفوذ و فريب او را ببند و با ميل و مقاصد او با تمام وجود مبارزه كن.

الهى! ما را از شر اين دشمن خطرناك امان بده، اعمال ما را خالص گردان و دست ما را از دامن لطف و كرامتت تا به وقت رسيدن به وصالت كوتاه مكن، محتاجان و نيازمندان را از درگاهت مران و اميد اميدواران را قطع منما كه ما جز وجود مقدس تو معبودى نداشته و نداريم و غير پيشگاه لطفت براى ما پيشگاهى‏ وجود ندارد، اگر ما گدايان را از در خانه محبتت برانى دنيا و آخرت ما بر باد خواهد رفت.

به قول فيض كاشانى آن شوريده گلزار عشق:

گوشه چشمى به سوى دردمندان كن به ناز

تا به بينى روى ناز خود به مرآت نياز

ناز كن هر چند بتوانى كه عاشق مى‏كشد

عاشقان را مغتنم باشد زاهل ناز ناز

چشم مستت را بگو تا بنگرد از هر طرف‏

چون گذر آرى به عمرى بر اسيران نياز

چون گذر آرى بر اهل دل توقف كن دمى‏

تا شود چشم نظر بازان بر آن رخساره باز

آن كه رويت ديد يكبار ديگر بنماش روى‏

تا كند چشمى به روى دلگشايت باز باز

چند باشم در اميد و بيم وصل و هجر تو

دل مبر يا جان ببر اى دلنواز جان گداز

در فراق خود مسوزانم بده كامم زوصل‏

               

رحم كن بر زاريم جز تو ندارم چاره ساز

روى آتشناك بنما تا بسوزد بيخ غم‏

در فراقت فيض را تا چند دارى درگذر

پی نوشت ها:

_____________________________

(۱)- فخر الدين عراقى.

(۲)- احزاب (۳۳): ۵۲٫

(۳)- نساء (۴): ۱۱۹٫

(۴)- حافظ شيرازى.

(۵)- مقامات معنوى: ۱/ ۱۴۹٫

(۶)- فصلت (۴۱): ۶٫

(۷)- آل عمران (۳): ۱۲۸٫

(۸)- هود (۱۱): ۸۸٫

 

(۹)- مقامات معنوى: ۲/ ۱٫

 مطالب فوق برگرفته شده از

کتاب : عرفان اسلامی جلد نهم

منبع : پایگاه عرفان




در ماه رمضان قلب‌هایمان را شست و شو دهیم


هدایت پرس: حجت‌الاسلام هاشمی‌نژاد گفت: در این ماه قلب‌هایمان را شست و شو دهیم تا در لیالی قدر دعاهایمان مستجاب شود و با نیت صادق و قلب طاهر از خدا بخواهیم که توفیق درک ضیافت‌الله، گرفتن روزه و توفیق خواندن قرآن را به ما بدهد.


به گزارش هدایت پرس، مناسبت ماه مبارک رمضان،حجت‌الاسلام والمسلمین سید حسین هاشمی‌نژاد، استاد سطوح عالی حوزه علمیه در حسینیه بیت‌الرقیه گفت: رسول خدا(ص) در خطبه شعبانیه خود درباره فضیلت و عظمت ماه مبارک رمضان فرموده است: «ای بندگان خدا! ماه خدا با برکت و رحمت و آمرزش به سوی شما روی آورده است؛ ماهی که نزد خداوند بهترین ماه‌ها است؛ روزهایش بهترین روزها، شب‌هایش بهترین شب‌ها و ساعاتش بهترین ساعات است. بر مهمانی خداوند فراخوانده شدید و از جمله اهل کرامت قرار گرفتید. در این ماه، نفس‌های شما تسبیح، خواب شما عبادت، عمل‌هایتان مقبول و دعاهایتان مستجاب است. پس با نیتی درست و دلی پاکیزه، پروردگارتان را بخوانید تا شما را بر روزه داشتن و تلاوت قرآن توفیق دهد.»

این کارشناس حوزوی ادامه داد: پیامبر پیرامون ماه رمضان می فرماید: بدبخت کسی است که از آمرزش خدا در این ماه بزرگ محروم بماند و نتواند خود را عوض کند و گناه و معصیت را کنار بگذارد. (بحارالانوار جلد ۹۶ صفحه ۳۵۶)

حجت‌الاسلام والمسلمین هاشمی‌نژاد با اشاره به اینکه گناهان برکات را از زندگی انسان می‌برد گفت: در ماه رمضان خودمان را نگه داریم و زبانمان را حفظ کنیم؛ بیشترین گناهان با زبان است و همین طور گوشمان آهنگ حرام نشنود و غیبت کسی را نکنیم و همین طور شنونده غیبت هم نباشیم.

این خطیب ادامه داد: «مرحوم آیت‌الله حاج آقا رحیم ارباب می‌فرمودند: از افتخارات من این است که ۱۰۰ سال عمر کردم؛ غیبت کسی را  نکردم و غیبت کسی را نشنیدم.

حجت‌الاسلام والمسلمین هاشمی‌نژاد با تاکید بر اینکه حال دعا کردن در مردم کم شده است و همین طور تضرع و ارتجاع کمرنگ شده است گفت: در هنگام نماز دعا برآورده می‌شود دستانمان را بالا بیاوریم و دعا کنیم و همین طور استغفار کنیم.

توجه به آداب سحری

این خطیب ادامه داد: رسم غلطی که پیش آمده این است که بعضی افراد سحرها بلند نمی‌شوند و ساعت ۱۲ شام می‌خوردند و موقع نماز صبح هم بلند می‌شوند و روزه‌شان را ادامه می‌دهند؛ خوردن در سحر بهانه است؛ سحرها بلند شویم،عبادت کنیم و دعای سحر را بخوانیم.

وی ادامه داد: در این ماه سالمندان را تکریم کنیم ولی می‌بینیم که تکریم و احترام در جامعه کمرنگ شده است و جوانان در مترو جایشان را به سالمندان بدهند.

حجت‌الاسلام والمسلمین هاشمی‌نژاد افزود: احترام‌ها بیشتر مادی شده است، زندگی پیامبر را نگاه کنیم که به کوچکترها احترام می‌گذاشتند و سر اطفال دست می‌کشیدند و آنها را مورد نوازش قرار می‌دادند.

این کارشناس دینی ادامه داد: پيامبر(ص) در روایتی می‌فرمایند: «اُحِبُّ الصِّبْيانَ لِخَمْسٍ : اَلاَْوَّلُ : اَنـَّهُمْ هُمُ الْبَكّاؤونَ ، وَالثّانى : يَتَمَرَّغونَبِالتُّرابِ وَ الثّالِثُ : يَخْتَصِمونَ مِنْ غَيْرِ حِقْدٍ وَ الرّابِـعُ : لا يَدَّخِرونَ لِغَدٍ شَيئا وَ الْخامِسُ :يُعَمِّرونَ ثُمَّ يُخَرِّبونَ ؛كودكان را به خاطر پنج چيز دوست مى دارم : اول آن كه بسيار مى گِريند ، دوم آن كه باخاك بازى مى كنند، سوم آن كه دعوا كردن آنان همراه با كينه نيست؛ چهارم آن كهچيزى براى فردا ذخيره نمى كنند، پنجم آن كه مى سازند و سپس، خراب مى كنند(دل بستگى ندارند) .[مواعظ العدديّه ، ص ۲۵۹]»

این خطیب سرشناس تهران گفت: در این ماه قلب‌هایمان را شست و شو دهیم تا در لیالی قدر دعاهایمان مستجاب شود و با نیت صادق و قلب طاهر از خدا بخواهیم که توفیق درک ضیافت‌الله، گرفتن روزه و توفیق خواندن قرآن را به ما بدهد.

حجت‌الاسلام والمسلمین سید حسین هاشمی‌نژاد در پایان تاکید کردند:  اگر از گناه و فحشا دوری کردیم و به عید فطر رسیدیم و اهل تقوا شدیم روزه‌ی ما روزه بوده و مورد مقبول واقع شده است اگر تفاوتی نداشت روزه ما اثرگذار نبوده است.

شاید این مطالب را هم بپسندید:


انسان نیاز به دوستی دارد که عیب‌هایش را تذکر دهد

 

 

 

جوانی‌تان را مفت از دست ندهید

 


انتهای پیام




روش اهل‌بیت(ع) مبنای تفسیر قرآن قرار گیرد/ دوری از قرآن؛ مصداق بارز ظلم به نفس


هدایت پرس: حجت‌الاسلام والمسلمین حسن رمضانی با بیان اینکه متأسفانه افراد زیادی هستند که به هر دلیلی سراغ قرآن نمی‌روند که مصداق بارز ظلم به نفس است، گفت: در تفسیر قرآن کریم، مهم‌ترین مبنا، روش اهل‌بیت(ع) در فهم کلام الهی است.


به گزارش هدایت پرس، حجت‌الاسلام والمسلمین حسن رمضانی، عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی در گفت‌و‌گویی  گفت: قرآن کریم انسان را از حضیض کثرات به اوج وحدت و لقاء الله سوق می‌دهد.

وی با بیان اینکه هدف از آفرینش، رسیدن به لقاءالله و عبودیت الهی در همین دنیاست افزود: اگر انسان با مبانی و اصول قرآنی آشنا شود و نسبت به معارف آن حساسیت و اهتمام ویژه داشته و با اعتقاد به آن این مفاهیم را عملیاتی کند در راستای اهداف آفرینش حرکت کرده است.

رمضانی بیان کرد: قرآن کریم هم هست‌ها و نیست‌ها و هم بایدها و نبایدها و آداب و رسوم و مسیر حرکت را مشخص کرده و دست ما را می‌گیرد و به مقصد می‌رساند؛ البته این دستگیری توسط قرآن عینی و ناطق صورت می‌گیرد چون کسی جز انسان کامل مودب به آداب قرآن کریم نیست.

عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی تاکید کرد: انسان باید برای رسیدن به معارف قرآن، خود را در اختیار انسان کامل قرار دهد و طرز به کارگیری این معارف را هم از آنان بیاموزد همان طور که شاعر گفته است: معنی قرآن ز قرآن پرس و بس/ وزکسی آتش زدست اندر هوس؛ که درواقع تاکید بر نقش قرآن ناطق در فهم قرآن کریم است.

عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی اظهار کرد: این بیت به خوبی به دو نکته اشاره کرده است؛ اول اینکه خود قرآن، مفسر خود آن است که در واقع بحث تفسیر قرآن به قرآن است و در مصرع دوم نیز مصداق مفسر قرآن، کسی معرفی شده است که درهوس خود آتش زده است و مصداق اتم و اکمل و بارز آن، انسان معصوم است و او پس از قرآن می‌تواند هدایتگری قرآن را نشان دهد.

رمضانی با بیان اینکه انسان کامل در برابر قرآن، فانی و سر تا پا، قرآن شده است عنوان کرد: در ادامه شعر آمده است: پیش قرآن گشت قربانی و پست/ تا که عین روح او قرآن شدست/ روغنی کو شد فدای گل به کل/ خواه روغن بوی کن خواهی تو گل؛ یعنی وقتی روغن در گل باشد و گل در روغن فرقی نمی‌کند که تو این یکی را بو کنی و یا دیگری را و قرآن و انسان کامل نیز این طور در آمیخته هستند.

وی ادامه داد: در زمان حضور، وجود انسان کامل و در زمان غیبت، روایات رسیده از ایشان برای ما این نقش را دارند؛ بنابراین سخن کسانی که کفانا کتاب الله گفتند راه را به خطا رفتند و اگر روایات را هم کنار بگذاریم و تنها به قرآن بسنده کنیم باز هم راه خطا رفته‌ایم البته استفاده از روایات هم شرایطی دارد که نباید بی توجه باشیم.

عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی و نویسنده آثار عرفانی و قرآنی اظهار کرد: باید پایه را بر روش اهل بیت(ع) در استفاده از قرآن قرار دهیم تا قرآن را به بهانه اهل‌بیت(ع) کنار نگذاریم و اهل‌بیت(ع) را هم به بهانه کافی بودن قرآن برای تفسیر قرآن کنار ننهیم.

رمضانی بیان کرد: وقتی از تفسیر، تاویل و مبانی تفسیری سخن به میان می‌آید قرآن، ساحل و ژرفایی دارد که لغات و مفاهیم آن است؛ امام صادق(ع) در روایتی فرموده‌اند که قرآن بدون سرپرست و قیم کفایت نمی‌کند، چرا که گروه‌های مختلف از جمله مرجئه، قدریه و حتی زنادقه که به قرآن ایمان هم ندارند برای سخن خویش به قرآن استدلال می‌کنند؛ همچنین ایشان تصریح دارند «خداوند هرچیزی را در قرآن، بیان کرده است، به خدا سوگند آنچه که مورد احتیاج مردم بوده را کم نگذارده، تا کسی نگوید اگر فلان مطلب درست بود در قرآن نازل می‌شد، آگاه باشید همه نیازمندی‌های بشر را خدا در آن نازل کرده است.»؛ بنابراین تمام آنچه برای رسیدن به تکامل و قرب الهی لازم است در قرآن آمده، باطن قرآن نیز ژرفائی دارد که برای رسیدن بدان علم اهل‌بیت لازم دارد و همچنین جزئیات احکام و مطالب مختلف در قرآن است که همان علم خاندان وحی را می‌طلبد. 

وی افزود: این امام همام در روایت دیگری دارند که قرآن دارای عبارات، اشارات، لطائف و حقایقی است که عبارات، فهم عمومی، اشارات، فهم خواص و علما، لطائف دراختیار اولیاء الله است و کسانی که به مقام ولایت رسیده‌اند از آن آگاهند و حقایق نیز از آن انبیاء است که با وحی مرتبطند.

این محقق و استاد حوزه اظهار کرد: مرتبه اول برای عموم مردم است که تلاوتی در کنار کسب و کار و زندگی روزمره خود داشته باشند و مرتبه دوم ویژه علماست که بهره بیشتری می‌برند؛ مرتبه بعد که انسان بخواهد پا را فراتر از ساحل این دریایی بیکران بگذارد نیازمند قلب و دل پاکی است که ولایت است و مرتبه اصلی نیزاین است که قرآن، در وجود انسان نازل و پیاده و انسان، قرآنی شود و بتواند از غوص در این دریا، بهره ببرد.

وی افزود: امام علی(ع) در تعبیری فرموده‌اند که ظاهره عنیق و باطنه عمیق؛ ظاهری زیبا و دلربا و باطنی عمیق و پرمعنا دارد که برخی متاسفانه به ظاهر بسنده کرده و برخی نیز متاسفانه در وضعیت کنونی جامعه ما حتی وارد ظاهر هم نمی‌شوند و پدیده قرآن‌نخوانی رواج دارد که مصداق ظلم به نفس است.

*ایکنا

انتهای پیام




هفت توصیه نورانی از امام کاظم(ع)


هدایت پرس/ به مناسبت سالروز شهادت  امام کاظم (ع)   چند حدیث گهربار از این امام همام راتقدیم مخاطبان می‌کند.


به گزارش هدایت پرس، به مناسبت سالروز شهادت  امام کاظم (ع)   چند حدیث گهربار از این امام همام راتقدیم مخاطبان می‌کند.

*بچه ها بازی کنند

*  قَالَ أَبَا الْحَسَنِ (ع)  : تُستَحَبُّ عَرامَةُ الغُلامِ في صِغَرِهِ لِيَكوُنَ حَليما في كِبَرِهِ ؛ بحار الأنوار ، ج ۵۷ ، ص ۳۶۲ 

 پسنديده است كه فرزند در كودكى به بازى و جست و خيز بپردازد تا در بزرگ سالى بردبار و باوقار باشد.

  *مردی استوار از قم

* قَالَ أَبَا الْحَسَنِ (ع) : رَجُلٌ مِن أهلِ قُم يَدعُو النّاسَ إلَى الحَقِّ يَجتَمِعُ مَعَهُ قَومٌ كَزُبَرِ الحَديِدِ ؛ بحار الأنوار ، ج ۵۷ ، ص ۲۶۶  

  مردى از قم مردم را به حق فرا مى خواند و گروهى استوار ، چون پاره هاى آهن ، پيرامون او گرد مى آيند .

*ايمنى يافتگان در قيامت

*  قَالَ أَبَا الْحَسَنِ (ع) : إنَّ لِلّهِ عِبادا فِي الأرضِ يَسعَونَ في حَوائجِ النّاسِ هُمُ الآمِنونَ يَومَ القِيامَةِ ؛  الكافى ، ج ۲ ،ص ۱۹۷ .

 خداوند در زمين بندگانى دارد كه براى برآوردن نيازهاى مردم مى كوشند ؛ اينان ايمنى يافتگان روز قيامت اند .  

*نداری و دارندگی

 * قَالَ أَبَا الْحَسَنِ (ع): مَن وَلَهَهُ الفَقرُ أبطَرَهُ الغِنى ؛  بحار الأنوار ، ج ۷۱ ، ص ۱۹۸ .

 آن كه نادارى حيرانش كند ، توانگرى سرمستش سازد .

*عظمت ماه رجب

*  قَالَ أَبَا الْحَسَنِ (ع) : رَجَبٌ شَهرٌ عَظيمٌ يُضاعِفُ اللّه ُ فيهِ الحَسَناتَ و يَمحُو فيهِ السَّيِّئاتَ ؛  كتاب من لايحضره الفقيه ، ج ۲ ، ص ۹۲ .

 رجب ماه بزرگى است كه خداوند [پاداش] نيكى ها را در آن دو چندان و گناهان را پاك مى كند .

*موعظه چشم

* قَالَ أَبَا الْحَسَنِ (ع) : ما مِن شَى ءٍ تَراهُ عَيناكَ إلاّ و فيهِ مَوعِظَةٌ ؛ امالی صدوق

 در هر چيزى كه چشمانت مى بيند ، موعظه اى است .  

*در عافیت شکیبا باش

* قَالَ أَبَا الْحَسَنِ (ع) : الصَّبرُ عَلَى العافِيَةِ أعظَمُ مِنَ الصَّبرِ عَلَى البَلاءِ ؛ مستدرك الوسائل ، ج ۱۱ ص ۲۶۱ .

 شكيبايى در عافيت بزرگ تر است از شكيبايى در بلا .

*حوزه نیوز




پیشوای جود و سخاوت؛ نوشتاری از آیت‌الله العظمی صافی‌گلپایگانی


هدایت پرس ـ حضرت جواد الائمه علیهم‌السّلام، در اخلاق كريمه و صفات پسنديده و علم و معرفت و دانش و زهد و تقوا، وارث اجداد بزرگوار، و در عظمت و جلالت، زبانزد خاص و عام بود، و شخصيّت‌هاي بزرگ علمي و ديني در برابر او خاضع و فروتن بودند.


به گزارش هدایت پرس، نوشتاری با عنوان « پیشوای جود و سخاوت» از آیت‌الله العظمی صافی گلپایگانی به مناسبت میلاد امام جواد(ع) منتشر شد.

این نوشتار به شرح زیر است:

 

حضرت جوادالائمه علیهم‌السّلام، در اخلاق کریمه و صفات پسندیده و علم و معرفت و دانش و زهد و تقوا، وارث اجداد بزرگوار، و در عظمت و جلالت، زبانزد خاص و عام بود، و شخصیّت‌های بزرگ علمی و دینی در برابر او خاضع و فروتن بودند.

 

 محدّثان بزرگ و علمای عالیقدر، افتخار کسب علوم از آن حضرت را داشته و در دشوارترین مسایل علمی، او را حلاّل مشکلات می‌یافتند.

 

 من بنده او هستم

 

«علیّ بن جعفر» – که از مشایخ و مؤلفان بزرگ و علمای بنی هاشم و علویّین بود؛ از محضر پدرش حضرت صادق علیه‌السّلام و برادرش موسی بن جعفر و برادرزاده‌اش حضرت رضا علیهم‌السّلام کسب علم کرده و به جلالت و فقاهت و دانش شهرت داشت- وقتی که عمرش در حدود هشتاد سال بود و عمر شریف امام جواد علیه‌السّلام از پانزده شاید سال تجاوز نکرده بود، به امامت ایشان معترف بود؛ به حدّی که دست آن حضرت را می‌بوسید و می‌فرمود: «أنا له عبد؛ من بنده او هستم.»(۱)

 

 مناظره با دانشمندان و پیروزی علمی

 

با اینکه مدّت زندگی امام جواد علیه‌السّلام دیری نپایید؛ و عمر شریفش به بیست و شش سال نرسید، علوم بسیار از آن بزرگوار صادر شد و مجالس بحث و مناظراتی بین آن حضرت و علمای بزرگ آن زمان صورت می‌گرفت؛ مانند مناظره علمی و مباحثه‌ای که با «یحیی بن اکثم» قاضی القضاة، در حضور مأمون – خلیفه عباسی – و جمعی از بنی‌عبّاس و دیگران فرمود؛ و در پاسخ به مسأله او، شقوق آن را چنان بیان کرد که قاضی القضاة، حیران و خجل گشت، و حکم تمام آن شقوق را بیان فرموده؛ سپس از یحیی – طبق پیشنهاد مأمون – مسأله‌ای پرسید که از جواب آن عاجز گردید و حلّ آن مسأله را از شخص امام علیه‌السّلام در خواست کرد و حضرت پاسخ فرمود و بر همه بنی‌عبّاس واضع شد که طبق گفته مأمون، آن حضرت با وجود کمی سن، افضل و اعلم از همه علما است؛ و خداوند متعال او را به این فضیلت و کمال مزیّن کرده است (۲) و از جمله مناظرات و مباحثات آن حضرت، مباحثه‌ای است که بر حسب روایت « ابن شهر آشوب » از کتاب «الجلاء والشفاء» در سنّ هشت سالگی با جمعی از دانشمندان فرمود و مسائل مشکل آنها را به طور علمی پاسخ داد.

 

 امامت در کودکی

 

دست‌یافتن بر امامت، پیش از سنّ بلوغ، گر چه تا آن زمان به طور رسمی سابقه نداشت؛ و در بین امامان، هیچ یک در این سن بر مسند امامت ننشسته بود، ولی در بین سایر انبیا و پیامبران سابقه‌دار است؛ و حضرت عیسی و یحیی در کودکی به مقام نبوّت رسیدند و قرآن درباره حضرت عیسی می‌فرماید: «اِنّی عَبْدُاللهِ آتانِی الْکِتابُ وَ جَعَلنی نَبِیّاً»(۳) و درباره حضرت یحیی می‌فرماید: «وَ آتَیْناهُ الْحُکْم صَبِیّاً»(۴) این مسأله که علوم و دانش‌های امامان و قّوت فهم و کثرت معارف آنان به واسطه آموزش و گذشت زمان و رشد جسمانی نیست، همواره مقبول خواصّ و عوام بوده است و کتب تاریخی قطعی و معتبر آن را اثبات می‌کند.

 

 از دوران کودکی هر یک از ایشان، حکایات و داستان‌های شگفت‌انگیز بسیاری که حاکی از نبوغ فوق العاده و فعلیّت کمالات و فضایل آنهاست، نقل شده است؛ حتّی معاویه و یزید و عبدالله بن عمر نیز از علم لدّنی آنها سخن می‌گفتند؛ و مثل ابوحنیفه، وقتی حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام در سن هفت سالگی بودند، از ایشان مسایل فقهی می‌پرسید و پاسخ می‌شنید.

 

 هر کس در حالات آن بزرگواران مطالعه بنماید و علومی را که در دوران کودکی و بعد از بلوغ از آنها صادر شده را ملاحظه کند، می‌فهمد که این همه علم و معرفت از راه تحصیل فراهم نمی‌شود.

 

 علوم بی‌پایان اهل بیت علیهم‌السلام

 

علوم بی‌پایان امیرالمؤمنین علیه السّلام را در همه رشته‌های علوم اسلامی، و حقوق و معارف والهیّات و …، چگونه می‌توان با تحصیل، به دست آورد و کدام مکتب و مدرسه غیر از مکتب خاصّ حضرت خاتم الانبیاء صلّی الله علیه وآله وسلّم می‌توانست در آن زمان چنین فارغ التّحصیل داشته باشد و کدام استاد می‌توانست این شاگرد بی نظیر را تربیت کند و غیر از علی علیه السّلام چه کسی می‌توانست علوم نبوّت را حمل کند و باب مدینة علوم نبیّ شود؟

 

 علوم تمام اصحاب و شاگردان مکتب پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم در برابر علوم علی علیه السّلام قطره‌ای در مقابل دریا بود.

 

 این علوم از فضل خدا و میراث آنان از رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم است و صدور این علوم اگر از خردسالان تعجب داشته باشد، از سالمندان نیز تعجّب دارد. مگر سالمندان دیگر ظرفیّت این همه علم را دارند؟ و مگر دانشمندان سالمند، این گونه بدون سابقه و بالبداهه به مسایل مردم پاسخ داده اند؟

 

 در این باب فرقی بین کودک هفت ساله و پیرمرد هفتاد ساله نیست؛ هر دو باید استعداد خاص و صلاحیّت تمام و کمال داشته باشند که بتوانند این علوم را اخذ کرده و مُحدَّث به آن شوند.

 

 همان‌گونه که منصور، (خلیفه) در مورد امام جعفر صادق علیه السّلام گواهی داد که آن حضرت، از کسانی بود که خدا در شأن آن می‌فرماید:

 

 ثُمَّ اَوْرَثْنَا الْکِتابَ الَّذینَ اصْطَفَیْنا مِنْ عِبادِنا…(۵)

 

هر یک از امامان نیز بنده برگزیده خدا بودند که خدا کتاب و علم کتاب را به ایشان عطا فرمود و هیچ گاه امّت، از چنین شخصیّتی از اهل بیت، محروم نخواهد شد.

 

احادیث «ثَقَلیْن»، «سفینة»، «امان» و حدیث «فی کّل خلف من امتی» وروایات دیگر، همه مبیّن و مؤیّد این موضوع است.

 

 مرور زمان نیز ثابت کرد، غیر از این ذواتِ مقدّسه، فرد دیگری مصداق این احادیث نیست و ایشان هستنند که علمشان از علم خدا و بصیرتشان، موهبتِ خاصّ خدا است. و مسلمانان به شرق بروند یا به غرب، علم صحیح را جز در نزد آنها نخواهد یافت.

 

 حضرت زین العابدین علیه السّلام بر حسب نقلِ «ابن حجر هیثمی شافعی» وقتی که آیة شریفه:

 

 یآ اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَ کُونُوا مَعَ الصّادِقینَ(۶)

 

را تلاوت می‌فرمود، دعایی طولانی می‌خواند و می‌گفت: «ذَهَبَ آخَرُونَ اِلی التَّقْصیر فی اَمْرِنا وَ احْتَجُّوا بِمُتَشابِهِ الْقُرآنِ، وَتَأَوَّلُوا بِآرائِهِم»(۷) رأی خویش، تأویل نمودند.

 

تا اینکه فرمود: «فإلی مَنْ یَفْزَعُ خَلَفُ هذِهِ الأُمَّةِ، وَ قَدْ دَرَسَتْ اَعْلامُ الْمِلَّةِ، وَ دانَتِ الأمّة بِالْفُرْقَةِ وَ الإِخْتِلافِ، یُکَفِّرُ بَعْضُهُمْ بَعْضاً وَاللهُ تَعالی یَقُولُ: (ولاتَکُونُوا کَالَّذینَ تَفَرَّقُوا وَاخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ ما جائَتْهُمُ الْبَیِّناتُ)(۸)

 

فَمَنِ الْمَوْثُقُ بِهِ عَلی اِبْلاغِ الْحُجَّةِ، وَ تَأْویلِ الْحِکْمَةِ اِلّا أهْلَ (اَعْدالَ خ ک) الْکِتابِ وَ اَبْناءَ اَئِمَّةِ الْهُدی وَ مَصابیحَ الدُّجَی الَّذینَ احْتَجَّ اللهُ بِهِمْ عَلی عِبادِهِ، وَ لَمْ یَدَعِ الْخَلْقَ سُدًی مِنْ غَیْرِ حُجَّةٍ هَلْ تَعْرِفُونَهُمْ اَوْ تَجِدُونَهُمْ اِلّا مِنْ فُرُوعِ الشَّجَرَةِ الْمُبارَکَةِ، وَ بَقایَا الصَّفْوَةِ الَّذینَ اَذْهَبَ اللهُ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَ طَهَّرَهُمْ تَطْهیراً، وَ بَرَّاَهُمْ مِنَ الْآفاتِ، وَ افْتَرَضَ مَوَدَّتَهُمْ وَ افْتَرَضَ مَوَدَّتَهُمْ فِی الْکِتابِ»(۹)

 

 این بیانات بلیغ، در نهایت صراحت به این مطلب اشاره دارد که جز ائمّه هدی و پیشوایان و شخصیّت هایی که اعدال کتاب خدا هستند، هیچ کس و هیچ مقامی صلاحیّت رهبری امّت را ندارد و فقط آن بزرگواران محل اعتماد و وثوق و از خطا و اشتباه به دور می‌باشند، و خدا آنان را از هر رجس و آلایش پاک قرار داده و مودّت آنها را بر همه واجب فرموده است.

پی‌نوشت‌ها:

 

  1. اصول کافی، ج۱، ص۳۲۲ ـ تنقیح المقال، ج۲ ص۲۷۲ و۲۳۷٫

 

  1. شرح این مجلس مناظرة تاریخی و بی نظیر، در کتب معتبر اهل سنّت مانند: صواعق، الاتحاف، نور الابصار، تذکرة الخواص و… نقل شده و در کتب شیعه نیز مانند: مناقب ابن شهر آشوب، ارشاد و اعلام الوری و کشف الغمه و بیش از صدها کتاب حدیث و تراجم و تاریخ آمده است.

 

  1. سوره مریم، آیه ۳۰؛ به درستی که من بندة خدا هستم که خداوند به من کتاب عطا کرده و مرا پیامبر گردانیده است.

 

  1. سوره مریم، آیه ۱۲؛ و فرمانِ (نبوت) را در حالی که کودکی بیش نبود، به او دادیم.

 

  1. سوره فاطر، آیه ۳۲؛ پس کتاب را به بندگانی که آنها را برگزیدیم، به ارث دادیم.

 

  1. سوره توبه، آیه ۱۱۹: این افراد با ایمان،

 

  1. و دیگرانی نیز نسبت به شأن و مقامِ ما، راه تفریط را پیمودند و با استناد به متشابهات قرآن و تأویلِ آیات، مطابق رأی خویش، استدلال به عقیده‌شا نمودند.

 

  1. سوره آل عمران، آیه ۱۰۵

 

  1. «پس آیندگان این امت، به چه کسی پناه برند در حالی که بزرگان ملت از بین رفته‌اند و این امت، به پراکندگی و اختلاف مبتلا گشته است تا آنجا که گروهی از مردم، گروه دیگر را تکفیر می‌نماید و خداوند متعال می‌فرماید: و همچون کسانی نباشید که پراکنده شده به اختلاف با یکدیگر افتادند، در حالی که شواهد روشن ما به ایشان رسیده بود.

 

پس چه کسی در ابلاغ و اتمام حجت و بیان حکمت بر این امت پراکنده، مورد اعتماد است؟ آیا فرد دیگری جز دارندگان کتاب فرزندان ائمه هدی و چراغ‌های فروزان هدایت که خداوند، به وجود آنها بر بندگانش احتجاج نموده است، وجود دارد؟

 

آری خداوند، خلقش را باطل رها نکرده و آنها را بدون راهنما نگذاشته است. آیا تو آنها را می‌شناسی و آنها را جز از شاخه‌های درختِ مبارکة امامت و باقیمانده‌های برگزیده‌ای که خداوند، ناپاکی را از آنها دور نموده و آنها را کاملاً پیراسته ساخته و آنها را از آفات و بدی‌ها به دور داشته و دوستی‌شان را در قرآن واجب ساخته است، می‌دانی؟» (الصواعق المحرقة، ص۱۵۰؛ ینابیع المودة، ص۲۷۳)

 

منبع : پایگاه اطلاع رسانی دفتر آیت‌الله العظمی صافی گلپایگانی مدظله العالی




فضائل و کرامات امام هادی(ع) در بیان آیت‌الله العظمی مظاهری


هدایت پرس- امام هادي(ع) اصحاب فراواني دارند كه بسياري از آنها فخر شيعه هستند و از جملۀ آنان، حضرت عبدالعظيم حسني است كه در شهر ري  مدفون است. او از اعاظم روات است و  حضرت هادي به او خيلي احترام مي‌گذاردند.


به گزارش هدایت پرس، آیت الله العظمی مظاهری در کتاب «زندگانی چهارده معصوم» می‌نویسد:در مورد زندگی نامه امام علی بن محمد الهادی(ع) آمده است: اسم آن بزرگوار علي و كنيۀ مشهور ايشان ابوالحسن الثالث و ابن‌الرضا است و لقب  مشهور آن بزرگوار نقي و هادي است. عمر شريف آن بزرگوار چهل سال بود. در دوم رجب‌المرجب سال ۲۱۴ از هجرت متولد شد وسال ۲۵۴ سوم رجب‌المرجب به دست معتز عباسي العنه‌الله مسموم و شهيد گرديد. مدت امامت آن بزرگوار سي‌ وسه سال است. هفت ساله بودند كه حضرت جواد از دنيا رفت و امامت به ايشان منتقل شد. سيزده سال در مدينه بود كه به امر متوكل عباسي وي را جبراً به بغداد بردند و بيست سال جبراً در بغداد بود، تا اينكه مسموم و شهيد شد. اين مدت سال را گاهي در زندان با شكنجه، و گاهي زندان عادي و گاهي آزاد؛ ولي زير نظر شديد بود و بالاخره بيست سال با مشقت و ظلم بن‌عباس زندگي كرد. حضرت هادي(ع)  با كسي زندگي كرد كه اميرالمؤمنين(ع) در نهج‌البلاغه او را شقي‌ترين خلفاي بني‌عباس شمرده است. حضرت هادي با كسي بود كه نه فقط حضرت را زندان مي‌كرد و در  مقابلش قبر مي‌كند و در زندان تاريك او را نگاه مي‌داشت؛ بلكه آب  به قبر ابي‌عبدالله الحسين(ع) بست و آنجا را شيار كرد و قبر حسين(ع) را خراب نمود، و هركه به زيارت حسين مي‌رفت، دست او را قطع مي‌كرد. راستي بايد گفت متوكل عباسي از شقي‌ترين خلفاي  بني‌عباس است. راستي بايد گفت متوكل عباسي از شقي‌ترين خلفاي بني‌عباس است.

حضرت هادي ناظر كارهاي او بود و جز صبر چاره‌اي نداشت. بارها دستور داد كه   نصف شب به خانۀ حضرت هادي بريزند و آنچه در خانه است،‌ ببرند. يكي از قضاياي عجيب اين است كه شبي به خانۀ حضرت ريختند و يك كيسه پول كه مهر مادر متوكل روي آن زده شده بود،‌ پيدا كردند. بعداً معلوم شد كه متوكل مريض بوده و مادرش آن كيسه پول را نذر امام هادي هديه نموده است. متوكل كرامتها و معجزه‌ها از حضرت مي‌ديد؛ ولي تنبه براي او پيدا نمي‌شد، تا بالاخره به واسطه توهيني كه به حضرت نمود،‌  از دنيا رفت.

متوكل چون فتح ‌بن خاقان را به وزارت خود منصوب  كرد، امر نمود كه همۀ بزرگان در ركاب او و  فتح بن خاقان پياده راه مي‌روند. راوي مي‌گويد: «حضرت هادي را ديدم كه در آن  هواي گرم پياده مي‌رود. به ايشان گفتم: نبايد شما را به چنين كاري وادارند. حضرت فرمودند: اينها قصدشان از اين كار استخفاف من است؛ ولي نمي‌دانند كه من از ناقۀ صالح كمتر نيستم.» مي‌گويد اين جمله را نزد بزرگي گفتم. او گفت متوكل بيش از سه روز زنده نيست؛ زيرا خداوند دربارۀ قوم صالح مي‌فرمايد: چون ناقه را پي كردند، بيش از سه روز زندگي نكردند. سه روز تمام نشده بود، كه منتصر عباسي پسر متوكل با چند نفر از غلامان خود وارد جلسۀ متوكل شدند و فتح‌ بن خاقان را با متوكل پاره‌پاره كردند.

فضائل امام هادی(ع)

از نظر نسب،‌ پدري دارد چون جواد و خانواده‌اي چون اهل‌بيت و مادري كه خود حضرت هادي درباره‌اش فرموده است:

عَارِفَةٌ بِحَقّي وَهِيَ مِنْ اَهْلِ الْجَنَّةِ مَايَقْرُبُها شَيْطانٌ مُريدٌ وَلاَيَنَا لُهاكَيْدُ جَبّارٍ عَنِيدِ وَهِيَ مَطْلُوَبةٌ بِعَيْنِ اللّهِ التَِّي لاَتَنَامُ وَلاَتَتَخَّلَفُ اُمَّهاتِ‌ الْصَّديقِينَ وَالصّالِحِينَ.

مادر من عارف به حق من  است! او از اهل‌ بهشت است؛ زيرا كسي كه عارف به حق امام باشد و او را شناخته باشد، بايد چندين درجۀ ايمان را دارا باشد. بايد مخلص باشد تا شيطان نتواند در او نفوذ كند. بايد مقام لقاء الله داشته باشد،‌ تا در حفظ خداوند باشد. بايد صديقه باشد تا مادر صديق باشد.

از نظر حسب و فضايل و علم ايشان، بهتر است از زبان خود حضرت نقل كنيم. يحيي‌ابن اكثم از حضرت هادي  از معناي اين آيۀ شريفه: وَلَوْ اَنَّ‌ مَافِي اْلاَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ‌ اَقْلاَمُ وَالْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ‌ اَبْحُرٍ مَانَفِدَتْ كَلِمَاتُ اللّهِ؛ يعني: «اگر آنچه درخت در زمين است قلم شود و دريا مركب شود و هفت مرتبه دريا به وجود آيد، كلمات خداوند تمام‌‌شدني نيست.» پرسيد كه: مراد از كلمات الله چيست؟ حضرت هادي فرمودند: نَحْنُ كَلِمَاتُ اللّه الَّتي‌ِ لاَتُدْرَكَ فَضَائِلُنَا وَلاَتُسْتَقْصَي.

 

ماييم كلمات خداوندي، كه فضايل آنان درك شدني و  تمام‌شدني نيست:

 

كتاب فضل تو را آب بحر كافي نيست

 

كه تركني سر انگشت و صفحه بشماري

 

نوفلي مي‌گويد از امام هادي شنيدم كه مي‌ فرمود: اسم اعظم خداوند متعال هفتاد و سه  حرف است كه يك حرف از آن هفتاد و سه حرف، پيش آصف‌بن برخيا بود و توانست تخت  بلقيس را در كمتر از يك چشم به هم زدن، از يمن به شام آورد! و ما هفتاد و دو حرف از آن  حروف را مي‌دانيم و يك حرف از آن هفتاد وسه حرف، نزد پروردگار عالم به ذخيره نهاده شده است.

معجزات و كرامات امام هادي فراوان است و مورخين آنها را ضبط كرده‌اند؛ از باب نمونه به يكي از آنها اشاره مي‌كنيم:

زني به نام زينب‌كبرا ادعا كرد كه من زينب دختر علي‌ بن ابي طالب هستم. او را نزد متوكل آوردند. متوكل حضرت هادي را احضار نمود كه او را مجاب كند. حضرت فرمود: دروغ مي‌گويد؛ زيرا اگر راست بگويد، بايد درندگان‌ گوشت او را نخورند، براي اينكه گوشت اولاد فاطمه ـ البته اولاد بدون واسطۀ فاطمه‌ـ بر درندگان حرام است. متوكل كه دنبال  بهانه‌اي  براي نابودي حضرت هادي مي‌گشت، از حضرت خواست كه خود آن بزرگوار نزد درندگان و شيرهايي كه خود متوكل نگهداري مي‌كرد، برود. حضرت قبول نمود و رفت، شيران با كمال تواضع اطراف آن بزرگوار را گرفتند و  حضرت آنان را نوازش مي‌كرد! چون حضرت از نزد شيران به سلامت آمد، آن زن به دروغ خود اقرار نمود و خواستند او را پيش شيران بيندازند، كه مادر متوكل شفيع او شد.

http://uupload.ir/files/bkf4_wfewfewrewrew.jpg

روایات و کرامات امام علی النقی(ع)

از امام هادی(ع) روايت شده كه فرموده اند: مَنْ يَتّقِ اللّهَ يُتَّقي وَمَنْ يُطِعِ اللّهَ يُطاعُ «هركه از خدا بترسد و تقوا پيشۀ خود كند، همه از او مي‌ترسند و از او  حساب مي‌برند،‌ و هر كس كه اطاعت خداوند كند، همه از او اطاعت مي‌كنند.»

اين جمله، جمله‌اي است كه به تجربه اثبات شده است. علاوه بر اينكه آيات و روايات فراواني آن را تأييد مي‌كند، خداوند متعال مي‌فرمايد: اِنَّ الَّذيِنَ آمَنُوا وَعَمِلُواالصَّالِحَاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّاً.

همانا كساني كه ايمان به خدا دارند و كار شايسته مي‌كنند، پروردگار عالم قطعاً محبت آنها را در دلها مي‌ريزد ـ همه مطيع آنها مي‌شوند، بر دلها حكومت مي‌كنند. ـ

امام صادق مي‌فرمايد: مَنْ اَصْلَحَ بَيْنَهُ وَبَيْنَ اللّهِ اَصْلَحَ اللّهُ دُنْيَاهُ و آخِرَتَهُ.

«هركه ميان خود و خداي خود را اصلاح كند، پروردگار عالم، دنيا و آخرت او را اصلاح خواهد كرد.»

امام دوم مي‌فرمايد: مَنْ اَرَادَ عِزّاً بِلاَعَشِيَرةٍ وَهَيْبَةٍ بِلاسَلْطَنَةٍ فَلْيَخْرُجْ مِنْ ذُلِّ مَعْصِيَةِ اللّهِ اِلَي عِزً طَاعَتِهِ.

«هركه بدون اينكه عشيره و طايفه داشته باشد، عزت و شخصيت و ابهت در ميان مردم بخواهد، بدون‌اينكه قدرت و سلطه‌اي داشته باشد، بايد از ذلت معصيت به درآيد و لباس عزت اطاعت خداوند بپوشد.»

رسول گرامي(ص) مي‌فرمايد: مَنْ خَاف‌َ مِنَ اللّهِ خَافَ عَنْهُ كُلُّ شَيْءٍ وَمَنْ لَمْ يَخَفْ مِنَ اللّهِ خَافَ عَنْ كُلِ شَيءٍ

«هركه از خدا بترسد، همه از او مي‌ترسند و هر كه از خدا نترسد، از همه چيز مي‌ترسد.» مورخين از خود حضرت هادي(ع) مطالبي نقل مي‌كنند كه فرمايش آن بزرگوار را تأييد مي‌كند، و ما برخي از آنها را اينجا مي‌آوريم. ۱ـ يك نفر شيعه وحشت‌زده خدمت امام هادي آمد و گفت: يكي از سركردگان متوكل، نگين انگشتري نزد او آورده است كه از آن انگشتري بسازم و اين نگين نزد من شكست و دونيمه شد. مي‌دانم كه او مرا مي‌كشد. حضرت فرمودند: اميد است كه خداوند اصلاح كند.

فردا، سركردۀ متوكل كسي را فرستاد كه ميان زنها نزاع است، اگر مي‌شود آن نگين را دو نصف كن و دو انگشتري بساز.

او پول فراواني گرفت و از نگين شكسته دو انگشتري ساخت.

اين سه معناي فرمايش امام هادي(ع): وَمَنْ يُطِعِ اللَّهَ يُطَاعُ يعني؛ «پيوند با خدا، پيوند با اهل‌بيت و توسل به اهل‌بيت، قطعاً همۀ كارها را اصلاح مي‌كند.»

 

۲ـ منصوري شيعه بود؛ اول در دربار متوكل عباسي سمتي داشت و به علت شيعه‌گري مطرود متوكل شد. منصوري مي‌گويد: فقر و فلاكت به من روي آورد. به امام هادي از حال خود شكايت نمودم و گفتم به جرم شيعه‌گري مطرود شده‌ام. حضرت هادي فرمودند: اميد است كه اصلاح شود ان شاءالله.

چون شب شد، متوكل چند نفر را دنبال من فرستاد. در بين راه فتح بن خاقان را ديدم كه منتظر من است و معلوم شد كه متوكل دربارۀ من امر مؤكد نموده است. چون متوكل مرا ديد از من عذرخواهي نمود و پاداش فراواني به من داد و سمتي را كه داشتم، به من واگذار نمود. بعد خدمت امام هادي رسيدم، تشكر نمودم و عرضه داشتم: آيا شما نزد متوكل وساطت مرا نموديد؟ فرمودند: خداوند مي‌داند كه پناهي نداريم جز او، در مهمات به كسي رو نمي‌آوريم جز به او، در سختيها و بلاها اعتمادي نداريم، جزاو، و پروردگار عالم نيز ما را عادت داده است كه چون از او بخواهيم، عنايت كند. اگر كسي اطاعت خداكند و از معصيت او دوري جويد و توسل به اهل‌بيت داشته باشد، خداوند در سختيها به فرياد او مي‌رسد و حق‌تعالي او را محروم نخواهد كرد.

 

۳ـ رسم متوكل اين بود كه هروقت امام هادي وارد مي‌شد، فوق‌العاده به او احترام مي‌كرد. حتي دستور داده بود كه همه در مقابل او متواضع باشند. سعايت‌كنندگان و حسودان به او گفتند كه: تو به دست خودت، خلافت را از ميان مي‌بري.

تا اينكه متوكل فرمان داد كه كسي به حضرت احترام نكند. حضرت وارد شد، همه به او احترام گذاردند و استقبال كردندن! وقتي حضرت رفتند همه از خود مي‌پرسيدند: چه شد؟ همه از يكديگر مي‌پرسيدند: چرا بلند شدي و چرا  استقبال نمودي؟!

 

۴ـ كاتب معتز مي‌گويد: «شبي پيش متوكل رفتيم و او را غضبناك ديديم. او به چند نفر از غلامان ترك خود  امر كرد كه حضرت هادي را بياورند و مرتب زيرلب مي‌گفت: او را مي‌كشم، بدن او را مي‌سوزانم.

 

ناگهان حضرت هادي با كمال شهامت و وقار وارد شد. متوكل تا چشمش به حضرت افتاد، بلند شد و استقبال كرد، تواضع كرد؛ با گفتن يَابْنَ رَسُولِ اللّهِ؛ يَابْنَ عَمَّ؛ و يا اَبَاالْحَسَنْ؛ به آن حضرت احترام كرد! صورت حضرت را بوسيد و پهلوي خود نشاند و پرسيد: اين وقت شب كجا بوده‌ايد؟ حضرت فرمودند: تو دنبالم فرستاده‌اي! گفت: دروغ گفته‌اند! آنگاه به ما گفت كه: ايشان را مشايعت كنيد.

ما با احترام، حضرت هادي را به خانه رسانديم.»

 

۵ـ علي‌بن جعفر يكي از وكلاي حضرت مي‌گويد: متوكل مرا زنداني كرد و به من خبر دادند كه قصد كشتن تو را دارد. من خدمت امام هادي پيغام دادم كه من به جرم دوستي و نيابتي كه از شما داشته‌ام، در شرف مرگ هستم. لطفي دربارۀ من بفرماييد. حضرت فرمودند: شب جمه درباره‌ات دعا مي‌كنم. صبح جمعه متوكل را تب شديدي گرفت، به‌طوري  كه از خود مأيوس شد. امر كرد زندانيان و من جمله علي‌بن جعفر را آزاد كنند.

اين‌ گونه قضايا دربارۀ اهل‌ بيت و من جمله امام هادي(ع) فراوان است كه ما بايد از آنها پند بگيريم.

در خاتمه بايد متذكر شويم، كه امام هادي(ع) اصحاب فراواني دارند كه بسياري از آنها فخر شيعه هستند و از جملۀ آنان، حضرت عبدالعظيم حسني است كه در شهر ري  مدفون است. او از اعاظم روات است و  حضرت هادي به او خيلي احترام مي‌گذاردند. او كسي است كه ايمان را خدمت حضرت هادي به اين‌صورت عرضه داشت: خدا يكي است و شبيه براي او فرض نمي‌‌‌‌‌‌‌‌شود. جسم نيست بلكه  خالق  جسم است. همه‌چيز را خلق نموده است و همه‌چيز به دست او  است و او مالك آنها است. محمد(ص)، پيامبر است و او آخر پيامبران است كه پيامبري بعد از او نخواهد آمد و دين او پايان همۀ اديان است. اميرالمؤمنين علي‌بن‌ابي‌ طالب وصي پيامبر است و بعد از اميرالمؤمنين، حسن و حسين وعلي‌بن حسين و محمد بن علي و جعفربن محمد و موسي‌بن جعفر و علي‌ بن موسي و محمد بن علي و علي‌بن محمد و حسن بن علي و بعد از او فرزندش كه غايب مي‌شود و روزي ظاهر مي‌شود و جهان را انبوه از عدل مي‌كند، بعد از آنكه ظلم انبوه باشد. عبدالعظيم گفت: «اقرار دارم و مي‌گويم دوست شما،  دوست خدا و دشمن شما، دشمن خدا است. اطاعت شما اطاعت خدا و مخالفت شما، مخالفت خداست. به معراج و سؤال در قبر و بهشت و جهنم و صراط و ميزان اعتقاد دارم و همۀ آنها  حق است و مي‌دانم كه قيامت آمدني است، و بر واجبات الهي كه نماز، روزه،‌ زكات، حج، جهاد،‌ امر به معروف و نهي از منكر است، اقرار دارم.» حضرت فرمودند:  «اي ابوالقاسم! اين دين پسنديده است، خداوند تو را بر آن ثابت بدارد.»

چيزي كه بايد متذكر شويم، اين است  كه: عبدالعظيم رحمه الله،‌ دين اعتقادي را عرضه داشته و ما بايد به اصول دين و فروع آن اعتقاد داشته باشيم؛ ولي تنها اعتقاد نمي‌تواند موجب نجات باشد. ديني موجب نجات است كه توأم با عمل باشد. از اين جهت حضرت هادي(ع) ايمان را چنين فرموده‌اند:  ابودعامه مي‌گويد: به عيادت حضرت هادي رفتم. آن بزرگوار فرمودند: چون به عيادت من آمدي برمن حقي پيدا كرده‌اي، براي اداي حقت، روايتي از پدرم كه او از پدرانش و از اميرالمؤمنين و از رسول اكرم(ع) نقل كرده است،  مي‌گويم:

 

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ اَلاِيمَانُ مَاوَقَّرَتْهُ الْقُلُوبُ وَصَدَّقَتْهُ اْلاَعْمَالُ.

ايمان چيزي است كه در دل جايگزين شده است و اعمال، گفتار و كردار آن را تصديق  مي‌كند.

از اين جهت، در قرآن شريف و روايات اهل‌بيت فراوان ديده مي‌شود كه از افرادي كه مرد عمل نيستند، سلب  ايمان شده است. از جملۀ آن آيات اين سوره است:

اَرَاَيْتَ الَّذِي يُكَذِّبُ بِالِدّينِ فَذلِكَ الَّذِي يَدُعُّ الْيَتِيمَ وَلاَيَحُضُّ عَلَي طَعَامِ الْمِسْكِينِ فَوَيْل‌ٌ لِلْمُصَلَّيِنَ اَلَّذِينَهُمْ عَنْ صَلَوتِهِمْ سَاهُونَ وَالَّذينَهُمْ يُرائُونَ وَيَمْنَعُونَ‌ الْمَاعُونَ.

«آيا كسي را كه دين را تكذيب مي‌كند، ديده‌اي؟! او كسي است كه يتيم را بي‌اعتنا و مسكين را بي‌بهره  مي‌گذارد. واي به كسي كه سهل‌ انگار در نماز است و آنان كه متظاهر و ريا كارند و آنان كه مي‌توانند حوايج ديگران را برآورند و برنمي‌آورند!»

مي‌بينيم كه در اين سورۀ مباركه، از چهار دسته سلب ايمان شده است. بنابراين اعتقاد بدون عمل، كاربردي ندارد؛‌ چنانچه عمل بدون اعتقاد هم جز مشقت بر خود، چيز ديگري را در بر نخواهد داشت.

اين نكته را كه حضرت هادي توجه به آن داده‌اند، خوب توجه كنيم. اعتقاد گاهي به واسطۀ برهان و علم پيدا مي‌شود، نظير اعتقاد غالب مردم كه يا عالم به اصول دين از راه تقليدند و يا عالم از راه برهان‌اند. اين‌گونه اعتقادات گرچه خوب است و آنان را در زمرۀ مسلمانان قرار مي‌دهد؛ ولي معمولاً نيروي كنترل كننده نمي‌تواند باشد. ايماني مي‌تواند انسان را نجات دهد و او را از مهلكه‌ها حفظ كند كه حك شده باشد؛ حالت باشد؛ و به گفته امام هادي(ع): اَلاْيِمَانُ مَاوَقَّرَتْهُ الْقُلوُبُ وَصَدَّقَتْهُ اْلأَعْمَالُ. اين‌گونه ايمان از برهان و علم پيدا نمي‌شود؛ بلكه عنايت خاص خداوندي مي‌خواهد و بايد پروردگار عالم ما را به اين‌گونه ايمان هدايت كند، و هدايت خداوند منوط به لياقت ما است.

ايمان قلبي از راه عمل، اتيان به واجبات و ترك گناه پيدا مي‌شود. قرآن شريف در آيات فراواني به اين نكته توجه مي‌دهد:

قَدْ جَائَكُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَ كِتَابٌ مُبينٌ يَهْدِي بِهِ اللّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوَانَهُ سُبُلَ السَّلاَمِ. وَ يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ اِلَي النُّورِ بِاذْنِه وَ يَهْدِيهِمْ اِلَي صِرَاطٍ مُسْتَقيمٍ.

از طرف خداوند نور و كتاب روشن آمد، پروردگار عالم با اين كتاب،‌ افرادي را كه متابعت از خوشنودي خدا كرده باشند، هدايت مي‌كند، و آنان را از ظلمتها به نور مي‌برد و به راه راست راهنمايي مي‌كند.

مي‌بينيم كه در اين آيه تصريح شده است كه عنايت خاص خدا مختص متقين است، و آن عنايت خاص است كه به آن اِيصالِ اِليَ الْمَطْلُوب مي‌گويند، كه مي‌تواند بشر را به سعادت برساند، والا صرف نشان دادن  راه و اعتقاد به آن، كاربردي ندارد و نيروي كنترل‌ كننده نيست. از خداوند متعال چنين ايماني مي‌خواهيم و به حق امام هادي(ع) او را قسم مي‌دهيم،‌ آمينَ يا رَبَّ الْعالَمينَ.

 

*شفقنا

انتهای پیام